فراخوانی برای غیبت! «نقد فراخوان رضا پهلوی برای اعتراض خانگی»✍️علی جوادی

مقالات

آنچه رضا پهلوی این بار “فراخوان” نامیده، در واقع یک ضد ‌فراخوان است. فراخوانی نه برای حضور، که برای غیبت. نه برای تصرف خیابان، که برای تخلیه آن. نه برای سازماندهی قدرت اجتماعی، که برای حبس اعتراض در چهار دیوار خانه.
او از مردم میخواهد پنجشنبه و جمعه شب ساعت ۸، نه در خیابان، نه در محله، نه در میدان، بلکه در خانه‌هایشان شعار بدهند. اعتراض خانگی. اعتراض در خلوت. اعتراضی که دیده نشود، لمس نشود، به هم نپیوندد. اعتراض بی‌چهره، بی ‌بدن، بی ‌قدرت.
این انتخاب تصادفی نیست. این “تاکتیک” نه از ناتوانی، بلکه از ترس می‌آید. ترس از خیابان. ترس از جامعه زنده. ترس از توده‌ای که وقتی به صحنه می‌آید، دیگر نه فرمان می‌گیرد و نه نماینده می‌پذیرد.
اعتراض خانگی: سیاست بی ‌بدن
اعتراض واقعی، از لحظه‌ای آغاز می‌شود که بدن‌ها در فضا جمع می‌شوند. خیابان، سیاست را مادی می‌کند. محله، قدرت را اجتماعی می‌کند. شهر، توازن قوا را به هم می‌زند. اما “اعتراض در خانه” دقیقا برای خنثی کردن همین منطق است. این فراخوان، نه ادامه اعتراضات جاری جامعه، بلکه ترمز آن است. جامعه‌ای که در شهرهای مختلف به خیابان آمده، که خیابان و محله و میدان را به هم پیوند زده، حالا باید برگردد به خانه، پرده را بکشد، در را ببندد، و فریادش را به دیوار بزند. این عقب‌گرد است. نه تاکتیک هوشمندانه، بلکه عقب ‌نشینی سیاسی عریان.
چرا این فراخوان قابل راستی آزمایی نیست
پرسش ساده است: چه کسی، با چه ابزاری، و بر اساس کدام داده مستقل، می‌تواند ادعا کند “جامعه لبیک گفت”؟ هیچ‌ کس.
این فراخوان ذاتا غیرقابل سنجش است. نه تجمعی دارد، نه تصویر روشنی، نه نشانه‌ای که بتوان آن را مستقل از ماشین تبلیغاتی سلطنت‌ طلبان بررسی کرد. دقیقا به همین دلیل انتخاب شده است. چرا؟
جریانی که مدت‌هاست با جعل اکانت، خرید لایک، ارتش کامنت، و اخیرا صدا گذاری قلابی روی ویدیوهای اعتراضات تلاش کرده تصویر جامعه را جعل کند، حالا به مدلی پناه برده که اصلا نیاز به اثبات ندارد. فردای آن شب‌ها، تیترها آماده‌اند: “مردم پاسخ دادند”، “جامعه انتخاب کرد”، “رهبری تثبیت شد”. بی‌هیچ سندی. بی‌هیچ صحنه‌ای. بی‌هیچ مواجهه‌ای با واقعیت زنده جامعه. و این یک هدف اتخاذ چنین تاکتیکی است!
پروژه تکراری: اعلام نمایندگی از بالا
این فراخوان، تمرین سیاسی برای یک هدف مشخص است: اعلام نمایندگی بدون پشتوانه اجتماعی. تحمیل رهبری بدون حضور در میدان. بازسازی سناریوی کهنه “ما انتخاب شده‌ایم”. این همان پروژه‌ای است که می‌خواهد از دل سکوت خانگی، ادعای رهبری عمومی بیرون بکشد. پروژه‌ای که فردایش خواهد گفت: “ما نماینده‌ایم”، “ما آلترناتیویم”. در حالی که نه در خیابان بوده، نه در محله، نه در کنار مردم، نه زیر باتوم، نه در متن خطر.
پاسخ زنده جامعه در خیابان
اما این بازی‌ها در خلا رخ نداده است و نخواهد داد. جامعه فقط ساکت نمانده؛ فعالانه پاسخ داده است. در همان خیابان‌ها، همان محلات، همان صحنه‌هایی که این جریان می‌خواهد از آنها فرار کند، دستجات فالانژیست سلطنت ‌پرست با پاسخ روشن، صریح و بی ‌اِبهام روبه‌رو شده‌اند.
