از تحریف تا ورشکستگی سیاسی
پاسخ به اصغر کریمی
پاسخ اصغر کریمی عزیز به نقد من بر سیاست پروجنگی حزب متبوعش، بیش از آنکه پاسخی به استدلالهای روشنی باشد، سند بحران سیاسی همان سیاست است. وقتی یک سیاست دیگر نتواند در برابر واقعیت از خود دفاع کند، به جای پاسخ دادن، ناچارا واقعیت را بازنویسی و موضع منتقد را تحریف میکند.
تمام نوشته اصغر کریمی از همین منطق پیروی میکند. اختلاف ما هرگز بر سر ماهیت جمهوری اسلامی نبوده است. هر دو خواهان سرنگونی این حکومت هستیم. اختلاف بر سر این است که در جنگ میان جمهوری اسلامی از یک سو و آمریکا و اسرائیل از سوی دیگر، آیا کمونیسم کارگری باید استقلال سیاسی خود را حفظ کند یا عملاً در افق ارتجاع آمریکا و اسرائیل قرار گیرد؟ این همان پرسشی است که اصغر کریمی در سراسر نوشته خود از پاسخ به آن طفره میرود.
تحریف، نخستین ابزار دفاع
اصغر کریمی مدعی است مخالفان جنگ، با شعار “نه به جنگ”، فشار را از جمهوری اسلامی برمیدارند، آن را تبرئه میکنند و در کنار “محور مقاومت” قرار میگیرند. اما برای رسیدن به این نتیجه، ناچار است دو رکن اصلی سیاست ما کمونیستهای کارگری مخالف جنگ را حذف کند. موضع ما از نخستین روز روشن بوده است: “نه به جنگ؛ سرنگون باد جمهوری اسلامی؛ زنده باد انقلاب اجتماعی.”
این سه شعار سه سیاست جداگانه نیستند؛ سه جزء یک سیاست واحدند. “نه به جنگ”، زیرا این جنگ، جنگ مردم برای آزادی نیست؛ جنگ دو قطب ارتجاع است. “سرنگون باد جمهوری اسلامی”، زیرا این حکومت باید با نیروی مردم سرنگون شود، نه با بمب افکنهای آمریکا و اسرائیل. “زنده باد انقلاب اجتماعی”، زیرا آزادی نه از لوله موشکهای ترامپ و نتانیاهو، بلکه از تصرف قدرت سیاسی توسط مردم و طبقه کارگر بیرون میآید.
اما اصغر کریمی این سیاست را همانگونه که هست نقل نمیکند. دو ضلع اصلی آن را حذف میکند، فقط “نه به جنگ” را باقی میگذارد و سپس همان نسخه ناقص را به محاکمه میکشد. متاسفانه این دیگر صرفاً تحریف نیست؛ جعل سیاسی است.
چرا؟ زیرا سیاستی که حزب ایشان در این جنگ اتخاذ کرد، امروز دیگر در برابر تجربه واقعی جامعه قابل دفاع نیست. آنان جنگ را تماما از زاویه ضربه خوردن جمهوری اسلامی دیدند، نه از زاویه زندگی میلیونها انسانی که زیر بمباران قرار گرفتند و نه از زاویه امر آزادی و رهایی جامعه. هر حمله نظامی به جمهوری اسلامی، مستقل از پیامدهای اجتماعی آن، “فرصت” تلقی شد؛ گویی ایران فقط مجموعهای از مراکز نظامی و فرماندهان سپاه است و نه جامعهای با دهها میلیون انسان.
اما واقعیت چیز دیگری بود. آنچه زیر آوار رفت، پیش از هر چیز زندگی مردم بود. خانهها، مدارس، بیمارستانها، کارخانهها و زیرساختهای حیاتی ویران شدند، فضای امنیتی گسترش یافت و مهمتر از همه، ابتکار عمل جنبش مردم برای سرنگونی جمهوری اسلامی زیر سایه جنگ رانده شد.
