خاطراتى از کوچ مردم شهر مریوان در اعتراض به سیاست سرکوبگرانه رژیم جمهورى اسلامى /٣١ تیر تا ١٣ مرداد ١٣٥٨ صالح سرداری

مقالات

مقدمه :
قبل از روى کار آمدن جمهورى اسلامى در شهر و روستاهاى مریوان مانند سایر نقاط ایران، علیه ستم و بیعدالتى رژیم پهلوى مبارزات گوناگونى صورت میگرفت که یکى از نمونه هاى بارز آن مبارزات دانش آموزان شهر مریوان از سال ١٣٤٦ به بعد علیه ساواک و دبیران ساواکى بود که کتک زدن دانش آموزان و وادار کردنشان به پوشیدن لباس اجبارى هنوز نزد آنها رواج داشت. در این دوران، ساواک میخواست با تبعید و دستگیرى دو تن از دبیران محبوب و چهره هاى شناخته شده شهر فاتح شیخ الاسلامى و احمد مجلسى جو اعتراضى اى را که در مدارس داشت بالا میگرفت خفه کند. رژیم احمد مجلسى (که بعدا بدست جمهورى اسلامى اعدام شد) را به میناب بندر عباس تبعید کرد. این اقدام بلافاصله با اعتراض یکپارچه دانش آموزان دبیرستان “فرخى” پاسخ گرفت. دانش آموزان در یک اقدام شجاعانه با تجمع در ساختمان آموزش و پرورش خواستار لغو تبعید احمد مجلسى شدند. ساواک به این اعتراض پاسخ نداد و بعدا فاتح شیخ الاسلامى را هم زندانى و از کار دبیرى اخراج کرد، اما همین رشته اعتراضات که طى چند سال متوالى جریان داشت، مبناى پرورش سیاسى و رادیکال نسلى از جوانان مبارز شهر و روستاهاى مریوان شد که جهتگیرى چپ و کمونیستى داشتند و به مردم کارگر و زحمتکش شهر و روستاها متکى بودند.
یک نمونه دیگر آن اعتراضات، مبارزه هفت ساله دهقانان “داسیران” براى بدست آوردن نسق زمینهاى مزروعى شان بود که بارها به زد وخورد با ماموران رژیم شاه انجامید. این مبارزات را عبداﷲ دارابى از چهره هاى محبوب و سرشناس شهر رهبرى میکرد. اوج این مبارزه کوچ مردم داسیران بطرف مرز عراق در اعتراض به دفاع دولت از مالکان بود. کوچ پشتیبانى مردم شهر و روستاهاى اطراف را به خود جلب کرد. این مسئله رژیم را به وحشت انداخت و بلافاصله هیئتى از نخست وزیرى براى فیصله دادن قضیه به محل کوچ آمد، زیرا خبر این مبارزات در خارج از ایران نیز بوسیله رادیوهائى نظیر بى بى سى انعکاس یافته بود. در نتیجه نمایندگان دولت ناچار شدند در باشگاه افسران نسق زمینها را امضا کنند و تحویل ما نمایندگان مردم (هیئت سه نفره اى که من و دو نفر دیگر بنام هاى امین فرازى و باقر آزادى عضو آن بودیم) بدهند، در مقابل از ما خواستند که همان شب محل کوچ را که در نزدیک مرز عراق بود ترک کنیم و مردم را به شهر برگردانیم. ما نیز به آنها قول دادیم ولى بعدا فکر کردیم برگشتنمان در شب مناسب نیست، بهتر است فردا صبح به شهر برگردیم تا مردمى که این مدت از ما پشتیبانى کرده اند، بتوانند دستاورد خود را ببینند. همانشب خبر کوچ از رادیو بى بى سى پخش شد. عبداله دارابى رهبر واقعى این مبارزات به همین منظور به تهران رفته بود.
دوساعت بعد از پخش خبر از بى بى سى، هیئتى که ما با آنها مذاکره کرده بودیم به محل کوچ آمدند و سراغ ما سه نفر هیئت نمایندگى را گرفتند. در آن موقع من سرباز بودم و بدون اجازه برگشته بودم با اسم دیگرى خودم را به آنها معرفى کرده بودم سراغ مرا گرفتند و مردم جواب دادند هنوز سه نفر نماینده برنگشته اند ما نیز منتظر آنها هستیم. استاندار کردستان، سرتیپ کمانگر و یک نفر دیگر از نخست وزیرى که اسمش را بخاطر نمى آورم از طرف دولت، اعضاى هیئت بودند.
باز نمونه دیگر مبارزات دهقانان روستاى “بیلو” علیه تعرض مالکان بود. آنها هم نهایتا کارشان به اعتصاب غذا در دادگاه مریوان کشید. روشنفکران کمونیست و انقلابى، هم در اعتصاب غذا شرکت کرده و هم در آن نقش اصلى را بعهده داشتند. بعد از تجربه داسیران که با حمایت وسیع مردم به خواستهاى خود رسیده بودند، رژیم ناچار به عقب نشینى درمقابل خواست دهقانان “بیلو” شد.
در تمام این نوع مبارزات که در سطح شهر و روستاهاى مریوان در اشکال مختلف و به عناوین گوناگون جریان داشت، طیفى از روشنفکران و مبارزین کمونیست نقش اصلى و رهبرى را به عهده داشتند، اکثر آنان در شهر و روستاهاى اطراف معلم بوده و از چهره هاى محبوب و مورد اعتماد مردمى شهر مریوان و روستاهاى اطراف بودند. و به همین دلیل هم براحتى چه در مبارزات قبل از قیام و چه در قیام بعنوان رهبران عملى مبارزات به رسمیت شناخته میشدند. در تظاهرات ها و مبارزات دوره قیام نیز این چهره ها توانستند در سازمان دادن مردم نقش اساسى و کلیدى ایفا کنند و در هر چه رادیکالتر کردن فضاى سیاسى شهر، مطالبات مردم و ایجاد ارگانهاى حاکمیت مردمى نقشى تعیین کننده داشتند. بطور نمونه میتوان از عبداﷲ دارابى، ناصر رستمى، حسین پیرخضرى، فواد سلطانى، عطا رستمى، فاتح شیخ الاسلامى همایون گدازگر، جلال نسیمى، مجید حسینى، رئوف کهنه پوشى، امین سلطانى، عثمات روشن توده، طاهر خالدى، نسان نودینیان، اسد نودینیان، عبداﷲ نودینیان، موسى شیخ الاسلامى، محمد راستى، على ناصرآبادى، احمد امیرى، عبداﷲ کهنه پوشى، غلام قاسم نژاد، محمد مراد امینى و تعداد دیگرى نام برد.
