آیا فائزه رفسنجانی و رضا پهلوی متحول شده اند؟ – محمد آسنگران

مقالات

رضا پهلوی و فائزه رفسنجانی و امثالهم اگر ادعای “تحول و تغییر” دارند باید بدانند وقتی که از پدران قاتل و خونریز خود دفاع میکنند، نمیتوانند ادعای تحول و تغییر داشته باشند. نمیتوانند هم مدافع قاتلین و دیکتاتورها باشند و هم ادای متمدن بودن و فرهنگ متمدنانه را در بیاورند. به نفعشان است از دختران شکنجه گران آرژانتین یاد بگیرند.

آنالیا دختر یک شکنجه گر آرژانتینی (دکتر کی) می‌گوید رابطه مهرآمیز با این مرد (پدرش) داشت و بسیاری خاطرات خوش کودکی، کار را برای من دشوارکرده بود: “اول باید خودم را جدا می‌کردم. با خودم گفتم یک نفر پدر من است و یک نفر دیگر شکنجه‌گر. لازم بود چنین فکر کنم وگرنه سرم می‌ترکید. اما بعد متوجه شدم که هر دو یک نفرند، در واقع همیشه اینطور بود”.
فرزندان آمرین وعاملین کشتار مردم ایران چه در دوره سلطنت و چه در دوره جمهوری اسلامی حتی وقتیکه میخواهند پز دمکراسی و حقوق بشر به خود بگیرند نتوانسته اند یا نخواسته اند متمدنانه رفتار کنند. نه تنها این بلکه به ابعاد درد و رنج مردم و خونهای ریخته شده فکر هم نمیکنند. آنها تا به امروز در دفاع از پرونده خونین پدرانشان دیوار وقاحت را هر روز بالاتر برده اند.
یکی از قربانیان در آرژانتین به نام “دلیا باررا” در سال ۲۰۱۹ خطاب به امثال آنالیا که خواهان اعتراف پدرش به جنایتهای مرتکب شده بود گفته است: “این فرزندان نافرمان (که پدرانشان شکنجه گر بودند) فرصت حرف زدن زیاد داشتند ولی این کار را زودتر انجام ندادند. چرا؟”. او گفت به آنها اعتماد ندارم، بخصوص آنهایی که پدرانشان را با وجود همه اعمالشان هنوز دوست دارند: “به من بگو دوستش نداری، شاید آنوقت فرق کند”.
همین دیالوگ دو طرف در آرژانتین نشان میدهد هم فرزندان شکنجه گران و عاملان کشتار و هم قربانیان در آرژانتین از فرهنگ بالاتری برخوردارند. توقعات بالاتری را مطرح میکنند. در ایران امروز ما با همین دو طیف از خانواده شکنجه گران و آمرین کشتار از یک طرف و خانواده های قربانیان مواجه هستیم. اما فرزندان دیکتاتورها با وقاحت تمام از اعمال پدران قاتل خود دفاع میکنند. این در حالی است که خانواده های دادخواه با قدرت به میدان آمده اند و خواهان محاکمه و پاسخگویی قاتلان عزیزانشان هستند.
فرزندان آمرین کشتار و شکنجه گران در ایران مانند فائزه رفسنجانی و رضا پهلوی و امثالهم پرونده پدرانشان را از افتخارات خود و مردم میدانند. همچنانکه حسن خمینی همین کار را نسبت به پدر و پدر بزرگش میکند. شک نداشته باشید بعدا مجتبی خامنه ای هم اگر زنده بماند همین کار را خواهد کرد. از منظر آنها گویا دیگرانی مقصرهستند که هنوز اسمی از آن دیگران برده نمیشود. کلمه وقیح برای اینها هنوز کافی نیست. کسانی که قتل و کشتار و ترور مخالفین سیاسی را به دستور پدران خود دیده و شنیده و در کنار قاتل می ایستند نه تنها بویی از تمدن نبرده اند، بلکه عملا با دفاعشان از اعمال پدران قاتل خود شریک جرم میشوند.
اما تعجب من محدود به فرزندان رانت خوار و دفاع آنها از دیکتاتورها نمیشود. از میان قربانیان هم برخلاف دادخواهان، کسانی پیدا شده اند که خود را “رادیکال” و مدافع حقوق بشر هم میدانند، اما حرفهای فائزه رفسنجانی و رضا پهلوی را مثبت و در جهت منفعت جامعه میدانند و از شجاعت و صراحت آنها میگویند.!
من انتظاری از طایفه اصلاح طلب و سلطنت طلب و همدستان رژیم فعلی و سابق ندارم. زیرا ماهیت طبقاتی آنها حکم میکند به هم طبقه های خود خیانت نکنند. اما تعجب میکنم بخشی از قربانیان مخالف هر دو حکومت چرا میخواهند رضا پهلوی و فائزه رفسنجانی را به صرف عقب نشینی اجباری نیم کلاجشان، منجی مردم معرفی کنند؟
شاید این دسته از قربانیان با مرور زمان، دردشان التیام یافته و به دلیل منفعت خاص یا گرایش سیاسیشان جانیان را بخشیده اند. یا از روی یاس و ناامیدی به هر خس و خاشاکی چنگ میزنند. هر چی باشد آنها متوجه یک معادله ساده نیستند که دنیا تغییر کرده است و مردم معترض و آزادیخواه ایران، زمین را زیرپای کل رژیم اسلامی و نظامهای تبعیض گرا داغ کرده اند. امثال فائزه خانم و رضا پهلوی این داغی را حس کرده اند. آنها متوجه شده اند غوغایی در اعماق جامعه در جریان است که هر آن میتواند بساط کل نظام حاکم و مناسبات تولیدی حاکم را زیر و رو کند. آنها متوجه شده اند که این تحرکی که در زیر پوست جامعه در حال بروز علنی است و ما فقط نوک کوه یخ را در خیابان میبینیم، آنها را به فکر انداخته است که راه تا کنونی خود را کمی کج کنند و به فکر راه چاره دیگری در اوضاع جدید باشند. به همین دلیل ناچار شده اند به شکل نیم کلاج از موضع قبلی خود عقب بنشینند.