این همان خطری بود که ما از نخستین روز نسبت به آن هشدار دادیم. امروز دیگر این فقط یک تحلیل نیست؛ تجربهای است که میلیونها انسان با گوشت و پوست خود لمس کردهاند و علیرغم تصورات اولیه برخی، امروزه علیه آن برگشته اند. دقیقاً به همین دلیل، اصغر کریمی متاسفانه به جای دفاع از سیاست خود، ناچار شده است سیاست دیگران را بازنویسی کند؛ زیرا دفاع از واقعیت، دشوارتر از تحریف آن است.
جنگ و اصول کمونیسم کارگری در این جنگ
اصغر کریمی مینویسد موضع در قبال جنگ جزء اصول ثابت کمونیسم کارگری نیست و هر جنگ باید در شرایط مشخص خود بررسی شود. این سخن، به خودی خود، درست است. هیچ مارکسیستی برای همه جنگها نسخه واحد ندارد. مارکس از جنگ بردگان علیه بردهداران، از جنگ علیه سرمایه، از مبارزه علیه فاشیسم و از جنگهای آزادیبخش دفاع کرده است.
اما بحث ما بر سر همین جنگ مشخص است؛ جنگی میان دو ارتجاع تروریستی که هر دو جامعه را قربانی اهداف خود کردهاند.
در چنین جنگی، وظیفه کمونیسم کارگری چیست؟ آیا باید پشت یکی از دو اردوگاه قرار گرفت؟ آیا باید ماشین جنگی آمریکا را ابزار آزادی معرفی کرد؟ آیا باید بمباران جامعه را “فرصت” نامید؟ یا باید، همان گونه که منصور حکمت پس از یازده سپتامبر تأکید کرد، پرچم مستقلی را برافراشت که هم زمان علیه تروریسم اسلامی و تروریسم دولتی بایستد؟ و مهمتر اصغر کریمی باید تکلیف خود را با این سیاست بنیادی منصور حکمت روشن کند:
“ما براى سرنگونى رژیم اسلامى و علیه برقرارى نظم نوین ارتجاعى در سطح جهانى هر دو مبارزه میکنیم. براى کمونیسم کارگرى تنها یک “همسویى” ممکن است و آن با منفعت انقلاب کارگرى و امر آزادى است.”
اصغر کریمی به این پرسشها پاسخ نمیدهد. به جای آن، بحث را به این منحرف میکند که گویا کسی ادعا کرده موضع کمونیسم کارگری در همه جنگها یکسان است. حال آنکه چنین ادعایی اساساً مطرح نشده است. موضوع، همین جنگ است؛ جنگی که در آن دو نیروی ارتجاعی برای گسترش نفوذ و سهم خود از قدرت سیاسی در منطقه، جوامع منطقه را به میدان نبرد خونین خود تبدیل کردهاند.
ریشه جنگ کجاست؟ یا تکرار کیفرخواست واشنگتن؟
در بخش دیگری از پاسخ خود، اصغر کریمی مینویسد علت اصلی این جنگ، جمهوری اسلامی است؛ سیاست نیروهای نیابتی، برنامه موشکی، پروژه هستهای و سیاست منطقهای آن. سپس نتیجه میگیرد که پایان جنگ نیز در گرو درهم شکستن همین سیاستهاست.
تا اینجا، خواننده لحظهای تردید میکند که مقاله اصغر کریمی را میخواند یا بیانیه وزارت خارجه آمریکا را. زیرا سالهاست واشنگتن و تلآویو دقیقاً همین روایت را تکرار میکنند: اگر جمهوری اسلامی موشک نداشت، برنامه هستهای نداشت و نیروهای نیابتی نداشت، صلح برقرار میشد.
