این بار، خود “شاهزاده” لب به شکایت گشود. رضا پهلوی، با نگاهی غمگین به دوربین و پشت زمینهای از کتابها و گلدانهای دکوری، بیانیه داد: “حامیان من با ترسیم چهرهای بیاختیار، ناتوان و تحت نفوذ از من، به من توهین میکنند!”
و ما مبهوت مانده ایم: کدام چهره؟ کدام ترسیم؟ مگر چهره واقعی او چیز دیگری است؟ مگر سلطنت طلبی قرن بیست و یکم چیزی جز همین کاریکاتور تراژیک – کمدی است که خود او نقش اول آن را بازی میکند؟ به راستی اگر از چهره رضا پهلوی، تصویر انسانی مقتدر، رادیکال و رهبر بسازند، تازه توهین کردهاند. نه جناب شاهزاده! ترسیم آن چهرهای که خودشان سالها است بر قاب رسانهها کوبیدهاند، توهین نیست؛ این صرفا بازتاب آینه است، آن هم نه آینه تاریخ، بلکه آینه نازک و لرزان یوتیوب و اینستاگرام.
رضا پهلوی، پسر پادشاهی که با کودتای انگلستان و آمریکا به تخت برگشت، حالا با لایک و ری توییت و بودجه کنفرانس مونیخ در پی تاج گم شده میگردد. او شاکی است که چرا برخی از سلطنت طلبان، از خودی ترین خودی هایشان، تصویر “بیاختیاری” از او ساختهاند، در حالی که کل کارنامه سیاسیاش را اگر بگذاری روی ترازو، سبک تر از پاپکورن سینمای محله درمیآید.
او شاکی است، چون فکر میکرد نقش “ناجی و پدر ملت” را خواهد گرفت، اما نقش اش شده است: شاهزادهای سرگردان، میان ترامپ، نتانیاهو، موساد، آرشیو ایران اینترنشنال و من و تو، و بچه های سابقا بسیجی.
مگر توهین آن است که بگویند این “رهبر آینده”، این “پدر ملت”، این “ولی عهد” برای موضع گیری درباره یک اتفاق تاریخی، به نطقهای سفیر آمریکا و دهان سخنگوی کاخ سفید نگاه میکند و یا مباحثش را از بر و بچه های حاشیه رژیم اسلامی میگیرد؟ مگر بیاحترامی آن است که بگویند او کوچکترین ربطی به مبارزات آزادیخوانه و برابری طلبانه توده مردم ندارد؟ نه آقا. توهین آنجاست که مردم ایران، زنان و مردان خیابان، معترضان تبریز و زاهدان، باید در حالی جان بدهند که در خارج، جماعتی ساواک پرست، نقشه سلطنت می کشند.
و حالا، کسانی که از این میراث پوسیده تصویر شاهانه میسازند، اعتراض و نقد را “توهین” مینامند! در این منطق، اگر مردم از یک حکومت مذهبی به تنگ آمدهاند، لابد تنها گزینه عقلانی این است که به سلطنت نظامی ـ ساواکی پناه ببرند! انگار تاریخ، نه قضاوت، بلکه گردونهای است برای تکرار اشتباه با چهرهای تازه و لهجهای مدرن تر!
اما این جریان، دیر یا زود شکست خواهد خورد. صدای فروپاشیاش پیشتر شنیده میشود، از همان جا که نوارهای سوت و کف در کنفرانسهای هتلهای اروپایی، جای شعارهای خیابان را میگیرد. مردمی که فریاد میزنند “زن، زندگی، آزادی”، هرگز به “شاه، سایه خدا، نجات دهنده” باز نمی گردند. آن پلههای مرمرین کاخ، امروز در ذهن مردم، پلههای سلول انفرادی، اتاقهای بازجویی، و چکمههای ساواکی است.
تاریخ، اگرچه گاه فراموش کار است، اما در بزنگاه قضاوت، بی رحم تر از هر وجدان انسانی است. همان تاریخی که بر پیشانی پدرش، کلمه “کودتا” را حک کرد، بر پیشانی او، خواهد نوشت: “سخنگوی فارسی زبان ارتش اسرائیل.”
و نسلها خواهند گفت: در دورانی که جهان در آتش میسوخت، ایران در بحران میغلتید، و کودکان در غزه از گرسنگی جان میدادند، شاهزادهای بود که برای حمله دیگر اسرائیل لحظه شماری میکرد، نگران این بود که چرا کراواتش را جدی نگرفتند و چرا تصویرش “ناتوان” جلوه کرد!
به این جناب شاهزاده باید گفت، این انتقادات توهین نیست؛ این ثبت در دفتر قضاوت تاریخی است.