رضا پهلوی اعلام کرده از خیر تاج و تخت گذشته و جمهوری را ترجیح میدهد. فائزه هاشمی هم خواهان جدایی مذهب از دولت شده است! عقب نشینی آنها همین حرفهای نیم پزی است که تا کنون زده اند. خانم رفسنجانی وقتی زیر پایش داغ شده است و آینده ای برای رژیم محبوبش نمیبیند، تلاش میکند خاکریز حفظ نظام را کمی جابجا کند و با این حرفها به رقبای داخل نظامش زنهار بدهد و بگوید اگر کاری نکنید و دایره حکومت را آنقدر بزرگ نکنید که ما هم داخل دایره قرار بگیریم، از این حرفها خواهیم زد.! رضا پهلوی هم بعد از چهل و دو سال گفته است دوست ندارد شاه بشود و جمهوریت را ترجیح میدهد. این تمام تحول و تغییری است که مدافعینشان به آن دل خوش کرده اند.
آنچه باید به خانم فائزه رفسنجانی گفت این است: جناب این تاکتیک اعتراض از پایین و چانه زنی از بالا برای معامله و ایجاد تعادل رقابت دو جناح رژیم اسلامی، خیلی وقت است وارد بازار شده و شکست خورده است. زیرا مردم تاکتیک همه جناحهای رژیم را میشناسند و دست رد به سینه آنها زده اند. از این نمونه ها در دوره شاه هم کم نداشتیم. حتما افاضات احمد بنی احمد و پزشکپور و…. را در اواخر دوره سلطنت در مجلس را بیاد دارید یا خوانده اید. همان دوره بود که شاه ناچار شد هویدا و نصیری را هم زندانی کند تا بلکه مخالفینش آرام شوند. نق زدنهای خانم رفسنجانی هم شباهت زیادی به حرفهای پزشک پور و احمد بنی احمد و…. اواخر دوران شاه دارد.
آقایان و خانمهایی که پدرانتان دستشان به خون مردم آلوده است!
شما باید بیش از این به غوغایی که در اعماق جامعه در جریان است حساس باشید. این درجه از عقب نشینی نیم کلاج کسی را متوهم نخواهد کرد زیرا دنیا تغییر کرده است و بی.بی.سی و امثالهم نمیتوانند عكس “ناجی” دیگری را به کره ماه ببرند. ترامپ هم تشریف برد و امیدی برای شما نمانده است. اگر کسی قرار است به امثال شما متوهم بشود همانهایی هستند که تا کنون لنگ لنگان همراه صف شما بوده اند نه آن میلیونهای انسان درد مندی که سهمشان را از زندگی میخواهند. نه آن جنبشی که طبقه کارگران آگاه دست اندر کار سازمان دادن آن است. نه آن جنبشی که سالهای سال است با پرچم لغو استثمار و تبعیض خود را صاحب لایق جامعه میداند.
علاوه بر این قرار نیست این سرنوشت مردم ایران باشد که هر دوره ای و بعد از هر تحول انقلابی، باز هم تعدادی ظالم و قاتل و حافظ نظم نابرابر سرمایه با پرچم فریبنده مذهب و ملیت بر آنها حکم برانند. به این خانمها و آقایان از تخت افتاده قول میدهم دوره حاکمیت و صدارتشان تمام شده است. مردم دیگر نمیپذیرند. قرار نیست بعد از افتادن دیکتاتورها نوبت فرزندان رانتی و از تخت افتاده برسد. این رویا تعبیر شدنی نیست.
فائزه رفسنجانی و امثالهم بهتر است متوجه باشند که افراد بسیاری از حامیان حکومت قبلا متوجه خطر شده و کشتی حکومت را ترک کرده اند. خود را به ساحل رسانده و شانس اینرا دارند سرنوشتشان از حکومت جدا باشد. فائزه خانوم که هنوز در صف اصلاح طلبان حکومت اطراق کرده است با این درجه از عقب نشینی نیم کلاج شانسی نخواهد داشت. پرونده کشتاری که در جمهوری اسلامی وجود دارد سهم پدر او در حد سهم جنایاتی است که خامنه ای و خمینی انجام داده اند. نه تنها این، بلکه همراهی و شراکت خود فائزه رفسنجانی در تحکیم این رژیم و حمایتهای او از سیاست کشتار و تبعیض آن، چیزی نیست که قابل انکار باشد. او متهم است نه مدعی. کسانیکه حکومتی یا در حاشیه حکومت بوده اند و امروز از حاکمان فاصله گرفته اند و حتی بسیار “رادیکالتر” از خانم فائزه رفسنجانی نوشته و گفته اند، فقط از خطر سقوط و محاکمه همزمان با حکومتیها رها شده اند، اعتبار دیگری نمیتوانند پیدا کنند.
اگر از طیف مخالفین مجاز داخل کشوری مانند طبرزدی و نوری زاد و…. بگذریم، کسانی مانند شیرین عبادی و مسیح علینژاد و گنجی و سازگارا و شعله سعدی و مخملباف و واحدی وغیره قبلا مدافع جمهوری اسلامی و سینه چاک اصلاح طلبان بودند و امروز خود را ” بر انداز به شیوه مسالمت آمیز” میدانند و سرنوشت خود را از حکومت جدا کرده اند. فائزه رفسنجانی اگر بخواهد سرنوشت خود را تماما از جمهوری اسلامی جدا کند همانند شعله سعدی و گنجی وسازگارا و… میتواند امیدوار باشد که مردم او را ببخشند. در غیر اینصورت نمیتواند مدافع اعمال پدر قاتلش باشد و انتظار بخشش هم داشته باشد.
آیا فائزه رفسنجانی و رضا پهلوی “متحول” شده اند؟
در یکماه اخیر “صراحت و تغییر موضع” فائزه رفسنجانی و رضا پهلوی در فضای سیاسی ایران مورد توجه افکار عمومی و رسانه ها بوده است. اولین سوال برای هر انسان کمی مطلع از سیاست ایران این است که دلیل یا دلایل اصلی این “تغییر موضع” چیست؟ چرا در فاصله کمی از هم، این دو نفر از دو خانواده حکومت گران و دیکتاتورها، این چنین به میراث سیاسی پدرانشان پشت میکنند.؟ رضا پهلوی از میراث داری تاج و تخت سلطنتی فاصله خود را تاکید میکند و همزمان پدر و پدر بزرگش را میستاید!؟ فائزه رفسنجانی از انقلاب اسلامی برائت میجوید و نمیخواهد آنرا تکرار کند و خود را مدافع جدایی دین از دولت معرفی میکند. در عین حال او تاکید میکند که ولی فقیه را قبول دارد و از کارنامه پدرش هم دفاع میکند.!؟