قیام و تشکیل شوراى شهر
بعد از قیام به ابتکار ما شوراى شهر و همچنین “ستاد حفاظتى”، که بخش مسلح شوراى شهر بود، تشکیل شد. شوراى شهر و ستاد آن با توجه به رادیکالیسمى که نمایندگى میکرد و وجود چهره هاى شناخته شده چپ در آن از همان ابتدا مورد نفرت و غضب رژیم تازه روى کار آمده اسلامى و مرتجعین محلى قرار گرفت. رژیم اسلامى که نمیتوانست فضاى چپ و رادیکال را تحمل نماید، بفکر توطئه افتاد و با کمک مرتجعى چون احمد مفتى زاده و با مسلح کردن مرتجعین منطقه، مالکان و خوانین را سازماندهى کرد، امکانات فراوان مالى و تسلیحاتى در اختیارشان گذاشت و با تقویت پادگان میخواست حاکمیت ارتجاع اسلامى را بر مردم کردستان تحمیل کند. مردم مبارز و آزادیخواه شهرهاى کردستان در مقابل این دسایس به اشکال گوناگون مبارزه کردند. در مریوان با توجه به اینکه شوراى شهر و ستاد حفاظتى در دست ما بود و مردم شهر و روستاهاى مریوان به گرمى از شوراى شهر و ستاد پشتیبانى میکردند فضاى رادیکال و چپى وجود داشت، مرتجعین سعى میکردند مردم را مرعوب کنند و حتى گاها در صدد ضربه زدن بر مى آمدند. در یکى از روزها ساعت یازده صبح در حالیکه تعدادى از ما روى بام دفتر ستاد حفاظت ایستاده بودیم، تیرى به طرف ما شلیک شد که در اثر آن محمود سلیمانى معلم مبارز و انقلابى یکى از فعالین ستاد جان باخت.
در تمام محلات شهر “بنکه” هاى محلات ایجاد شده بود. این بنکه ها محله خود را اداره مى کردند، از دخالت در کار قضایى و رسیدگى به اختلاف تا توزیع مواد غذایى به نسبت جمعیت هر محله و روستا و به قیمت مناسب (قبل از آن مواد غذائى در دست چند سرمایه دار شهر بود که همیشه با قیمت بالا و بسیار ناعادلانه به فروش میرسید)، همه امورى بودند که بنکه هاى محلات در آنها دخالت داشتند. احمد امیرى و محمد راستى در این بخش کار مى کردند. با تمام مشکلات و کم تجربگى که داشتیم، علیرغم تبلیغات مرتجعین که سازماندهندگان بنکه ها عده اى جوان کم تجربه هستند و از عهده چنین کارى برنمى آیند، اما بنکه ها اعتماد مردم و بخصوص کارگران و زحمتکشان را جلب کرده بودند و عملا به ارگانهائى تبدیل شدند که مردم براى حل مسائل و مشکلاتشان به آنها مراجعه میکردند.
اولین شهرى که جمهورى اسلامى براى تحمیل حاکمیتش و بیرون کردن کمونیستها و مردم از حاکمیت انتخاب کرد شهر مریوان بود. رژیم میخواست با تکیه بر طرفداران مفتى زاده به این هدف برسد که همزمان توافقاتى را با خمینى بر سر چگونگى سرکوب مردم کردستان انجام داده بود و طرفداران مفتى زاده آن را براى خود موفقیتى دانسته و در بوق و کرنا کردند. با تحریک و تقویت رژیم، در اردیبهشت ٥٨ جمعى از مرتجعین و خوانین منطقه و طرفداران مفتى زاده و قیاده موقت (حزب دمکرات کردستان عراق) نیروهایشان را در محلى به نام «سه راه نى» جمع آورى کردند و کتبا به شوراى شهر و ستاد حفاظتى اخطار دادن که اگر ظرف ٤٨ ساعت شوراى شهر و ستاد را تحویل ندهیم، به شهر حمله خواهند کرد. ماکه در تحادیه دهقانان ، شوراى شهر، جمعیت زنان، تشکل دانش آموزان، متشکل بودیم بعد از صحبت با مردم و جلب حمایت آنها در دفاع از شورا و ستاد، خود را براى دفاع آماده کردیم. همراه مردم تمام نقاط استراتژیک و مهم شهر را سنگر بندى کردیم، براى سنگر بندى و در عین حال براى اعلام حمایت از ما (ستاد حفاظتى) شهر دو روز تمام تعطیل بود، علاوه بر این مردم براى مقابله، ابتکارات جالبى به خرج میدادند بسیارى از خانواده ها قابلمه هاى آب جوش را براى ساعت ٦ بعداز ظهر، که آخرین مهلت اولتیماتوم مرتجعین بود، آماده کرده بودند هیچوقت چهره پیرمردانى را که علیرغم سن زیاد اسلحه بدست گرفته و براى سازماندهى به ما مراجعه میکردند فراموش نمیکنم. حمایت پرشور و دفاع مردم از دستاوردهایشان که در شورا و ستاد تجلى پیدا کرده بود، آمادگى پیر و جوان براى دفاع مسلحانه از این دستاوردها دلگرمى بسیارى به تک تک ما میداد.
بطور واقعى ما سررشته زیادى از اسلحه و کار نظامى نداشتیم اما میدانستیم که مانور نظامى، تبلیغ کردن روى توان نظامیمان و اعلام علنى آمادگى براى درگیرى میتواند عده اى را از همکارى با رژیم و مرتجعین محلى منصرف کند. بطور مثال در حیاط ستاد دو قبضه خمپاره داشتیم و نمیتوانستیم با آنها بطور علمى تخمین مسافت بکنیم، یکى از اعضا ستاد، با قدم فاصله دفتر ستاد تا منزل یکى از مرتجعین، که محل تجمع نیروهاى مزدور بود، را اندازه میگرفت و وقتى مردم میپرسیدند چکار میکند، جواب میداد میخواهم امشب اگر درگیرى شروع شود منزل این مالک مرتجع را چنان خمپاره باران کنم که یک چشمه درست و حسابى براى شهر درست شود. همین تبلیغات و آمادگى ما و بخصوص فضاى شهر و نفرت مردم از مرتجعین و دولت چنان روشن و علنى بود که یکى از مرتجعین شهر که تعدادى مزدور مسلح را با وعده اینکه در صورت تصرف شهر میتوانند اموال مردم را غارت کنند دور خود جمع کرده بود، با دیدن اوضاع هیئتى نزد شوراى شهر و ستادحفاظتى فرستاد و اعلام کرد که نیروهایش را عقب خواهد کشید و دیگر در این ماجرا دخالت نخواهد کرد. نیروهاى ارتجاع زمانیکه آمادگى مردم براى مقابله با هر نوع تعرض و حمله اى را دیدند و میدانستند که در صورت حمله شهر به گورستانشان تبدیل خواهد شد، همان شب عقب نشینى کردند. بعد از گذشت این دوره باز جمهورى اسلامى بیکار ننشست، ما نیز خود را آماده میکردیم و براى مقابله با این وضعیت نیروى مسلح اتحادیه دهقانان را تشکیل دادیم. جمهورى اسلامى با تکیه بر جماعت مفتى زاده در این دوره در ساختمان ساواک قدیم شهر، مکتب قرآن و مقر سپاه پاسداران انقلاب اسلامى را برپا کرد.
