مارکس یا “جنگ تمدن ها” (بخش اول)
پاسخی به مقاله “خدا حافظ رفیق” آذر ماجدی
اختلاف واقعی بر سر محکوم کردن جنایات اسرائیل، آمریکا یا دولتهای اروپایی نیست. این جنایات واقعیاند و باید بیقید و شرط محکوم شوند. اختلاف از آنجا آغاز میشود که این جنایات با چه متدی توضیح داده میشوند و چه نیرویی به عنوان فاعل آنها معرفی میشود.
آذر ماجدی در مقاله خود، غزه را صحنهای میداند که “چهره واقعی تمدن غرب” را آشکار کرده است. با این جابهجایی، جنایت دولت اسرائیل، حمایت آمریکا و همراهی دولتهای اروپایی دیگر صرفاً سیاست دولتها و طبقات حاکم معین نیست؛ به بیان “ماهیت تمدن غرب” تبدیل میشود. اما همین جابهجایی، موضوع تحلیل را عوض میکند.
اگر گفته میشد غزه چهره واقعی سرمایهداری معاصر، نظم امپریالیستی، دولت اسرائیل یا سیاست طبقات حاکم غرب را نشان داده است، تحلیل همچنان در چهارچوب مارکسی باقی میماند. اما هنگامی که “تمدن غرب” به جای سرمایهداری و طبقه حاکم بر صندلی اتهام مینشیند، مرز میان دستاوردهای تمدن مدرن و سیاست دولتهای حاکم از میان میرود.
برای مارکس، فاعل تاریخ “غرب” یا “شرق” نبود. فاعل تاریخ طبقات، دولتها، مناسبات تولید و جنبشهای اجتماعی بودند. پرسش مارکسی این نیست که “تمدن غرب چه کرد؟” بلکه این است: کدام طبقه، کدام دولت و با چه منافعی، علیه کدام نیروی اجتماعی عمل میکند؟
اما روایت تمدنی، این تضادهای واقعی را در یک کلیت مبهم حل میکند. اگر غزه “چهره واقعی تمدن غرب” است، آنگاه باید اسپینوزا و نتانیاهو، مارکس و چرچیل، کمون پاریس و استعمار فرانسه، جنبش کارگری و ناتو را نیز جلوههای یک حقیقت واحد بدانیم. در این صورت، مبارزه میان آزادی و استبداد، کار و سرمایه، انقلاب و ارتجاع، زیر عنوانی واحد محو میشود.
دولتهای غربی را میتوان و باید به خاطر جنایت، جنگ، استعمار و حمایت از کشتار مردم غزه محکوم کرد؛ اما از جنایات آنها نمیتوان نتیجه گرفت که علم، سکولاریسم، آزادیهای مدنی، حقوق زنان، جنبش کارگری و دیگر دستاوردهای جهانشمول تمدن مدرن نیز چیزی جز چهره دیگر همان جنایتاند. این دستاوردها محصول مبارزه بشر علیه همان دولتها و طبقات حاکم بودهاند، نه هدیه آنها.
اینجاست که روایت “جنگ تمدنها” وارد میشود. این روایت فقط به هانتینگتون تعلق ندارد. میتواند با زبانی “چپ” نیز تکرار شود؛ یک بار برای دفاع از غرب و بار دیگر برای محکوم کردن آن. اما در هر دو روایت، طبقات و جنبشهای اجتماعی جای خود را به “تمدنها” میدهند.
کمونیسم کارگری از نقطه دیگری آغاز میکند. خط جدایی نه میان غرب و شرق، بلکه درون هر دو میگذرد؛ میان کار و سرمایه، آزادی و استبداد، برابری و تبعیض، انسان و دولتهای ارتجاعی. به همین دلیل، هم جنایت اسرائیل، آمریکا و متحدانشان را محکوم میکند و هم اجازه نمیدهد این جنایات به حساب تمدن مدرن و دستاوردهای جهانشمول بشریت نوشته شود.
معضل نگرش آذر ماجدی این نیست که دولتهای غربی را به اندازه کافی محکوم کرده است؛ مشکل آنجاست که متهم را عوض کرده است. به جای سرمایهداری و طبقات حاکم، “تمدن غرب” را در جایگاه متهم نشانده است. و دقیقاً از همین نقطه، نقد مارکسی سرمایهداری جای خود را به روایت تمدنی و نگرشی میدهد که بیش از آنکه به سنت مارکس نزدیک باشد، به افق چپ ملی ـ ضد امپریالیستی نزدیک میشود.