اما در این روایت، اسرائیل کجاست؟ آمریکا چه نقشی دارد؟ آیا اشغال فلسطین، نسل کشی در غزه، ویرانی لبنان، بمباران سوریه، ترورهای برون مرزی، دکترین جنگ دائمی و پروژه هژمونی منطقهای اسرائیل صرفاً حاشیه خبرند؟
در تحلیل اصغر کریمی، تقریباً همه این واقعیتها ناپدید میشوند. اسرائیل از یک بازیگر فعال به دولتی تبدیل میشود که گویا فقط واکنش نشان میدهد. گویی نه اشغالگری وجود دارد، نه توسعه طلبی نظامی، نه حمایت بیقید و شرط آمریکا و نه پروژه بازتولید دائمی جنگ. این دیگر تحلیل مارکسیستی نیست؛ بازتولید همان چارچوبی است که دستگاه تبلیغاتی واشنگتن و تلآویو سالهاست عرضه میکنند.
اگر این منطق را تا آخر برویم…
برای سنجش هر نظریه سیاسی کافی است آن را در موقعیتی دیگر به کار ببریم و استنتاجات ناشی از آن را بررسی کنیم. مثلا منطق سیاسی تزهای اصغر کریمی را به روزهای پس از یازده سپتامبر ببرید. آن روز نیز جورج بوش میگفت علت جنگ روشن است: طالبان، القاعده و تروریسم اسلامی. پس باید جنگ را آغاز کرد؛ افغانستان، عراق، لیبی و هر جا که لازم شد.” جنگ علیه تروریسم”.
اما اگر ریشه جنگ در پس ١١ سپتامبر را فقط در وجود اسلام سیاسی و تروریسم اسلامی ببینیم، چه تفاوتی میان نظریات اصغر کریمی و نظریه “جنگ علیه تروریسم” جورج بوش باقی میماند؟ و این یک اتهام نیست. واقعیت سیاسی است.
اتفاقاً عظمت موضع گیری سیاسی منصور حکمت در این چهارچوب دقیقاً در همین نقطه بود. او نگفت چون اسلام سیاسی ارتجاعی است، پس جنگ آمریکا مترقی است. نگفت دشمن دشمن ما، دوست ماست. برعکس، این رویا رویی را “جنگ تروریستها” نامید؛ جنگی میان تروریسم اسلامی و تروریسم دولتی آمریکا. جنگی بر سر قدرت سیاسی در منطقه.
اما اگر معیارهای امروز اصغر کریمی در قبال جنگ تروریستها را به سال ۲۰۰۱ ببریم، بعید نیست فردا کشف کنیم که منصور حکمت نیز، از نظر ایشان، به اندازه کافی علیه “محور مقاومت اسلامی” قاطع نبوده است.
دقیقاً همین جا مرز دو سیاست آشکار میشود. کمونیسم کارگری نه با “محور مقاومت” همسو است و نه با “محور واشنگتن–تلآویو”. اما اصغر کریمی، در تلاش برای مقابله با اولی، عملاً با چارچوب تحلیلی و نسخه سیاسی دومی همسو شده است.
“محور مقاومت” همه شرارت ها را به آمریکا و اسرائیل تقلیل میدهد؛ اصغر کریمی نیز همه ریشههای جنگ را به جمهوری اسلامی و اسلام سیاسی تقلیل میدهد. هر دو یک سوی واقعیت را حذف میکنند و هر دو جهان را از دریچه یکی از دو قطب ارتجاع میبینند. یکی سخنگوی ارتجاع اسلامی در تهران است؛ دیگری، هرچند با نیتی متفاوت، در همان چارچوبی سخن میگوید که محور واشنگتن-تلآویو برای توجیه این جنگ ترسیم کردهاند. کمونیسم کارگری اما زبان سومی دارد: زبان جامعه، زبان سرنگونی انقلابی رژیم اسلامی، زبان انقلاب اجتماعی و نفی هم زمان هر دو قطب ارتجاع و تقابل و کشمکش آنها.
اصغر کریمی میگوید اگر جمهوری اسلامی عقب نشینی کند، جنگ پایان مییابد. محور مقاومت نیز میگوید اگر آمریکا و اسرائیل دست از تجاوز بردارند، جنگ پایان مییابد. اما هر دو، ریشه مسئله را در یک سوی معادله جست و جو میکنند.