آیا این دو نفر که مورد توجه رسانه ها و به طبع بخشی از افکار عمومی قرار گرفته اند، باید گفته های امروزشان را به فال نیک بگیریم یا کمی از ظاهر بکاهیم و پشت پرده “تحول” فکری آنها را ببینیم؟ کسانیکه همچنان از کیسه پدران خود میخورند و رانت آنها را استفاده میکنند، چرا از میراث آنها که سلطنت و جمهوری اسلامی است تبری میجویند؟ اگر پرونده پدران این دو نفر و امثال آنها، هنوز برایشان قابل دفاع است آنچنان که میگویند، چرا خواهان ادامه و احیا سیستم حکومتی آنها نیستند؟ اگر پرونده پدرانشان اینقدر خونین و سیاه هست که امروز هیچکدام از آنها نمیخواهند رسما همان سیستم را نمایندگی کنند، چرا همچنان از سیاست پدرانشان دفاع میکنند.؟ فعالین سیاسی و فرهنگی مذبذب و ژورنالیستهای دست پرورده جنبش اصلاحات رژیم اسلامی لانه کرده در رسانه های فارسی زبان خارج کشور و فعالین جنبشهای بورژوایی چرا میخواهند به مردم بقبولانند این تحولات را مثبت بدانند و دلیل این “تحولات” را جسارت و شجاعت خانم فائزه رفسنجانی و آقای رضا پهلوی فرض میکنند؟ بلاخره چه عاملی باعث شده است که اینها ناچار به بیان سیاست متفاوتی بشوند و این رسانه ها در مورد این عامل اصلی سکوت کرده اند؟