از مبارزه طبقاتی تا “جنگ تمدنها”
ممکن است این پرسش مطرح شود که اگر کمونیسم کارگری “تمدن غرب” را مقوله مناسبی برای تحلیل نمیداند، پس چرا منصور حکمت بارها از برتری تمدن غرب بر شرق سخن گفته است؟ پاسخ، دقیقاً در همان متدی نهفته است که موضوع این بحث است.
منصور حکمت هرگز دولتهای غربی، سرمایهداری غرب یا امپریالیسم را با تمدن مدرن یکی نمیگرفت. او میان دستاوردهای تاریخی تمدن مدرن و سیاست طبقات حاکم تمایزی روشن قائل بود. از همین منظر است که میگوید:
“برای حزب کمونیست کارگری، غرب بهتر از شرق است. برای تفکر کمونیسم کارگری، غرب تمدن بهتری از تمدن شرق را، تا این لحظه، ایجاد کرده، و این مثبت است. رفاه، برابری، آزادی فردی، امحاء مناسبات سنتی، اینها همه پدیدههایی است که ما برایش ارزش قائلیم.”
غربی که حکمت از آن سخن میگوید، نام دیگر ناتو، پنتاگون، والاستریت یا دولتهای آمریکا و اروپا نیست. غربِ رنسانس، روشنگری، انقلاب علمی، سکولاریسم، آزادی فردی، جنبش کارگری، مارکس، انگلس و کمون پاریس است؛ غربِ جنبشهایی که انسان را یک گام از سلطه مذهب، استبداد، مردسالاری و جهل دورتر بردند. دفاع حکمت از تمدن غرب، دفاع از دستاوردهای این مبارزات است، نه از دولتهایی که بارها علیه همین دستاوردها ایستادهاند.
از همین رو، کمونیسم کارگری هیچ تناقضی میان دفاع از دستاوردهای تمدن مدرن و مبارزه بیامان علیه سرمایهداری، امپریالیسم، ناتو، دولت آمریکا یا دولت اسرائیل نمیبیند. اینها دو موضوع متفاوتاند.
اگر امروز دولتهای غربی در غزه شریک جنایتاند؛ اگر فاشیسم و راست افراطی در اروپا و آمریکا قدرت میگیرند؛ اگر آزادیهای مدنی، حقوق زنان، حقوق مهاجران و حتی علم زیر حمله قرار گرفتهاند، این به معنای شکست تمدن مدرن نیست؛ بلکه نشان میدهد طبقات حاکم حتی در همان جوامعی که بسیاری از این دستاوردها در آنها شکل گرفتهاند، علیه همان دستاوردها صفآرایی کردهاند.
همانگونه که نظریه نسبیت یا جراحی قلب “علم غربی” نیست، آزادی بیان، سکولاریسم، برابری زن و مرد و حقوق جهانشمول انسان نیز “ارزشهای غربی” نیستند. اینها امروز دستاوردهای بشریتاند؛ هرچند بخش مهمی از آنها نخست در اروپا و در متن مبارزه علیه نظم کهن متولد شدند.
دقیقاً به همین دلیل، تقلیل این دستاوردها به “تمدن غرب” نیز خطاست. در این صورت، آزادی، برابری و سکولاریسم دیگر افق مشترک بشریت نخواهند بود، بلکه به دارایی فرهنگی یک جغرافیا تبدیل میشوند؛ همان ادعایی که اسلام سیاسی، ناسیونالیسم و دیگر جنبشهای ضدمدرن سالهاست برای نفی این ارزشها به آن متوسل میشوند.
از همین منظر است که منصور حکمت میگوید: “اندیشه کمونیستی کارگری ذاتاً مدرن است.”
این فقط یک توصیف نیست؛ یک مرزبندی سیاسی است. کمونیسم کارگری ادامه رادیکال همان روندی است که از رنسانس و روشنگری آغاز شد، در مبارزه علیه مذهب و سلطنت ادامه یافت، در جنبش کارگری و مارکس به اوج رسید و امروز برای رهایی کامل انسان از سلطه سرمایه مبارزه میکند. نه برای نفی دستاوردهای مدرن، بلکه برای رها کردن آنها از قید سرمایه؛ نه برای نفی آزادی، بلکه برای تعمیم آن به همه انسانها؛ نه برای نفی جهانشمولی، بلکه برای تحقق واقعی آن.