واقعه ٢٣ تیر
روز ٢٣ تیرماه ١٣٥٨ در شهر تشکلهاى مختلفى از جمله جمعیت زنان، اتحادیه دهقانان، کانون دانش آموزان و تشکل کارگران شهر تظاهراتى در اعتراض به سانسور در دولت بازرگان سازمان داده بودند که هزاران نفر در آن شرکت کردند. سخنرانان تظاهرات علاوه بر سانسور در جهمورى اسلامى علیه حضور نیروهاى رژیم در شهر و بطور مشخص علیه مکتب قرآن و سپاه پاسداران صحبت کردند. ما قبلا تصمیم گرفته بودیم که این تظاهرات را به تظاهراتى علیه مکتب قرآن و سپاه تبدیل کنیم و در صورت امکان همان روز آن مقر را تعطیل کنیم. با این هدف من بعنوان یکى از مسئولین نیروى مسلح اتحادیه دهقانان و زحمتکشان مریوان دراین گردهمایى پیام اتحادیه را خواندم. در این پیام بطور مشخص فراخوان دادیم که همین امروز مقر ارتجاع را باید تعطیل کرد. این خواست با استقبال مردم روبرو شده و تظاهرات به طرف مکتب قرآن جماعت مفتى زاده و سپاه پاسداران که افراد آن از مزدوران محلى بودند براه افتاد. در مقابل ساختمان سپاه مردم با بلندگو اعلام کردند که باید سپاه تخلیه و تعطیل گردد. با این اخطار یکى از افراد سپاه بنام «عبه حبیب» به طرف تظاهر کنندگان شلیک کرد که سه نفر از تظاهر کنندگان (محمد درسید کارگر شهردارى، محمود بالکى از اتحادیه دهقانان و رئوف کهنه پوشى از کمونیستهاى محبوب شهر) در لحظات اول جان باختند. با این تیراندازى درگیرى شروع شد و مردم به خشم آمده همراه ما حمله را شروع کردند و بعد از اندک مقاومتى مقر سپاه به تصرف ما در آمد و افراد آن تعدادى کشته و بقیه اسیر شدند. خشم و نفرت مردم از نیروهاى رژیم و مزدوران محلى چنان زیاد بود که علیرغم تمام تلاش ما تعدادى از آنها بوسیله مردم به قتل رسیدند. یکى از مهره هاى اصلى مفتى زاده بنام انور خسروى که در استقرار مقر سپاه و باز کردن پاى رژیم نقش جدى داشت توانست قبل از تصرف مقر فرار کند.
با تصرف مقر سپاه، شهر مریوان براى بار دوم از وجود این مزدوران پاک شد ولى این پیروزى در عین حال بهانه اى به رژیم داد که حمله مستقیم را به شهر سازمان دهد. در این هنگام یک شوراى ١١ نفره جدید از نمایندگان مورد اعتماد مردم شهر تشکیل شد که ضمن اداره امور شهر و تامین ملزومات دفاعى و امنیتى براى شهر، براى جلوگیرى از حمله ارتش با فرماندهان پادگان مذاکره هم میکرد. رژیم نیروهایش را در پادگان شهر تقویت کرده و خود را براى حمله آماده میکرد. ما هم علیرغم امکانات بسیار کم تسلیحاتى و ضعف سازمان نظامى، خود را براى مقابله آماده کردیم و در ارتفاعات شهر و مسلط بر پادگان سنگر بندى کردیم. در آن موقعیت سوال ما این بود که آیا به تنهایى از عهده ارتش و سپاه بر میآییم؟ آیا این جنگى زود رس و تحمیلى نیست؟ چطور میتوانیم این جنگ را تا موقع مناسبى که هم ما و هم مردم آمادگى بیشترى پیدا میکنیم به عقب بیندازیم؟ آخرین نتیجه این شد که امکان تسلیحاتى و فنى مقابله با ارتش و سپاه را نداریم و در عین حال هنوز در شهر هاى دیگر ایران رژیم از توهم مردم بهره بردارى میکند و سیاست سرکوب رژیم در کردستان که از اینجا شروع شده بود براى مردم سایر نقاط ایران روشن و افشا شده نبود. به همین دلیل تصمیم شوراى شهر و در صدر آن رفیق فواد مصطفى سلطانى تصمیم گرفت در عین کوتاه نیامدن از خواسته ها و مطالباتمان از بروز جنگ و درگیرى در شهر جلوگیرى کنیم. همینطور مى دانستیم بدون جلب پشتیبانى مردم سایر نقاط ایران و بخصوص شهرهاى دیگر کردستان امکان مقابله با رژیم را نخواهیم داشت.
از هر دو طرف تدارک ادامه داشت، از طرف پادگان براى حمله به شهر و از طرف ما براى دفاع از شهر. در عین حال مذاکره بین شوراى شهر و فرماندهان پادگان هم ادامه داشت. در یکى از این مذاکرات که بین نمایندگانى از شوراى شهر ازجمله فواد سلطانى، فاتح شیخ الاسلامى و عطا رستمى با یکى از فرماندهان پادگان در مدرسه روبروى مقر اتحادیه دهقانان جریان داشت، هنگامیکه مذاکره به بن بست میرسید، عطا رستمى با توجه به تجربه کوچ دهقانان داسیران که یک سال قبل آنرا سازمان داده بودیم، ایده کوچ مردم شهر را مطرح کرد. طرح ایده بلافاصله با شروع اجراى آن دنبال شد و بلندگوها براى ابلاغ آن به مردم شهر به صدا در آمدند، فرمانده ارتش در حالیکه خود شاهد روند این تصمیم گیرى انقلابى و شروع قاطعانه اجراى آن بود بدون اینکه از تهدیدهایش نتیجه اى گرفته باشد به پادگان برگشت.