ما میگوییم تا زمانی که هر دو قطب ارتجاع بر منطقه حاکمند، جنگ بازتولید خواهد شد؛ حتی اگر جمهوری اسلامی از برنامه موشکی و هستهای خود دست بکشد. چرا که یک سوی این بحران، جنبش ارتجاعی اسلام سیاسی و سهم خواهی آن از قدرت سیاسی در منطقه است؛ سوی دیگر، دولت فاشیستی و توسعه طلب اسرائیل و نظم جنگیای است که آمریکا از آن حمایت میکند. و در قلب این بحران، زخمی تاریخی قرار دارد که هنوز باز است: فلسطین و محرومیت میلیونها انسان از ابتداییترین حقوق خود.
چه سیاستی عملاً به تداوم عمر جمهوری اسلامی کمک کرد؟
اصغر کریمی مخالفان کمونیست کارگری جنگ را به همسویی با “محور مقاومت” متهم میکند. اما این اتهام با یک واقعیت ساده فرو میریزد. ما از نخستین روز گفتیم: “نه به جنگ؛ سرنگون باد جمهوری اسلامی؛ زنده باد انقلاب اجتماعی.” براستی چگونه میتوان همزمان خواهان توقف جنگ، سرنگونی جمهوری اسلامی و انقلاب اجتماعی بود و در کنار “محور مقاومت” ایستاد؟
در اینجا یک سئوال ساده کل این تز را در هم میشکند. آیا بلشویکها در پس جنگ اول جهانی و در تلاش برای سازماندهی انقلاب کارگری با طرح و افزودن شعار “نه به جنگ”، به حکومت تزاری تخفیف دادند؟ آیا برای سرنگونی رژیم تزار خواهان گسترش جنگ جهانی یا خواهان پایان دادن به آن شدند؟ کدامیک؟ اصغر کریمی باید به این سئوال نیز پاسخ دهد.
اما پرسش واقعی این است: کدام سیاست، عملاً به تقویت جمهوری اسلامی حال به هر درجه ای کمک کرد؟ بنظر من بزرگترین خدمت به جمهوری اسلامی، کمتر یا بیشتر محکوم کردن آن نبود. بزرگترین خدمت، القای این توهم بود که راه رهایی مردم نه از سرنگونی رژیم اسلامی در پس یک انقلاب اجتماعی، بلکه از بمباران و فشار نظامی آمریکا و اسرائیل میگذرد.
ما از نخستین روز هشدار دادیم که این جنگ راه آزادی را هموار نمیکند. جنگ، جامعه را ویران میکند، فضای امنیتی و ناسیونالیستی را تقویت میکند، ابتکار عمل را از مردم میگیرد و همان شرایطی را میآفریند که جمهوری اسلامی برای بقا به آن نیاز دارد. ٠٠
امروز این دیگر پیشبینی نیست؛ تجربه خود جنگ است. وعدههای “رژیم چنج” از آسمان فرو ریخت. جمهوری اسلامی سرنگون نشد، اما جامعه زیر آوار رفت و متاسفانه توازن قوای سیاسی به درجاتی به نفع رژیم آدمکشان اسلامی تغیر کرد.
اما در برابر این واقعیت، اصغر کریمی و حزب ایشان چه کرد؟ آیا توقف فوری و بی قید و شرط جنگ را به مطالبهای مستقل تبدیل کردند؟ پاسخ منفی است. در عوض سیاست ترامپ و نتانیاهو را برای پایان جنگ تبلیغ کردند: تسلیم شوید تا بمباران متوقف شود، جنگ پایان یابد.
از این زاویه، پاسخ روشن است. بزرگترین خدمت به جمهوری اسلامی، مخالفت با جنگ نبود؛ به حاشیه راندن انقلاب اجتماعی و جایگزین کردن آن با سیاست ارتجاعی و توهم پوچ “رژیم چنج” بود. این همان سیاستی است که، برخلاف همه شعارهایش علیه “محور مقاومت”، در عمل شرایط بقای جمهوری اسلامی را تقویت کرد. و این سیاستی بود که حزب ایشان با آن همسو شد.