اگر این تمایز میان تمدن مدرن و طبقات حاکم غرب نادیده گرفته شود، دیگر دفاع منصور حکمت از “برتری تمدن غرب” قابل فهم نخواهد بود. و دقیقاً به همین دلیل است که نقلقولهایی درباره جنایات سرمایهداری، هرچند کاملاً درست، هیچ پاسخی به موضوع مورد بحث نمیدهند.
تمدن مدرن؛ دستاورد بشریت، نه طبقه حاکم غرب
ممکن است در اینجا این پرسش مطرح شود که اگر کمونیسم کارگری “تمدن غرب” را مقوله مناسبی برای تحلیل نمیداند، پس چرا منصور حکمت در موارد متعددی از برتری تمدن غرب بر شرق سخن گفته است؟ پاسخ را باید در همان متدی جست که تاکنون از آن دفاع کردیم.
منصور حکمت هرگز دولتهای غربی، سرمایهداری غرب یا امپریالیسم را با تمدن مدرن و جهانشمولی که در غرب شکل گرفت یکی نمیگرفت. برعکس، او میان دستاوردهای تاریخی تمدن مدرن و سیاست طبقات حاکم غرب تمایزی روشن قائل بود. از همین منظر است که با صراحت میگوید:
“برای حزب کمونیست کارگری، غرب بهتر از شرق است. برای تفکر کمونیسم کارگری، غرب تمدن بهتری از تمدن شرق را، تا این لحظه، ایجاد کرده، و این مثبت است. رفاه، برابری، آزادی فردی، امحاء مناسبات سنتی، اینها همه پدیدههایی است که ما برایش ارزش قائلیم.”
غربی که حکمت از آن سخن میگوید، نام دیگر ناتو، پنتاگون، والاستریت یا دولتهای آمریکا و اروپا نیست. غرب رنسانس، روشنگری، انقلاب علمی، سکولاریسم، آزادی فردی، جنبش کارگری، مارکس، انگلس و کمون پاریس است؛ غربِ جنبشهایی که انسان را یک گام از سلطه مذهب، استبداد، پدرسالاری و جهل دورتر بردند. او از تمدنی دفاع میکند که انسان در نبرد علیه سلطنت، کلیسا، استبداد، بردهداری، تبعیض و استثمار ساخته است؛ نه از دولتهایی که بارها علیه همین دستاوردها ایستادهاند.
از همین رو، کمونیسم کارگری هیچ تناقضی میان دفاع از دستاوردهای تمدن مدرن غرب و مبارزه بیامان علیه دولتهای آمریکا، اسرائیل، ناتو یا هر قدرت سرمایهداری دیگری نمیبیند. زیرا اینها دو موضوع متفاوتاند.
اگر امروز دولتهای غربی در غزه شریک جنایتاند؛ اگر راست افراطی و فاشیسم در آمریکا و اروپا قدرت میگیرند؛ اگر آزادیهای مدنی، حقوق زنان، حقوق مهاجران و حتی علم زیر حمله قرار میگیرند، این به معنای شکست تمدن مدرن نیست؛ بلکه نشان میدهد طبقات حاکم حتی در همان جوامعی که بسیاری از این دستاوردها شکل گرفتهاند، علیه آنها صفآرایی کردهاند. تمدن مدرن ملک خصوصی غرب نیست.
همانگونه که فیزیک کوانتوم، نظریه نسبیت یا جراحی قلب “علم غربی” نیستند، آزادی بیان، سکولاریسم، برابری زن و مرد، آزادی وجدان، حقوق کودک و حقوق جهانشمول انسان نیز “ارزشهای غربی” نیستند. اینها امروز دستاوردهای بشریتاند؛ هرچند بخش مهمی از آنها نخست در اروپا و در متن مبارزات عظیم اجتماعی علیه نظم کهن متولد شدند.
به همین دلیل، اگر آزادی، سکولاریسم، برابری و علم را به “تمدن غرب” تقلیل دهیم، خواسته یا ناخواسته همان کاری را کردهایم که دشمنان این ارزشها سالهاست انجام میدهند. در آن صورت، این دستاوردها دیگر افق مشترک بشریت نخواهند بود، بلکه به دارایی فرهنگی یک جغرافیا تبدیل میشوند. آنگاه هر نیروی ارتجاعی میتواند با نام دفاع از “تمدن شرقی”، “فرهنگ بومی” یا “هویت ملی”، آزادی و برابری را نیز مقولاتی “بیگانه” و “وارداتی” اعلام کند. این دقیقاً همان زمینی است که اسلام سیاسی، ناسیونالیسم و دیگر جنبشهای ضد مدرن سالهاست بر آن ایستادهاند.