کدام عامل اصلی؟
برای پاسخ به این سوالات باید ببینیم در جامعه و جنبشهای اجتماعی چه اتفاقی روی داده است؟ این دو نفر و امثال آنها نه خواب نما شده اند و نه از فضل دانش و تعمیق آگاهی به این نتیجه گیری رسیده اند. جامعه ایران از دوره مشروطیت تا کنون در حال پوست اندازی و متحول شدن است. اما تحولاتی که امروز در ایران قابل مشاهده و ارزیابی است با تمام تحولات گذشته متفاوت است. علیرغم سطحی نگری و این همانی دانستن این تحولات از جانب بخش بزرگی از جریانات چپ و راست جامعه، که گویا مردم ایران امروز همان تحولات دوره مشروطه را دنبال میکنند، یک واقعیت آشکار و غیر قابل انکار این است که دوره مشروطه و انقلاب مشروطه یک انقلاب بورژوایی اتفاق افتاده بود و تبعات خودش را داشت. فرهنگ و سیاست و قانون و سیستم اقتصادی مورد بحث آن دوره هیچ قرابتی با مطالبات امروز مردم ندارد. خیلی ساده بگویم آن دوره جامعه ایران از یک جامعه فئودالی در حال تحول به یک جامعه سرمایه داری بود. فرهنگ بورژوایی و ملت سازی در تقابل با فرهنگ کهنه مذهبی و امت پروری که همیشه حامی سلطنت بود به چالش گرفته شد. سیستم بورژوایی در اصلاحات ارضی اوایل دهه چهل شمسی میخ آخر را بر تابوت سیستم فئودالی کوبید. بنابر این حتی آنچه در سال ٥٧ اتفاق افتاد یک انقلاب علیه بورژوازی ایران بود اما شکستش دادند.