سازماندهى کوچ یکپارچه یک شهرکوچ قرار بود در اعتراض به حمله نظامى رژیم و در دفاع از ارگانهاى حاکمیت مردم و مطالبات و خواستهایى که داشتیم باشد. ارزیابى ما این بود که این کار از طرفى مقابله اى جدى با رژیم و جلوگیرى از بروز جنگى ناخواسته است و از طرف دیگر مسئله را در سطحى بسیار وسیعتر و بین المللى مطرح میکند، چرا که کوچ مردم یک شهر در اعتراض به حضور نیروهاى سرکوبگر دولتش، اتفاقى بزرگ و پر سر و صدا میشد و توجه افکار عمومى را چه در ایران و چه در دنیا جلب میکرد. این ایده با استقبال همه روبرو شد و فواد مصطفى سلطانى رهبر و چهره سرشناس و محبوب شهر که عضو شوراى شهر و اتحادیه دهقانان بود، مسئله را در شورا و اتحادیه دهقانان مطرح و توافق این دو نهاد را نیز جلب کرد. فاتح شیخ الاسلامى در مسجد جامع براى مردم شهر سخنرانى کرد. او گفت رژیم مى خواهد به ما جنگ تحمیل کند، ما یا باید بجنگیم و یا تسلیم آنها شویم. سیاست درست این است که مردم در اعتراض به این قلدرى رژیم از شهر کوچ کنند و رژیم با یک شهر خالى از سکنه روبرو شود، چنین عمل انقلابى اى از طرف توده مردم شهر، به اضافه همین آمادگى نظامى اى که براى دفاع داریم رژیم را وادار به عقب نشینى خواهد کرد. قرار شد تشکل هاى موجود بحث را به میان مردم ببرند و در عین نظرخواهى از آنان، توافق مردم را نیز جلب کنند. با این هدف، ایده کوچ را وسیعا در میان مردم دامن زدیم، مردم در محلات و خیابان و بازار بر سر مسئله بحث و تبادل نظر میکردند، فضاى شهر کاملا هیجان زده و فعال بود، براى خود مردم نیز تصمیم به کوچ تصمیمى آسان و ساده نبود. چگونگى کوچ، محل تجمع مردم، تامین تدارکات، سرنوشت کوچ، میزان کارآیى آن، همگى مسائلى بود که در محافل کوچک و بزرگ در خیابان و بازار مورد بحث و جدل بود. اما همه میدانستند که با بازگشت و تسلط نیروها رژیم فضاى آزادى که تا بحال وجود داشت از بین خواهد رفت، مرتجعین و روساى عشایر دوباره قدرت را در دست میگیرند و با تجربه اى که مردم از دوران قبل از قیام نیز از این جماعت داشتند میدانستند قدرت گیرى دوباره مرتجعین چه زندگى فلاکت بارى را به آنان تحمیل خواهد کرد. در عین حال تجربه زنده حاکمیت جمهورى اسلامى و طرفدارن مرتجعش در تعرض وحشیانه به دهقانان در سوما برادوست نیز تصویرى واقعى و در عین حال وحشتناک از تسلط رژیم بدست میداد، به همین دلیل علیرغم مشکلات، مردم حاضر به مقابله به هر شکلى با نیروهاى رژیم بودند. البته تعداد بسیار کمى تحت تاثیر تبلیغات مفتى زاده و مرتجعین دیگر به قولهائى که رژیم داده بود، مانند روزى ٩٠ تومان پول نفت، متوهم بودند اما اینها بخش بسیار کوچک و ناچیزى را تشکیل میدادند و تاثیرى بر تصمیم گیرى مردم نداشتند. غروب همان روز، ٣١ تیرماه، با اعلام آمادگى شوراى شهر، اتحادیه دهقانان و ستاد حفاظتى شهر بنکه هاى محلات و سایر تشکلها و بخصوص توده وسیع مردم، در مدت کوتاهى با بلندگو قطعیت کوچ به مردم اعلام شد. یکى از اهالى شهر بنام حسین زینتى معروف به «حسین زیته» که سال ٩٦ در شهر سلیمانیه توسط تروریستهاى جمهورى اسلامى ترور شد، فراخوان شوراى شهر را از طریق بلندگو به اطلاع مردم میرساند. صحنه اعلام کردن فراخوان را هنوز دقیق بیاد دارم حسین در ماشینى با بلندگو متن را میخواند: «مردم مبارز مریوان، براى جلوگیرى از جنگى ناخواسته، براى دفاع از مطالبات برحق و عادلانه مان تصمیم داریم براى مدتى شهر مریوان را به اعتراض به حمله جمهورى اسلامى تخلیه کنیم. محل کوچ نزدیکى روستاى کانى میران میباشد. با هر وسیله اى که میتوانید و در دسترس دارید فورا شهر را ترک کنید و خود را به محل کوچ برسانید» یا «براى حفاظت از اموال شما و براى مقابله با هر سوء استفاده اى، نیروى مسلح اتحادیه دهقانان و نیروهاى مسلح بنکه ها در شهر میمانند و جائى براى نگرانى نیست» . سازمان دادن کوچ را ستاد، اتحادیه دهقانان و شوراى شهر که فعالین اصلى آن رفقاى خودمان بودند به عهده داشتند. خوب یادم هست که تا ساعت ١٢ شب مردم همه شهر را تخلیه کرده بودند. تعدادى از مردم که اقوام و بستگانشان در روستاهاى اطراف بودند به این روستاها رفتند اما بخش عظیم و اکثریت مردم به محل تعیین شده کوچ آمدند. سرتاسر شب ماشینها و وسایل نقلیه در رفت و آمد بودند، سراسر جاده مریوان به محل کوچ را یکپارچه نور ماشینهایى فرا گرفته بودکه مردم را به محل انتقال میدادند. چند ساعت قبل یک تیم از رفقا همراه جلال نسیمى در محل مستقر شده و کسانى که وارد اردوگاه مى شدند را اسکان مى دادند. نه مردم شهر و نه ما نیز نمیدانستیم آخر این حرکت چه خواهد شد و تا کى ادامه خواهد داشت. اما وقتى اتحاد و یکپارچگى مردم را در این حرکت میدیدیم امید به پیروزى بیشتر و بیشتر میشد. خود مردم احساس همبستگى بیشترى با هم میکردند. سازماندهندگان کوچ، ابتدا در نظر گرفته بودند که با سازماندهى و تدارک مناسب بتوان بین سه روز تا یک هفته بخوبى مردم را در محل کوچ اداره کرد و چنین مدتى را براى جلب پشتیبانى سایر شهرهاى کردستان و انعکاس مساله در افکار عمومى ایران و جهان مناسب میدانستند اما پیشرفت کارها و پشتیبانى فورى مردم روستاهاى مریوان و دیگر شهرهاى کردستان چنان وسیع و زودفرجام بود که این کوچ گسترده بدون هیچ مشکلى تا دو هفته و تا رسیدن به کلیه اهداف آن دوام آورد. در همان روزهاى اول مردمى که به نقاط دیگر رفته بودند نیز با مشاهده جو سیاسى و سازماندهى خوب تدارکاتى، ترجیح دادند به محل کوچ انتقال یابند.
کوچ مردم یک شهر به سرعت در ایران و از طریق مطبوعات در جهان انعکاس پیدا کرد. تعداد زیادى از سازمانهاى چپ و رادیکال از کوچ دفاع کرده و اعلام همبستگى مینمودند. مى بایستى سریع و با سازماندهى و تقسیم کار دقیق دست بکار میشدیم. تیم هاى زیادى از جمله تدارکات، اردوگاه، رساندن غذا و مواد خوراکى و آب آشامیدنى به سنگرها، تبلیغات، بهداشت و درمان تشکیل شده بودند. تیم تدارکات وظیفه تهیه آذوقه و آب آشامیدنى و تقسیم آن در اردوگاه را به عهده داشت. مسئول این تیم رفیق جلال نسیمى بود. هیچکس چهره صمیمى و دوست داشتنى جلال را که شب و روز سوار بر موتورش تمام روستاها را براى جمع آورى کمکهاى تدارکاتى و تهیه آب آشامیدنى در رفت و آمد بود را فراموش نمیکند. این تیم در مدت کوتاهى توانست مواد غذائى را تهیه کند بطورى که مردم هیچوقت با مشکل تدارکاتى و غذائى روبرو نشدند. بعلاوه هر روز یک کامیون بزرگ یخ و چندین کامیون مواد غذائى از سنندج به اردوگاه آورده میشد که این کار را جمعیت دفاع از آزادى و انقلاب سنندج سازمان داده بود. تیم تدارکات سنگرها که در بنکه هاى محلات شهر تشکیل شده بودند وظیفه شان تهیه غذا، آب، فشنگ، مهمات و سایر نیازمندیها بود. رفیق همایون گدازگر در این تیم کار میکرد. نیروى مسلح ما از همان روز با گروههاى مسلح زیادى که از سایر شهرهاى کردستان آمده بودند، تقویت شد.