منصور حکمت از همین رو، کمونیسم کارگری را نه دشمن مدرنیسم، بلکه ادامه رادیکالترین گرایش آن معرفی میکند: “اندیشه کمونیستی کارگری ذاتاً مدرن است.”
این جمله صرفاً یک توصیف نیست؛ یک مرزبندی تاریخی سیاسی است. کمونیسم کارگری ادامه همان روندی است که از رنسانس آغاز شد، از روشنگری گذشت، در نقد مذهب، در مبارزه علیه سلطنت، در جنبش کارگری، در مارکس، در کمون پاریس و در مبارزه برای برابری انسان تداوم یافت. اما آنجا که لیبرالیسم در مرز مالکیت خصوصی و سلطه سرمایه متوقف شد، کمونیسم کارگری راه را ادامه میدهد. نه برای نفی دست آوردهای مدرن، بلکه برای رهایی آن از قید و بند سرمایه؛ نه برای نفی آزادیهای مدنی، بلکه برای تعمیم و تعمیق آنها به همه انسانها؛ نه برای نفی جهانشمولی، بلکه برای تحقق واقعی آن.
نقلقولهایی که به موضوع پاسخ نمیدهند
آذر ماجدی برای پاسخ به بحث درباره “تمدن غرب”، بخشهایی از رساله “مارکسیسم و جهان امروز” منصور حکمت را نقل میکند؛ نقلقولهایی درباره فقر، بیخانمانی، فحشا، کار کودک و توحش سرمایهداری. این نقلقولها دقیق، تکان دهنده و کاملاً درستاند. اما درست به همین دلیل، یک پرسش ساده مطرح میشود: اینها چه ربطی به موضوع مورد بحث دارند؟
اختلاف بر سر این نیست که سرمایهداری نظامی استثمارگر، نابرابر و ضدانسانی است. این، دقیقاً همان چیزی است که مارکس و منصور حکمت نیز گفتهاند. اختلاف بر سر این است که آیا باید تمدن مدرن و دستاوردهای جهانشمول آن را با نظام سرمایهداری و سیاست دولتهای غربی یکی گرفت؟
نقلقولهای آذر ماجدی به این پرسش پاسخی نمیدهند. آنها نشان میدهند سرمایهداری فقر، تبعیض و توحش تولید میکند؛ اما نشان نمیدهند که علم، سکولاریسم، آزادیهای مدنی، برابری زن و مرد، حقوق جهانشمول انسان، جنبش کارگری و سوسیالیسم نیز اجزای همین توحشاند. این همان حلقه مفقوده استدلال اوست.
از توصیف جنایات سرمایهداری، بیهیچ استدلال واسطهای، به محکومیت “تمدن غرب” میرسد. گویی اثبات بیخانمانی در لسآنجلس، خود به خود اثبات میکند که روشنگری، سکولاریسم یا آزادی زن نیز چیزی جز چهرهای از سرمایهداریاند. اما چنین نتیجهای از آن مقدمات به دست نمیآید؛ فقط فرض گرفته میشود.
در واقع، آذر ماجدی به پرسشی پاسخ میدهد که هیچ کس مطرح نکرده است. از او درباره نسبت میان تمدن مدرن و سرمایهداری میپرسیم، درباره جنایات سرمایهداری پاسخ میدهد. از او میپرسیم چرا جنایات دولتهای غربی باید “چهره واقعی” تمام تمدنی معرفی شوند که بخش مهمی از آن در مبارزه علیه همین دولتها و طبقات حاکم شکل گرفته است؛ او دوباره به فقر، بیخانمانی و فحشا ارجاع میدهد. همه اینها واقعیاند، اما هیچیک پاسخ آن پرسش نیست.
به همین دلیل، مسئله صرفاً انتخاب چند نقلقول نامربوط نیست. مسئله این است که نقلقولها جای استدلال را گرفتهاند. گویی انبوهی از شواهد درباره توحش سرمایهداری، خودبهخود اثبات میکند که منصور حکمت نیز تمدن مدرن را با سرمایهداری و دولتهای غربی یکی میدانسته است؛ حال آنکه نقلقول صریح او درباره “برتری تمدن غرب” دقیقاً خلاف این را نشان میدهد.