به دلایل زیادی که اینجا مجال بحث آن نیست آن انقلاب با یک نسل کشی به سبک اسلامی که در خدمت بورژوازی ایران قرار گرفته بود شکست خورد. آنچه امروز ما در جامعه ایران شاهد و دخیل در آن هستیم سربلند کردن و عروج دوباره یک خیزش و یک جنبش طبقاتی قدرتمند علیه بورژوازی ایران است. این بار طبقه کارگر ایران در جامعه ای متفاوت و جهانی متفاوت که اختلاف فقر و ثروت بی سابقه شده است پرچمدار این تحول است. ترندی از چپ اجتماعی و نقد نظام سرمایه داری عروج کرده است. این ترند اجتماعی هیچ شباهتی به تاریخ گذشته چپ ایران ندارد. نمونه های این ترند پر قدرت را در مطالبات و اعتصابات و تجمعات و تظاهراتهای کارگران و دانشجویان و باز نشستگان و… باید دید. رسانه های رسمی پوزیسیون و اپوزیسیون هیچکدام این ترند را نمایندگی نمیکنند. بخش عمده رسانه های رسمی با فرض تفاوتهایی که با همدیگر دارند، در بهترین حالت از ظاهر تحولات ایران اخبار و گزارشاتی تهیه و منتشر میکنند و زهر گرایش سیاسی و طبقاتی خود را با آن قاتی میکنند و به خورد مخاطب میدهند. بدون اینکه اصل مطالبات و افق و آلترناتیو این جنبش طبقاتی را بیان کنند. بدون اینکه سخنگویان و نمایندگان و سازمان دهندگان این جنبش را که از استثمار بیزار است و خواهان اداره شورایی جامعه است را برجسته کنند.

اختلاف جریانات و رسانه های رسمی بورژوایی در اپوزیسیون و پوزیسیون در عمیق ترین حالت به شکل حکومت و فرهنگ و نحوه اداره حکومت محدود میشود. یکی سکولار و دیگری مذهبی است. یکی ملیت و ناسیونالیسم را ترجیح میدهد و آن یکی مذهب را ناجی بشر میداند. اما دعوا ی مردم جدال اسلام و ملیت نیست. دعوای طبقه کارگر و مردم با سیستم حاکم اینها نیست. دعوا تنها به سر شکل حکومت و فرهنگ حاکم نیست. دعوا حتی بر سر داشتن حجاب و بی حجابی نیست. دعوا محدود به نقد و عدم نقد مذهب هم نیست. دعوا حتی محدود به آزادی و عدم آزادی نیست. همه اینها هست زیرا هر کدام گوشه ای و پازلی از یک دعوای پایه ای تر و اساسی تراند. اما دعوای اصلی دعوای دو طبقه بر سر افق، آلترناتیو و آینده ای است که هر کدام از جنبشهای سیاسی در جامعه ایران دنبال میکنند. اتفاقا دعوا بر سر سیستم اقتصادی و آلترناتیوهایی است که همین شکل و فرهنگ تبعیضات فوق را میسازند یا نفی میکنند. کسیکه امروز این دعوای اصلی یعنی دعوای دو طبقه اجتماعی را در مرکز توجه خود قرار ندهد جایگاه جدیی در سیاست ایران پیدا نخواهد کرد.