تیم بهداشت و درمان وظیفه رسیدگى به وضعیت بهداشتى اردوگاه و بیماران را به عهده داشت. در این تیم رفقا دکتر بهمن، عثمان حقیقیت و هوشنگ مجاورى کار میکردند. علاوه بر این رفقا اکثر پزشکان و کارمندان بیمارستان و درمانگاه هاى مریوان با این تیم همکارى میکردند. دکتر بهمن که به محض شنیدن خبر کوچ مردم مریوان از یکى از شهرهاى ایران به محل آمده بود در مدت کوتاهى به چهره آشنا و محبوب همه تبدیل شد بطوریکه بسیارى از مردم پسرانشان را به یاد دکتر محبوبشان بهمن گذاشتند. متاسفانه همه رفقاى این تیم جان باختند. دکتر بهمن به محض حمله رژیم به کردستان همراه هشت نفر دیگر که همه آنها نیز از فعالین این کوچ بودند از جمله جلال نسیمى، حسین و احمد پیرخضرى، امین و حسین مصطفى سلطانى، فایق عزیزى، احمد قادرزاده و در تاریخ سوم شهریور ١٣٥٨ بدستور خلخالى در پادگان مریوان اعدام شد. هوشنگ مجاورى در سال ١٣٦٠ در اثر اصابت مین و عثمان حقیقت در سال ١٣٦٦ در درگیرى با نیروهاى رژیم جان باختند.
تیم تبلیغات وظیفه تبلیغ و برگزارى مجمع عمومى در اردوگاه و جلب حمایت شهر ها و روستاهاى اطراف را به عهده داشت. رفقاى تیم تبلیغات بلافاصله مشغول به کار شدند و به روستاهاى اطراف رفته ایده کوچ و دلایل آنرا براى مردم توضیح داده و سعى در جلب پشتیبانى آنها داشتند. رفیق مجید حسینى در این تیم فعالانه کار مى کرد. علاوه بر روستاها این تیم از طریق رفقاى دیگرمان (کومه له) در شهرهاى دیگر کردستان سعى در جلب حمایت و پشتیبانى مردم از کوچ میکردند. تمام روستاهاى اطراف مریوان، بدون استثنا، از کوچ حمایت کرده و با مردم شهر مریوان اعلام همبستگى و پشنیبانى میکردند. هر روز نمایندگان چند روستا با ماشینهائى که حامل مواد غذائى و آب آشامیدنى بود به محل کوچ آمده و اعلام پشتیبانى خود را از کوچ اعلام میکردند. شهر هاى سنندج، سقز، بوکان و مهاباد نیز از کوچ مردم مریوان حمایت کردند، در بخش دیگرى به نحوه حمایت ها میپردازم. حفاظت اردوگاه را اساسا مردم به عهده داشتند که در تیمهاى مسلح سازمان یافته بودند. اما مسئول نظامى اردوگاه یکى از رفقاى خودمان بود. دفاع از شهر و مقابله با حمله احتمالى رژیم به عهده نیروى اتحادیه دهقانان بود. این نیرو متشکل از دو واحد که به نوبت ٢٤ ساعت حفاظت شهر را به عهده داشتند، بود. این دو واحد اساسا در دروازه ورود به شهر، ارتفاعات «تپه شیخ حسن» و «گرده ره ش» که مشرف به پادگان بود مستقر میشدند. من و طاهر خالدى مسئولیت این دو واحد را به عهده داشتیم. نکته جالب توجه این است که پیشمرگان اتحادیه میهنى کردستان عراق نیز علیرغم مخالفت مسئول سیاسى شان با ما همکارى میکردند(در آن زمان “کو مه له رنجدران” در اتحادیه میهنى قوى بودند).
رژیم جمهورى اسلامى که خود را براى حمله نظامى وحشیانه اى آماده کرده بود زمانیکه با این اقدام هوشیارانه روبرو شد ناچار به مذاکره با نمایندگان شوراى شهر شد. هرچند سعى میکرد نمایندگان مردم را به رسمیت نشناسد و میگفتند ما خودمان به اردوگاه مى آییم و مستقیما با مردم «مسلمان» صحبت مى کنیم مردم کوچ کرده به نمایندگان رژیم گفتند که ما نماینده داریم و شما بایستى با آنها مذاکره کنید. در مدتى که مردم کوچ کرده بودند آنها چند بار با نمایندگان مردم به مذاکره پرداختند و تمام نیروى خود را بکار انداخته تا مردم را تسلیم و به کوچ پایان دهند. از تهدید و ارعاب گرفته تا فریب و…. . هیئت نمایندگى رژیم را چمران، آیت الله اشراقى و چند آخوند مفتخور دیگر تشکیل میدادند. هیئت نمایندگى شوراى شهر نیز متشکل از رفیق فواد مصطفى سلطانى، فاتح شیخ الاسلامى، فایق عزیزى، عثمان خالدى، حاجى حسن ایزدى و چند نفر دیگر از اعضا شوراى شهر و معتمدان شهر بودند. هر روز غروب در محل کوچ مجمع عمومى مردم تشکیل میشد و نماینده هیئت (رفیق فواد) گزارش مذاکره را با جزئیات به مردم داده و بعد از پایان گزارش براى ادامه مذاکره از مردم نظر خواهى میکرد ( براى ادامه این مذاکرات و مطالبات جلساتى مشورتى کرده برگزار مى شد). در یکى از روزهاى کوچ یکى از نمایندگان دولت، اگر فراموش نکرده باشم بنام آیت الله لاهوتى، به محل کوچ آمد تا به خیال خود مردم را فریب بدهد و به شهر باز گرداند. خامخیالى این آیت الله تا آنجا بود که تعداد زیادى کامیون ارتشى خالى هم همراه خود، براى بازگرداندن مردم به شهر، به اردوگاه آورده بود! بعد از تبلیغات زیادى که او براى رژیم و اسلام کرد از همه دعوت کرد که به آغوش اسلام برگردند، امکان ادامه کوچ و زندگى به این شکل ممکن نیست و … در همین لحظه زنى بنام حاجى طلا، که چند سال بعد پسرش بنام نصراﷲ خوشرو توسط رژیم اعدام شد، از میان جمعیت جلو آمد و چند برگ درختى را کند و خشمگینانه بطرف آیت الله رفت فریاد زد «ما اگر گرسنه هم باشیم این برگهاى درخت را خواهیم خورد اما تسلیم زورگویى شما نخواهیم شد». جناب آیت الله بعد از دیدن این عکس العمل که با استقبال و تشویق همه مردم نیز همراه بود بساطش را جمع کرد و دست خالى به پادگان برگشت. مذاکرات مجموعا دو هفته طول کشید و به نتیجه اى نرسید. نمایندگان دولت کماکان روى خلع سلاح مردم و شوراى شهر و اتحادیه دهقانى پافشارى میکردند و حاضر به قبول اساسى ترین مطالبات مردم نشدند و نمایندگان مردم نیز حاضر به کوتاه آمدن و تن دادن به خلع سلاح و حضور نیروهاى مسلح رژیم و مرتجعین محلى در شهر نشدند. نیروهاى حزب دمکرات که مجموعا ١٠ نفر بودند و یک زیل ارتشى را در اختیار داشتند روزانه وارد شهر میشدند و شبها، که قاعدتا نیروهاى مسلح براى حفاظت در شهر میماندند، همراه مردم شهر را تخلیه کرده و به محل کوچ میرفتند. به همین دلیل پیشمرگان حزب دمکرات همیشه با تمسخر مردم روبرو میشدند.