بنابراین، آذر ماجدی ناگزیر است به خود آن موضع منصور حکمت پاسخ دهد؛ همانجا که بدون هیچ ابهامی میگوید:”برای حزب کمونیست کارگری، غرب بهتر از شرق است.” پرسش همچنان پابرجاست: اگر منصور حکمت سرمایهداری غرب و تمدن مدرن را یکی میدانست، پس چگونه از “برتری تمدن غرب” دفاع میکرد؟ و اگر آنها را یکی نمیدانست، تمام استدلال آذر ماجدی دقیقاً بر چه مبنایی استوار است؟
تا زمانی که پاسخی روشن به این پرسش داده نشود، آوردن هر تعداد نقل قول درباره جنایات سرمایهداری، هرچند کاملاً درست، پاسخی به موضوع مورد بحث نخواهد بود. برعکس، این نقلقولها ناخواسته نشان میدهند که موضوع اصلی بحث، یعنی نسبت میان تمدن مدرن، سرمایهداری و متد تحلیل مارکسی، همچنان بیپاسخ مانده است.
عقبنشینی یا تشدید تناقض؟
آذر ماجدی، پس از نقدهای وارد شده، مینویسد: “شاید بتوان گفت که تمدن غرب دو پدیده متضاد را همزمان در خود جای داده است. اگر بخواهیم ساده بیان کنیم، اینها را میتوان به عنوان دو قطب متضاد یا دو نیروی مثبت و منفی توصیف کرد.”
این جمله در ظاهر عقبنشینی از حکم پیشین است؛ اما در واقع نه راهحلی برای تناقض، بلکه صورتبندی تازه و آشکارتری از همان تناقض است. آذر ماجدی اکنون میپذیرد که “تمدن غرب” یک کل یکدست و سراسر ارتجاعی نیست، بلکه همزمان دو نیروی متضاد، یکی مترقی و دیگری ارتجاعی، را در خود جای داده است. بسیار خوب؛ اما در این صورت وقتی از “ماهیت تمدن غرب” سخن میگوید، دقیقاً از کدام ماهیت حرف میزند؟
از سرمایهداری، استعمار، نژادپرستی و جنگ؟ یا از روشنگری، سکولاریسم، آزادیهای مدنی، علم، جنبش کارگری، جنبش زنان و سوسیالیسم؟
نمیتوان همه اینها را در یک مفهوم واحد ریخت و سپس از آن مفهوم، حکمی روشن و قطعی درباره “ماهیت تمدن غرب” استخراج کرد. مفهومی که همزمان هم ارتجاع و هم پیشرفت، هم سرکوب و هم آزادی، هم استعمار و هم مبارزه علیه استعمار را در خود جای دهد، دیگر مفهوم تحلیلی نیست؛ انباری است که هر چیز و ضد آن را میتوان در آن انباشته کرد. چنین مفهومی نه واقعیت را توضیح میدهد و نه مرزهای آن را روشن میکند؛ فقط تناقض را زیر یک نام کلی پنهان میسازد.
پرسش بعدی بنیادیتر است: اگر این دو نیرو واقعاً در تقابل با یکدیگرند، موضوع تحلیل مارکسی چیست؟ خودِ “تمدن غرب” یا مبارزه میان طبقات، دولتها، جنبشها و نیروهای اجتماعی متخاصمی که در دل این جوامع با یکدیگر میجنگند؟
مارکس هرگز سرمایهداری و کمونیسم را دو قطب مثبت و منفی یک “تمدن” واحد تعریف نکرد. او از دو طبقه، دو جنبش، دو منفعت اجتماعی و دو افق تاریخی متضاد سخن گفت. تفاوت میان تحلیل مارکسی و روایت تمدنی دقیقاً در همینجاست: اولی تضادهای واقعی جامعه را نام میبرد؛ دومی آنها را در یک کلیت مبهم حل میکند.
اگر “تمدن غرب” همزمان فاشیسم و انقلاب فرانسه، استعمار و جنبش الغای بردهداری، بمباران غزه و حقوق جهانشمول انسان، نتانیاهو و اسپینوزا، والاستریت و مارکس، سرمایهداری و جنبش کارگری را در بر میگیرد، پس دقیقاً چه چیزی را توضیح میدهد؟ پاسخ روشن است: تقریباً هیچ چیز.