در این میان بخشی از جریانات چپ خارج کشور و افراد محدودی که در داخل تحت تاثیر این دو قطبی ملیت و مذهب قرار گرفته اند دعوای خود را بر سر همان تبعات ناشی از جامعه‌ سرمایه داری، نه خود نظام و مناسبات تولیدی سرمایه داری، محدود کرده اند. همین سیاست گرایشی را در میان این چپ دامن زده است که انقلاب ایران را “همه با هم” بداند و حساسیتی به نقش ملیت و پرچم و ناسیونالیسم نداشته باشد و آنها را امری طبیعی و قابل اغماض معرفی کند. آنرا فرهنگ خودبخودی توده ها میداند. حساسیتی به آن ندارند زیرا فکر میکنند این فرهنگ توده ها است.! همچنانکه چپ سنتی سابق فکر میکرد مذهب بخشی از فرهنگ توده ها است و نباید نقد بشود. چپ سنتی و رفرمیست امروز ملیت و پرچم را جایگزین مذهب کرده است.

همین گرایش است که مانند حمید تقوایی روزی دنبال مسیح راه میفتد و روز دیگر چهارده امضاها را باد میزند و روز بعد مدافع کمپین “نه به جمهوری اسلامی” میشود که جریانات راست آنرا سازمان داده اند. زیرا فکر میکند دعوای مردم با رژیم اسلامی محدود به همین چهار چوب است که رژیم مذهبی برود و رژیمی سکولار مستقر شود. اگر از کمپین جریانات راست دفاع میکند فکر میکند این کمپین در “جهت آزادی و رفاه و برابری” است. اینجا کسی مانند حمید تقوایی روشن میگوید که منظورش از “رفاه و برابری و آزدی” همان چیزی است که کمپین جریانات راست گفته است. او در مصاحبه خود با کانال جدید در مورد کمپین جریانات راست “نه به جمهوری اسلامی” رسما اعلام کرده است:”به نظر من این گام مثبتی است. هر حرکتی که علیه جمهوری اسلامی باشد و خواهان آزادی باشد و خواهان رفاه باشد و خواهان برابری باشد، این یک حرکت مثبتی است و این کارزاری هم که شروع شده در همین جهت است اساسا”. همچنانکه میبینید او با صراحت کمپین جریانات راست را مثبت و “در جهت آزادی و برابری و رفاه” میداند.! این نوع چپ با این سیاست و تفاسیر رسما خود را بخشی از آن دعوای راست اپوزیسیون با جمهوری اسلامی میداند. در حقیقت خود را جناح چپ جنبش راست میداند.

اما جنبش کارگری ایران با تمام گرایشات متفاوتی که در خود دارد حرف اول و آخر را میزند. حرفی که هیچکدام از گرایشات مطرح امروز در جنبش کارگری به کمتر از نفی مناسبات سرمایه داری رضایت نمیدهند. خارج از اینکه هر گرایشی چه برداشتی از نفی سرمایه دارد، طبقه کارگر و بخش عمده ای از مردم آگاه میدانند که با وجود مناسبات سرمایه دارانه نمیتوانند به اهداف و آرمانهای انسانی خود برسند. برخلاف حمید تقوایی جنبش کارگری و کمونیستهای کارگری در ایران میدانند با وجود سیستم و مناسبات تولیدی سرمایه داری در جامعه خبری از “آزادی و برابری و رفاه” نخواهد بود. روشن است کمپین راستها علیه آزادی و برابری و رفاه جامعه است. به همین دلیل بخش پیشرو جنبش چپ و کمونیستی ایران نوعی از کمونیسم را نمایندگی میکند که بتواند به این آرمان و افق پاسخ بدهد. شعارها و مطالباتش را بر آن مبنا طراحی میکند. نوع فعالیتش طوری است که امکان سو استفاده هر جناحی از بورژوازی ایران را ندهد. شعار “نه به ستمگر چه شاه باشد چه رهبر” و یا شعار “اصلاح طلب اصولگرا دیگر تمامه ماجرا” دو شعار مهم این دوره بودند که یک نوع کمونیسم کارگری و ماکزیمالیست که اتکایش به جنبش کارگری است و افق و آرمان جنبش کارگری را نمایندگی میکند را به نمایش گذاشت.