وقتی استدلال تمام میشود، نوبت حمله به منتقد میرسد
در پایان، اصغر کریمی کشف تازهای هم کرده است: گویا “علی جوادی” سقوط کرده است. اما سقوط یا صعود علی جوادی، پاسخ هیچ یک از پرسشهای این مقاله و درمانی برای معضلات سیاسی نظرات ایشان نیست. توضیح نمیدهد چرا موضع ما را تحریف کرده است؛ چرا توقف فوری و بی قید و شرط جنگ هرگز به مطالبهای مستقل در سیاست او تبدیل نشد؛ و چرا تمام فشار سیاسی خود را متوجه تنها یک سوی این جنگ ارتجاعی کرد.
امروز دیگر برای داوری میان این دو سیاست، نیازی نیست به نوشتههای ما در قبال این جنگ ارتجاعی رجوع کرد. خود جنگ داوری کرده است. وعده “رژیم چنج” از آسمان و توسل به تروریسم هوایی شکست خورد. جمهوری اسلامی سرنگون نشد. جامعه آزادتر نشد. آنچه ویران شد، زندگی مردم بود و آنچه بیش از همه آسیب دید، جنبش مستقل مردم برای سرنگونی جمهوری اسلامی بود.
از همین رو، سیاستی که برای دفاع از خود ناچار به تحریف موضع منتقد کمونیست کارگری خود، ناچار به تکرار چارچوب تحلیلی یکی از دو قطب جنگ شود، پیش از آنکه در برابر منتقدان شکست بخورد، در برابر واقعیت شکست خورده است.
یک نکته پایانی؛ گاهی سکوت، بهترین پاسخ است
با این همه، یک پرسش همچنان باقی میماند: اصلاً چرا اصغر کریمی تصمیم گرفت به این نقد پاسخ بدهد؟ اگر قرار بود پاسخ او چیزی جز تکرار و تاکید مکرر بر همان تحریفها، همان مغلطه ها و همان چارچوب تحلیلی نباشد، شاید سکوت انتخاب عاقلانهتری برای این دوست گرامی بود. گاهی سکوت، بهترین پاسخ است.
متاسفانه اصغر کریمی عزیز گمان کرد میتواند افتضاحات سیاسی موضعگیری حزب متبوعش در این جنگ را با دخالتش لایروبی کند؛ اما نتیجه معکوس شد. هرچه بیشتر نوشت، بیشتر نشان داد که دفاع از آن سیاست، جز با نزدیک شدن هرچه بیشتر به چارچوب تحلیلی و سیاسی محور واشنگتن–تلآویو ممکن نیست. او بهتر از هر کسی میدانست که میتوانست این بار مسئولیت سیاست راست گرایانه و جنگ طلبانه حمید تقوایی را بر عهده نگیرد. و اگر نمیتوانست از آن سیاست فاصله بگیرد، دستکم میتوانست سکوت کند. گاهی سکوت، آبرومندانهتر از دفاع از سیاستی است که خود واقعیت، ورشکستگی آن را آشکار کرده است. از این رو، نوشته اصغر کریمی بیش از آنکه کیفرخواستی علیه منتقد کمونیست اش باشد، کیفرخواستی علیه سیاست خودش است.
این جنگ، همه نیروهای سیاسی را یک بار دیگر آزمود. بعضی در کنار و همسو با جمهوری اسلامی قرار گرفتند. بعضی دیگر همسو با ترامپ و نتانیاهو. کمونیسم کارگری اما قرار نبود میان دو ارتجاع یکی را انتخاب کند؛ قرار بود هر دو را به دادگاه جامعه بکشاند. تفاوت ما با اصغر کریمی، در نهایت، همین است.
این جدال، اختلاف دو نفر نیست؛ تقابل دو سنت سیاسی است: سنتی که در هر جنگ، ناگزیر به انتخاب یکی از دو قطب ارتجاع میرسد، و سنتی که استقلال کمونیسم کارگری را در نفی هم زمان هر دو قطب و در افق انقلاب اجتماعی جستوجو میکند