مفهومی که بتواند هم یک پدیده و هم ناقض آن را توضیح دهد، در واقع هیچکدام را توضیح نمیدهد. وقتی یک مفهوم در برابر هر واقعیتی انعطافپذیر است و هر نتیجه متضادی را میتوان از آن بیرون کشید، قدرت تحلیلی خود را از دست داده است. “تمدن غرب” در این فرمول دیگر نه یک توضیح، بلکه پوششی لفظی بر ناتوانی در توضیح تضادهای واقعی جامعه است.
این عقبنشینی، ناخواسته همان چیزی را تأیید میکند که نقد من از ابتدا بر آن استوار بود. اگر در دل آنچه “تمدن غرب” نامیده میشود دو نیروی متخاصم با دو افق متضاد حضور دارند، پس خودِ “تمدن غرب” نه فاعل تاریخ است و نه واحد معتبر تحلیل مارکسی. فاعلان واقعی تاریخ، طبقات، جنبشها، دولتها و انسانهایی هستند که برای اهداف اجتماعی متضاد با یکدیگر مبارزه میکنند.
بنابراین این عقب نشینی ظاهری نه مشکل را حل میکند و نه روایت تمدنی را نجات میدهد. برعکس، برای نجات آن باید چیزی را پذیرفت که آن را از درون بیمعنا میکند: اینکه تضاد بنیادی نه میان “تمدنها”، بلکه درون جامعه و میان طبقات و جنبشهای متخاصم جریان دارد.
آذر ماجدی برای فرار از یک حکم یکجانبه، به فرمولی پناه برده است که اساس همان حکم را فرو میریزد. وقتی وجود دو نیروی متضاد پذیرفته شد، دیگر نمیتوان “تمدن غرب” را همچون یک اراده، یک ماهیت یا یک نیروی تاریخی واحد به محاکمه کشید. از اینجا به بعد فقط دو راه باقی میماند: یا باید همچنان به یک مفهوم مبهم و از نظر تحلیلی تهی چسبید، یا باید از روایت تمدنی عبور کرد و به همان متدی بازگشت که مارکس و منصور حکمت بر آن تأکید داشتند: تحلیل طبقاتی، نه افسانهپردازی درباره تمدنها.
یک جمعبندی پیش از ورود به جزئیات و حاشیه ها
تا اینجا میتوان یک جمعبندی روشن ارائه کرد. آذر ماجدی پاسخ نداده که چرا تمدن غرب را با سیاستهای دولتهای غربی یکی گرفته است. نتوانسته است نقطه نظرات صریح منصور حکمت درباره “تمدن غرب” را توضیح دهد، نه نشان داده است که کدام استدلال مقاله نادرست است و نه از تز اصلی خود دفاعی نظری و منسجم ارائه کرده است. آنچه به جای پاسخ عرضه شده، آمیزهای از خلط مبحث، جا به جایی موضوع بحث، نقل نمونههای تاریخی نامربوط و نسبت دادن ادعاهایی است که اساساً در مقاله وجود نداشت.
دفاع از کمونیسم کارگری با حذف یا نادیده گرفتن بخشهایی از اندیشه منصور حکمت ممکن نیست؛ همان گونه که نقد یک مقاله نیز با نقد مقالهای که هرگز نوشته نشده، ممکن نیست.
مارکس یا “جنگ تمدن ها” (بخش دوم – حواشی یک نقد سیاسی)
پاسخی به مقاله “خدا حافظ رفیق” آذر ماجدی
همبستگی انسانی، نه اعتبار سیاسی
آذر ماجدی در ابتدای نوشتهاش به سوءقصدی که چندی پیش علیه من صورت گرفت اشاره میکند و مینویسد که با وجود اختلافات سیاسی، از من دفاع کرده و مرا “یک شخصیت مهم و مؤثر کمونیست” دانسته است. پیش از هر چیز، از آن همبستگی انسانی صمیمانه سپاسگزارم.
در برابر یک اقدام تروریستی، هر انسان آزادیخواه و هر کمونیستی باید از قربانی دفاع کند. این نه لطف شخصی، بلکه یک اصل انسانی و سیاسی است. اما پرسش من این است: این یادآوری چه نسبتی با اختلاف نظری امروز ما دارد؟
آیا اگر من این نقد را پیش از آن سوءقصد نوشته بودم، آن اقدام تروریستی دیگر محکوم نمیشد؟ بعید میدانم. و اگر پاسخ منفی است، پس طرح آن ماجرا در این بحث چه ضرورتی دارد؟
اگر دفاع از قربانی یک اقدام تروریستی مشروط به این باشد که او بعدها منتقد نشود، آن دفاع دیگر یک موضع اصولی نیست، بلکه به نوعی معامله سیاسی تبدیل میشود. من ترجیح میدهم چنین برداشتی از نوشته آذر ماجدی نداشته باشم و آن را بیشتر واکنشی احساسی به یک اختلاف نظری بدانم تا بیان یک اصل سیاسی.