افرادی مانند فائزه رفسنجانی و رضا پهلوی و امثالهم، این واقعیت را دیده و ناچار شده اند حرف متفاوتی از دیروز بزنند. آنها به این دلیل “متحول” شده اند که بتوانند این واقعیت “خطرناک” را مهار کنند. وقتیکه رضا پهلوی در آخرین مصاحبه خود با صدای آمریکا میگوید در ده سال بعد از جمهوری اسلامی احتمالا سوسیالیستها بیشترین رای را خواهند داشت، دارد به یک واقعیت عینی در جامعه اشاره میکند. نگران این تحول است. اگر آن چپ اجتماعی که جنبش کارگری ستون فقرات آنرا تشکیل میدهد، همانند حمید تقوایی کمپین رضا پهلوی (نه به جمهوری اسلامی) را در جهت آزادی و برابری و رفاه میدانست راستها لازم نبود نگران باشند.

اما رضا پهلوی و دیگر جریانات راست در کمپین “نه به جمهوری اسلامی” تلاش میکنند جدال آلترناتیو راست و چپ جامعه را با تاکتیک متفاوتی پیش ببرند. کسانی مانند حمید تقوایی که فکر میکنند جدالی بین آلترناتیو راست و چپ وجود ندارد، روشن است که خود را و راستها را در یک جنبش واحد میبیند. ظاهرا جنبش سرنگونی محل تلاقی همه این جریانات راست است. زیرا از نظر تقوایی جنبش سرنگونی قائم بذات است و نباید دنبال پیدا کردن گرایشات مختلف چپ و راست در آن بود.!

او با اعلام اینکه “راست تمام شده است و راستی وجود ندارد تا جنگ آلترناتیو با آن داشته باشیم” میخواهد راست روی خود را توجیه کند. اما روشن بینی رهبران و فعالین جنبش کارگری و چپ جامعه زمین داغتر از آن کرده است که این سطحی نگری و راست روی بتواند کسی را به اشتباه بیندازد. وقتی که رضا پهلوی داغی زمین زیر پایش را حس کرده است، جمهوری خواه میشود و فائزه رفسنجانی هم مدافع جدایی مذهب از دولت و ضرغامی مدافع شعار “نان، کار، آزادی و عاشق چگورا” میشود، در چنین شرایطی است که چپهای سنتی و دنباله روان مسیح علینژاد و مدافعین کمپین “نه به جمهوری اسلامی” هم متوجه شده اند فعلا بر طبل انقلاب همگانی نکوبند و مثل جمال بزرگپور و راستهای کومله این تئوری را در طاقچه قرار بدهند. زیرا امروز وقت سوسیالیسم گفتن است. سوسیالیسم و آزادی و برابری و رفاه این نوع چپ همانی است که خود گفته است کمپین “نه به جمهوری اسلامی” جریانات راست، در جهت آن است.

جنبش کارگری و رهبران و فعالین این جنبش امروز بیش از همیشه باید به رسالت و توان و قدرت خود اعتماد کنند. افق کارگری و کمونیستی در ایران امروز باید تمام قد و ماکزیمالیست علیه سرمایه و تبعیضات ناشی از آن عرض اندام کند. برای خارج کردن جامعه ایران از دایره معیوب ملیت و اسلامیت تنها طبقه کارگر است که این رسالت را میتواند بعهده بگیرد. جنبش کارگری با پرچم انقلاب کارگری و جمهوری سوسیالیستی میتواند و امکان اینرا دارد که هر مانعی را از جلو پای جامعه بردارد و رهایی جامعه از دست ستمگران را با خواست آزادی و برابری رهبری کند.