با شکست خوردن چند دور مذاکرات شایعه حمله نظامى به شهر و اشغال شهر قوت گرفت مزدوران محلى که نوکر رژیم بودند و در جریان خلع سلاح مقر سپاه و مکتب قرآن مفتى زاده فرارى شده در پادگان نظامى شهر همگى مسلح و رژیم را تشویق به حمله مى کردند. کسانى چون «توفیق داربرزین»، «رحمان بگ»، «فتاح حیدرى»، «حمه چاوه»، «وه ستا جعفر» و مرتجعین دیگرى از فئودالهاى «فتالى بگى» و «حیدرى» که پشت به حاکمیت ارتجاع اسلامى بسته بودند، از جمله این مزدوران بودند. تعدادى از این مزدوران در جریان جنگ کردستان کشته شده تعدادى پشیمان گشته و بقیه هنوز در خدمت رژیم مانده اند. ما نیز نقل و انتقالات درون پادگان را زیر نظر داشتیم. نیروى ما از نظر تجربه و امکانات نظامى و تدارکاتى قوى نبود، نقطه قوت و دلگرمى ما انقلابیگرى و پشتیبانى مردم و حقانیت حرکتمان بودند. پادگان در شرق و اردوگاه کوچ در غرب شهر واقع شده بود. واحد ما در شهر مشغول استراحت بود که شایعه محاصره شهر و مسدود شدن جاده مریوان به اردوگاه توسط نیروهاى رژیم به سرعت در شهر پخش شد. بدلیل این شایعات تعدادى از مردم که در شهر بودند و میخواستند به اردوگاه باز گردند در دروازه خروجى شهر تجمع کرده بودند و منتظر پیدا کردن راهى مناسب بودند. ما نیز به محل تجمع مردم در میدان استادیوم رفتیم، کسى دقیقا نمیدانست چه خبر است. بعضى از حاضرین گفتند که درمسیر شهر به اردوگاه کوچ نورهایى را دیده اند که شبیه به چراغ قوه مى باشند. من و طاهرخالدى و یکى دو نفر دیگر مشورتى کردیم، هر چند از لحاظ نظامى تجربه زیادى نداشتیم اما چنین چیزى را باور نکردیم. از طرفى بى توجهى را نیز جایز نمیدانستیم، لذا تصمیم گرفتیم چهار نفرمان (من، طاهر، ناصر رستمى و یک نفر دیگر که هر دو در یک سمت جاده به محلى که گویا نور را دیده اند) برویم اگر دشمن آنجا باشد ما درگیر مى شویم و مردم متوجه خواهند شد. به مردم تجمع کرده در میدان هم گفته بودیم که باید درصورت درگیر شدنمان از طریق جاده «مریوان – به رى به گزاده» خود را به محل کوچ برسانند. ما چهار نفر حرکت کردیم و نیروى خودمان را بدون فرمانده آنجا گذاشتیم. بعد از حرکت ما رفیق فواد به محل آمده بود و سراغ ما را میگیرد وقتى متوجه حرکت ما میشود بدون درنگ و به تنهایى بدنبال ما راه مى افتد. ما هر لحظه منتظر درگیر شدن بودیم. به محل اصلى که نور را دیده بودند رسیدیم اما هیچ خبرى نبود، وقتى مطمین شدیم که شایعه بوده برگشتیم در نصف راه یک نفر را دیدیم که به طرف ما مى آید. او را ایست دادیم او خود را معرفى کرد، رفیق فواد بود شجاعت ما را تحسین و از اینکه نیروى خودمان را بدون فرمانده جا گذاشته و خودمان راسا اقدام کرده ایم انتقاد کرد. هرچند در مقابل فواد حرفى نزدیم اما هیچکدام انتقاد را قبول نداشتیم بخصوص که تصور ما از پیشمرگایه تى تصویر اتحادیه میهنى با فرهنگ شهادت، شجاعت، و نترسیدن بود.
امورات کوچ تقریبا خوب پیش مى رفت تیمهاى تدارکات، پزشکى، تبلیغات، و…. برکارهاى خود مسلط شده بودند. کوچ مردم شهر در همه جا پیچیده شده بود. رادیوها و .رسانه هاى بیشترى خبر.را منعکس کرده بودند و این باعث پشتیبانى زیادى از حرکت کوچ شده بود. جمعیت دفاع از آزادى و انقلاب سنندج که سازمان دهندگان اصلى آن رفقا صدیق کمانگر، شعیب ذکریائى، مظفر محمدى و کاک شوان، بودند براى پشتیبانى از مردم مریوان یک راهپیمایى را از سنندج به طرف مریوان سازمان دادند. این راهپیمایى با استقبال پر شورمردم درطول مسیر جاده سنندج مریوان روبرو شده بود، تمام تدارکات شرکت کنندگان در راهپیمایى را مردم روستاهاى مسیر بین راه تامین میکردند و به نشانه همبستگى با راهپیمایى مسیرى را نیز با آنها مى آمدند. .راهپیمایى بعد از پنج رو به مریوان رسید. واحد ما آن روز استراحت داشت واحد دیگر ما روز قبل به استقبال رفته بود. ما درحالیکه از شهر خارج مى شدیم در دروازه شهر به راهپیمایان سنندج رسیدیم، آنها وقتى با شهر خالى از سکنه روبرو شدند علیرغم خستگى زیاد صداى اعتراضى خود را بلند کرده و با شعار دادن از مردم مبارز مریوان پشتیبانى کرده و تعرض جمهورى اسلامى را محکوم کرده و وقتى با نیروى سازمان یافته ما روبرو شدند شعار مى دادند «آودانى شارى چول، براى کوردى چه ک له کول» فضایى پر از صمیمیت و همبستگى حاکم بود، خیلى از کسانى که قبلا همدیگر را میشناختند با دیدار مجدد همدیگر را در آغوش میگرفتند و مشتها و شعارهایشان را یکى کردند.
واحد ما راهپیمایان را تا خارج شهر بطرف اردوگاه بدرقه کرده و خودمان به محل ماموریت برگشتیم. دو روز پس از ملحق شدن راهپیمان سنندج به مردم مریوان، راهپیمایان شهرهاى مهاباد، سردشت، سقز و بانه در حمایت و پشتیبانى از خواسته هاى مردم مریوان به محل کوچ رسیدند. با ملحق شدن مردمى که از شهرهاى مختلف کردستان علیرغم گرماى شدید، سختى و طولانى بودن راه صدها کیلومتر راهپیمائى کرده بودند تا حمایتشان را از مبارزه ما علیه حضور جمهورى اسلامى اعلام کنند، روحیه همبستگى در مبارزه اى طولانى تر و سرتاسرى تر علیه جمهورى اسلامى، اعتماد بیشتر به قدرت و توانمان در مبارزه را در میان همه بوجود آورد. یکى از تاثیرات فورى حمایتها و راهپیمائى مردم شهر هاى دیگر الحاق مجدد تعدادى از مردم شهر مریوان بود که یا از ترس حمله رژیم و یا عدم اعتماد به پیشرفت و سازمان یافتن درست کوچ بطور فردى به روستاهاى اطراف نزد دوستان و خویشاوندشان رفته بودند، بود. انعکاس کوچ مردم مریوان به منطقه کردستان محدود نشده بود، علاوه بر حمایت وسیع مردم شهرهاى دیگر کردستان، نیروهاى چپ با ارسال کمکهاى مالى، داروئى و حضور در راهپیمائیها و کوچ از مبارزات ما و مطالبه خروج نیروهاى رژیم از مریوان حمایت کردند. علاوه بر این روز به روز تعداد خبرنگاران و روزنامه نگارانى که براى تهیه گزارش به محل کوچ مى آمدند اضافه میشد.