اما پرسش همچنان باقی است. اگر آن دفاع، همانگونه که خود ایشان نوشتهاند، از سر دفاع از آزادی، مخالفت با تروریسم و حمایت از یک کمونیست بود، انتشار این نقد چه تغییری در آن اصل ایجاد کرده است؟ اگر هیچ تغییری ایجاد نکرده، پس چرا آن ماجرا وارد این جدل نظری شده است؟ و اگر ایجاد کرده، آنگاه روشن میشود که معیار، نه اصل، بلکه رابطه سیاسی با شخص بوده است.
به همین دلیل، من از همبستگی انسانی آذر ماجدی در قبال آن سوءقصد سپاسگزارم، اما خود را بابت آن بدهکار هیچکس نمیدانم. همانگونه که اگر فردا از جان هر انسان آزادیخواهی دفاع کنم، هرگز انتظار نخواهم داشت که آن همبستگی به چکی تبدیل شود که بعدها در اختلافات سیاسی به نقد کشیده شود.
همبستگی انسانی ارزش خود را از بی قید و شرط بودنش میگیرد. اگر قرار باشد به میزان توافق یا اختلاف سیاسی وابسته شود، دیگر همبستگی انسانی نیست؛ بخشی از معامله سیاسی است.
سیاست کمونیستی ما، اتفاقاً پدر و مادر دارد
آذر ماجدی نوشته خود را با خاطرهای از مادرش آغاز میکند. مادری که، به گفته او، به دلیل فعالیتهای سیاسی همسرش، مشقات فراوانی را تحمل کرده بود و به فرزندش میگفت: “سیاست پدر و مادر ندارد.”
او سپس این خاطره را به فضای نقدهای وارد بر مقالهاش، از جمله نقد من، پیوند میزند؛ بیآنکه روشن کند این خاطره چه نسبتی با اختلاف نظری بر سر “تمدن غرب” دارد.
آیا مقصود از طرح این مقوله این است که نقد یک مقاله، نشانه “عدم انسانیت” منتقد است؟ آیا قرار است خواننده، پیش از آنکه استدلالها را بسنجد، با یک روایت عاطفی نسبت به منتقد موضع بگیرد؟ آیا قرار است اختلافی کاملاً نظری، در دادگاه احساسات داوری شود؟ اگر چنین است، این دیگر جدل نظری نیست.
نسل ما بهای فعالیت سیاسی و کمونیستی خود را با زندان، اعدام، تبعید، تهدید، محرومیت، از دست دادن عزیزان و سالهای طولانی مبارزه علیه جمهوری اسلامی پرداخته است. هیچ کس در این نسل، انحصار رنج سیاسی ندارد. اما رنج، جای استدلال را نمیگیرد؛ همانگونه که سابقه مبارزه نیز کسی را از نقد معاف نمیکند.
اما مهمتر از همه، خود این جمله است. وقتی مادری، در فضای اختناق و سرکوب، به فرزندش میگفت: “سیاست پدر و مادر ندارد”، مقصودش روشن بود. او نمیخواست فرزندش گرفتار زندان، شکنجه، اعدام یا تبعید شود. این هشدار، زبان مادری نگران بود که میخواست فرزندش را از خطر دور نگه دارد، نه اینکه نظریهای درباره نقد سیاسی ارائه کند. اما امروز چه؟
ما دیگر نوجوانانی نیستیم که بر سر ورود یا عدم ورود به “سیاست” مردد باشیم. نزدیک به پنج دهه و در مورد من نزدیک به شش دهه است که در متن مبارزه سیاسی زندگی کردهایم. دهههاست که یکدیگر را میشناسیم، در یک سنت سیاسی فعالیت کردهایم، با هم موافق بودهایم، اختلاف داشته ایم، نقد نوشتهایم و نقد شنیدهایم. آیا آذر ماجدی امروز تازه به این نتیجه رسیده است که سیاست من “پدر و مادر ندارد”؟ آیا انتظار دارد اکنون که مخاطب نقد، خود اوست، اصلی که دههها هر دو بر مبنای آن فعالیت سیاسی کردهایم، ناگهان کنار گذاشته شود؟
واقعیت این است که اختلاف نه بر سر انسانیت افراد است، نه بر سر نیتها و نه بر سر زندگی شخصی کسی. من نه شخصیت آذر ماجدی را نقد کردهام، نه انسانیت او را زیر سؤال بردهام و نه انگیزههای شخصیاش را موضوع بحث قرار دادهام. تمام نقد من متوجه یک تز سیاسی و یک متد تحلیل مشخص است: این ادعا که نمیتوان افول هژمونی و جنایات آمریکا را به “افول تمدن غرب” تعبیر کرد و جهان را با مقوله “جنگ تمدنها” و با چهارچوبهای ملی – ضد امپریالیستی توضیح داد.