شعارها اتفاقی نیستند. سیاست فشرده‌ شده‌اند. جامعه گفته است: “نه سلطنت، نه رهبری: آزادی و برابری”، “مرگ بر ستمگر: چه شاه باشد چه رهبر”.
این شعارها فقط نفی یک چهره نیست، رد یک منطق کامل است. منطق بازتولید سلطه، با تاج یا عمامه. منطق نجات از بالا، با ساواک یا سپاه. منطق جانشینی استبدادِ دیگری به‌ جای آزادی، نظم پلیسی به ‌جای برابری، و فقر سازمان ‌یافته به‌جای رهایی انسانی.
این فریادها، پاسخ مستقیم جامعه به تلاش برای حقنه کردن بقایای ساواک، حزب رستاخیز، و یک شاه دیگر است. پاسخی به پروژه‌ای که می‌خواهد مسئله مردم را از آزادی، نان، کرامت و برابری، به “چه کسی بالا بنشیند”، تقلیل دهد. مساله جامعه امروز تعویض تاج و عمامه نیست.
یادآوری تاریخ: این بار کمدی
ما این سناریو را دیده‌ایم. سال ۵۷، جریان ارتجاع اسلامی با کمک دستگاه‌های تبلیغاتی غرب، پس از کنفرانس گوادلوپ، به جامعه حُقنه شد. آن زمان تراژدی بود. جامعه هزینه‌اش را با «چند دَهِه» سرکوب، فقر و خون پرداخت.
امروز، تلاش برای تکرار همان پروژه، دیگر تراژدی نیست، کُمدی سیاه است. جامعه‌ای که خیابان را می‌شناسد، قدرت جمعی‌اش را تجربه کرده، مُنجی‌ طلب نیست، اجازه نخواهد داد بار دیگر سرنوشتش در اتاق‌های رسانه‌ای و فراخوان‌های بی ‌بدن و از بالا رقم بخورد.
چرا این اعتبارنامه ‌سازی؟
و اما پرسش پایانی: این همه صحنه‌سازی، این “اعتبارنامه‌ سازی”، برای چیست؟ پاسخ روشن است: نه برای جامعه، که برای غرب. این پیام‌ها آدرس‌شان به مردم نیست. آدرس ‌شان به واشنگتن و پایتخت‌های اروپایی است. مَضمون واقعی‌شان چنین است: “ما جامعه را داریم. ما می‌توانیم بعد از سرنگونی، کشور را اداره کنیم. مردم با ما هستند. شما رژیم را سرنگون کنید، بقیه‌اش با ما.”
این دقیقا همان سناریویی است که در ۵۷ اجرا شد. خمینی نه با قدرت اجتماعی مستقل، بلکه با اعتبارنامه‌ای برای غرب به قدرت رسید. آن زمان تراژدی بود، امروز تقلید آن، مَضحکه‌ای خطرناک است.
این جریان قرار نیست رژیم اسلامی را سرنگون کند. نه توانش را دارد، نه پایگاهش را. نقش واقعی‌اش چیز دیگری است: قرار است به‌عنوان آلترناتیو حکومتی مطلوب غرب قلمداد شود.
آنها تجربه ونزوئلا و ماچادو را دیده‌اند. دیده‌اند که چگونه ترامپ با آن کارت بازی نکرد. فهمیده‌اند که صرف ادعای نمایندگی، بدون صحنه واقعی در داخل، خریداری ندارد و حمایت اسرائیل به تنهایی کافی نیست. دقیقا به همین دلیل است که حالا به دنبال تقویت کارنامه داخلی جعلی هستند. نه برای سازماندهی جامعه، بلکه برای ارائه گزارش به بیرون:
“ما ضعف‌های ماچادو را نداریم. به ما اعتماد کنید.”
اعتراض خانگی، فراخوان بی ‌بدن، آمارسازی بدون صحنه، همه ابزار همین پروژه‌اند. پروژه‌ای برای گرفتن مهر تایید خارجی، بدون عبور از خیابان، بدون مواجهه با توازن واقعی قوا، و بدون پاسخ به مطالبات آزادی و برابری.
اما جامعه امروز ایران، همان جامعه ۵۷ نیست. نه خام است، نه بی‌تجربه، نه منتظر منجی. جامعه‌ای که در خیابان فریاد می‌زند “نه سَلطَنت، نه رهبری: آزادی و برابری”، دارد صریح می‌گوید: نه رژیم را با استبداد عوض می‌کنیم، نه فقر را با وعده های پوچ و جاوید شاه، و نه آزادی را با آلترناتیو صادراتی و استبدادی. این بار، جامعه نه اعتبار نامه می‌دهد، نه اجازه تکرار تاریخ را.