انعکاس کوچ به حدى زیاد بود که رژیم بطور مرتب هیئت هاى متفاوتى را براى مذاکره میفرستاد و تمام تلاش خود را براى پایان دادن به کوچ انجام میداد. البته تلاش رژیم براى خاتمه دادن به کوچ فقط به مذاکره مسالمت آمیز محدود نمیشد همزمان با فرستادن هیئتهاى مذاکره ارتش و سپاه مستقر در پادگان را براى یک حمله دوباره تقویت و آماده میکرد و براى ایجاد رعب و وحشت شایعاتى مبنى بر حمله به شهر و محل کوچ را دامن میزد. درادامه این شایعات به ما خبر رسید که رژیم قصد حمله به شهر را دارد. براى تصرف شهر مى بایستى اول ارتفاع مسلط بر شهر را که در دست ما بود تسخیر میکرد. ما براى مقاومت و حفظ این نقاط غیر از اسلحه هاى سبک و تعداد بسیار کمى فشنگ چیز دیگرى نداشتیم، اما دشمن همه نوع اسلحه سبک و سنگین و تانک و توپ تا هواپیماى جنگى را در اختیار داشت. از طرف رفیق فواد فورى جلسه مسئولین در شهر (محله دارسیران) ترتیب داده شد، از رهبران اتحادیه میهنى در جلسه ملا بختیار حضور داشت. در این نشست بحثهاى زیادى در گرفت تقریبا اکثریت رفقا بر این نظر بودند که نمى توانیم مقاومت کنیم و باید عقب نشینى کنیم ما چند نفرى که در ارتفاعات مستقر بودیم علیرغم اینکه استدلالات رفیق فواد و بقیه را درست میدانستیم مخالف عقب نشینى بودیم، بطور واقعى هم هیچ دلیل قانع کننده اى نداشتیم غیر از سنگین بودن و غیر قابل هضم بودن امر عقب نشینى بخصوص با توجه به سابقه بد حزب دمکرات در این زمینه. به همین دلیل علیرغم تصمیم مسئولین و رفیق فواد ما آن شب ارتفاعات را ترک نکردیم و در سنگرها ماندیم. اما روز بعد مجددا فواد با من و طاهر بطور جدى صحبت کرد و اعلام کرد که باید همین امشب ارتفاعات را ترک کنیم و به محل کوچ برویم.
ما علیرغم میل خودمان مجبور به ترک سنگرهایمان و عقب نشینى شدیم اما حاضر نبودیم به محل کوچ برویم و آن شب را در یکى از دره هاى اطراف شهر گذراندیم. روز بعد رژیم از حمله به شهرخالى از سکنه منصرف شده بود و بیشتر تلاش میکرد مردم را وادار به بازگشت به شهر نماید. هیئت دیگرى را براى مذاکره به محل کوچ فرستاد ما نیز همان روز به محل سنگرهایمان برگشتیم نیروهاى رژیم گاها خمپاره هایى را به طرف سنگرهاى ما و دور و بر شهر پرتاب مى کرد، در شب نور افکنهایى را به هوا مى انداخت زیرا ترس حمله از طرف ما را داشت بخصوص وقتى که یک واحد از نیروهاى اتحادیه میهنى به کمک ما آمده بود. دریک روز که واحد ما استراحت داشت سرى به اردوگاه زدیم استقبال گرمى از ما کردند ما با دید آن زمان لباسهاى نامرتب و نشسته و اصلاح نکرده به میان مردم رفتیم این نوع ظاهر شدن نوعى انقلابیگرى را تداعى مى کرد. برعکس آن هم صدق مى کرد مثلا اگر کسى وظایفش را خیلى خوب انجام میداد ولى ظاهرى آراسته و مرتب و تمیز داشت زیاد مورد قبول واقع نمى شد. این ریشه در پوپولیسمى داشت که آن دوران در ما ریشه داشت و آخرش هم تاوان زیادى را از ما گرفت. در اردوگاه میدیدیم که مردم و رفقاى ما در تیمهاى مختلف با جه انرژى و شور و شعفى مشغول کار و فعالیت بودند. در جلو چادر درمانگاه و بهداشت خیلى از آدمها را میدیدیم در صف براى معاینه و مداوا بودند. خیلى از اینها از دهات و جاهاى دیگر آمده بودند زیرا اینجا به آنها انسانى و دلسوزانه برخورد مى شد. رفقاى تدارکات مرتب آذوقه و مواد تدارکاتى را به اردوگاه مى آوردند و درمحل خودشان جمع آورى و بعدا تقسیم میکردند. مردم زیادى نیز براى همبستگى با مردم شهرمریوان به محل مى رسیده و توسط چند نفر از آنها استقبال بعمل مى آمد و به محل میهمانان راهنمایى مى شدند خیلى از مهمانان کمونیستها و انسانهاى چپ و آزادیخواهانى از شهرهاى دیگر ایران بودند که خطرات و مشکلات فراوانى را تا رسیدن به محل کوچ تحمل کرده بودند. ساعت چهار بعداز ظهر طبق سنت هر روز مردم جمع شده و شوراى شهر آخرین اخبار مذاکرات را به اطلاع رساند. شرکت کنندگان حول و حوش آن به اظهار نظر پرداختند و بعد از آن رفیق فواد به مدت ده دقیقه اى براى مردم سخنرانى کرد. مامى بایستى ساعت شش بعد از ظهر سنگرها را تحویل میگرفتیم به همین دلیل به شهر بازگشته و آنجا را به قصد ارتفاعات ترک کردیم. در تمام محلات شهر واحدهاى مسلح بنکه ها را میدیدیم که از اموال و وسایل مردم که در خانه هایشان جا گذاشته بودند حفاظت مى کردند.
رژیم سیاست خود را کماکان ادامه مى داد از یکطرف تهدید به جنگ و از طرفى دیگر ادامه مذاکره. با توجه به توده اى بودن کوچ و همچنین انعکاس آن درهمه جا حمله نظامى برایش گران تمام مى شد سعى مى کرد به هر طریقى که شده مردم را از ادامه کوج برحذر دارد و ادامه آن را غیر ممکن جلوه دهد. اما مردم کماکان روى خواستهاى خود پاى مى فشردند. در دوره هاى قبل مذاکرات رژیم روى باز گشتن مردم به شهر، خلع سلاح مردم، و اداره شهر توسط نیروهاى دولتى اصرار مى کرد و نمایندگان مردم مى گفتند وقتى به شهر باز خواهند گشت که شهر را خود مردم اداره کنند و نیروهاى نظامى رژیم باید درپادگان نظامى مستقرگردند. آخرین دور مذاکرات شروع شد این دور مذاکرات همزمان بود با بحثهایى در مورد ادامه کارى کوچ، که بالاخره تا کى مردم توان ادامه آنرا دارند. مى بایستى روحیات و وضعیت مردم را در نظر گرفت رژیم هم بشدت تحت فشار بود و معلوم بود که این دفعه کوتاه خواهد آمد. درست بود که مردم از رهبرانشان حرف شنویى داشتند اما اگر به وضعیت آنان بى توجهى مى شد بعدا به ضد خودش تبدیل مى گشت. ما این را تشخیص داده بودیم به همین خاطر تصمیم گرفتیم در عین پافشارى بر خواستهایمان رژیم را وادار به قبول کردن مطالبات مردم و با این دستاورد کوچ را تمام کنیم.
مذاکرات شوراى شهر با نمایندگان دولت به پیشنهادات مشخصى رسیده بودند. قرارشده بود با مردم صحبت شود و در صورت توافق کوچ کنندگان به اجرا در آید. رفیق فواد جلسه اى را فراخواند و وضعیت کوچ، ادامه کارى آن و پیشنهادات براى توافق درمذاکره با نمایندگان رژیم را به بحث و تبادل نظر گذاشت. تقریبا همه رفقا شرکت داشتند همه ما با پایان دادن کوچ برمبناى این پیشنهادات موافق بودیم. قرارشد تمام این مسائل با مردم درمیان گذاشته شود و خود مردم تصمیم بگیرند. در یک بعد از ظهر در میدان اصلى اردوگاه همه مردم و مهمانانى که براى کمک و پشتیبانى آمده بودند جمع شده و رفیق فواد نتیجه آخرین مذاکرات را به اطلاع رساند. توافقات این بود که:
١- اداره شهر به عهده شهربانى باشد.
٢- نیروهاى مسلح دولت نظیر سپاه و ارتش و نیروهاى مسلح مردمى مانند اتحادیه دهقانان و سایر مردم مسلح در شهر مسلحانه ظاهر شوند.
٣- پایان کوچ اعلام شود و مردم به شهر بازگردند.
بعد از سوالات و ابهاماتى که در مورد آینده و ضمانت اجرایى آن از طرف مردم مطرح شد همه موافقت خود را اعلام کردند. سوال اصلى این بود که آیا مى توان به رژیم اعتمادکرد؟ آیا بعد از اینکه کوچ پایان یافت رژیم با نیروهایش به شهر حمله نخواهد کرد؟ آیا در صورت برگشتن به شهر این اتحاد و یکپارچگى کماکان به قوت خود باقى خواهد ماند؟به هرحال به این سوالات واقعى و زمینى با دید و بوچون آن دوران جواب داده شد. بعد از آن رفیق فواد ارزیابى خود را از حرکت اعتراضى کوچ ارائه داد و مردم را فرا خواند تا در مقابل زورگویى ها و فشار تسلیم نشویم و سعى کنیم اتحاد و همبستگى خود را حفظ نماییم. در پایان از طرف مردم شهر مریوان صمیمانه از همه کسانى که این مدت ما را چه از طریق جمع آورى و فرستادن کمکهاى تدارکاتى، چه راه انداختن و شرکت در راهپیمایى سنندج و شهرهاى دیگر بطرف کوچ مریوان، چه کمکهاى دارویى و بهداشتى که از شهرهاى دیگر ایران مى رسید و یا با فرستادن پیام حمایت و پشنیبانى مردم مریوان را مورد پشتیبانى قرار داده بودند تشکر کرد. رفیق فواد درمیان کف زدنهاى فراوان پایان کوچ را اعلام نمود اما کوچ تا روز بعد و رسیدن راهپیمایى مردم سقز و بانه ادامه یافت و غروب روز سیزده مرداد مردم به شهر بازگشتند. درتمام این مدت اموال و وسایل کسى دست نخورده بود، کوچکترین سواستفاده و دزدى نشده بود. همین وضع تاثیرات خوبى گذاشت. ما نیز که نیروى مسلح اتحادیه دهقانان بودیم فقط همان شب وقت داشتیم و فردایش میبایستى از شهر خارج میشدیم. براى ادامه کارى مان همان شب جلسه اى داشتیم. نظرات متفاوتى مطرح شد و صبح روز بعد ساعت شش صبح از محله داسیران بطرف ارتفاعات «فه یله قوس» واز آنجا به بخش سرشیو رفتیم کاک فواد که همیشه با این نیرو بود بخاطر کارهاى دیگر با ما نیامد چند نفرى نیز مرخصى گرفتند و تعداد ما کم شده بود این وضعیت بدون تاثیر بر ما نبود. نیروى اتحادیه دهقانان در روستاهاى اطراف شهر به گشت سیاسى مشغول شد. در یکى از روزها رفیق فواد نامه اى برایمان فرستاد که به یکى از روستاهاى اطراف برویم. به محل رسیدیم رفیق فواد، همراه مجید حسینى، عطا رستمى و عبه دارابى زودتر به آنجا رسیده بودند.رفیق فواد بعد از بحثى در مورد اوضاع سیاسى ایران، اظهار داشت رژیم جمهورى اسلامى این وضعیت را تحمل نمى کند و دیر یا زود به کردستان حمله مى کند باید خود را براى مقاومت آماده کنیم و اظهار داشت که او عضو کومه له مى باشد و کومه له نصمیم به مقاومت دارد. به همین خاطر باید توانائى نظامى کومه له را بالا برد و دوره اى براى آموزش فرماندهى نظامى با کمک سازمان وحدت کمونیستى دایر کرده اند و از اتحادیه دهقانان ٤ نفر براى این دوره انتخاب و فرستاده شوند سپس من و عزت دارابى و رفیق جانباخته حسن شعبانى و محمد نورى انتخاب شدیم. اولین دوره نظامى فرماندهى کومه له را رفیق فواد عرب ” ابوشاهین” که سال ها در فلسطین دوره دیده و جنگیده بود و تجارب بسیارى را در جنگ پارنیزانى داشت به عهده داشت.هنوز دو هفته نگذشته بود که رژیم حمله خود را به کردستان و ازپاوه شروع کرد و با قتل و کشتار و اعدام شمار زیادى از کمونیستها و مردم آزادیخواه، کردستان را به اشغال خود در آورد و متاسفانه رفیق فواد نیز جان باخت. اما پس از مدت کوتاهى مردم با سازمان دادن خود مبارزه علیه جمهورى اسلامى را شروع کردند و دوره دیگرى از مبارزه در کردستان شروع شد که بیست سال تمام ازآن مى گذرد احزاب وجریانات ناسیونالیست روایت خودرا ازاین تاریخ داده اند امیدوارم کمونیستها نیز بتوانند روایت خودرا جنبش کارگرى وآزادیخواهانه اى که مهرخود را به تغییر وتحولات جامعه کردستان کوبیده ودیگران مى خوهند آن را به فراموشى بسپارند بدست بدهند تانسل جوان بتواند با درس گرفتن از این تجارب بیشتر به انقلاب کارگرى خدمت کند.