اگر این تز درست است، باید از آن دفاع نظری کرد؛ و اگر نادرست است، باید آن را کنار گذاشت. نقل خاطرهای از مادر، هرقدر هم محترم و صمیمی، نه چیزی به اعتبار آن تز میافزاید و نه از اعتبار نقد آن میکاهد. اما شاید مهمترین نکته این باشد که این جمله، هرگز توصیف سیاستی که ما نمایندگی میکنیم نبوده است.
کمونیسم کارگری ما بر این اصل بنا نشده است که “سیاست پدر و مادر ندارد”. برعکس، این سنت یکی از انسانیترین و اصولیترین جنبشهای سیاسی معاصر است. اگر اصلی بر سراسر این سنت حاکم باشد، آن اصل نه بی رحمی سیاسی، بلکه وفاداری بی قید و شرط به حقیقت است. در این سنت، حقیقت بالاتر از مصلحت سیاسی است؛ انسان بالاتر از حزب است؛ آزادی بالاتر از قدرت است؛ و اصول بالاتر از منفعت روز.
شاید تفاوت واقعی همین باشد. بعضی سیاست را میدان مصلحت میبینند و بعضی میدان حقیقت. ما از سنتی میآییم که حقیقت را نه قربانی مصلحت میکند، نه قربانی رفاقت، نه قربانی اردوگاه و نه قربانی احساسات. اگر قرار باشد برای سیاست کمونیستی کارگری نسبتی خانوادگی قائل شویم، باید گفت پدرش حقیقت است، مادرش انسانیت است و شرافتش در آن است که هیچیک را به پای منفعت سیاسی قربانی نمیکند.
“همیشه از نقد استقبال کردهام”؛ ادعایی که باید اثبات شود
آذر ماجدی مینویسد: “من همیشه از نقد سازنده و اصولی استقبال کردهام”. این جمله، در نگاه اول، کاملاً مثبت به نظر میرسد. اما کمی درنگ کنیم. اصلا “نقد سازنده” یعنی چه؟
این تعبیر دهه هاست که به یکی از کلیشههای رایج در ادبیات سیاسی چپ تبدیل شده است. گویی نقدها به دو دسته تقسیم میشوند: “سازنده” و “غیرسازنده”. اما در واقع، نقد فقط نقد است. این مضمون، استدلال و صحت آن است که ارزشش را تعیین میکند، نه صفتی که پیشاپیش بر آن میگذاریم.
یک نقد ممکن است برای یک نظریه، یک سیاست یا یک سنت سیاسی کاملاً ویرانگر باشد. اگر استدلالی نادرست است، اتفاقاً وظیفه نقد آن است که آن را در هم بشکند. این نه “غیرسازنده” است و نه غیراصولی؛ بلکه دقیقاً کار نقد است. همان نقد، در سطحی دیگر، میتواند برای روشنتر شدن حقیقت و پیشروی بحث، کاملاً سازنده باشد.
مقاله من نیز دقیقاً چنین هدفی دارد. قصد آن تخریب شخص نیست؛ قصد آن نقد و درهم شکستن یک دستگاه استدلال است؛ استدلالی که به نظر من از سنت چپ ملی ـ ضد امپریالیستی سرچشمه میگیرد و مفاهیمی چون “افول تمدن غرب” و “جنگ تمدنها” را جانشین تحلیل طبقاتی و مبارزه طبقاتی میکند.
از سوی دیگر، ادعای “همیشه از نقد استقبال کردهام” نیز ادعای کوچکی نیست. این دیگر یک احساس شخصی نیست؛ ادعایی درباره یک سنت رفتاری است و طبیعتاً باید در عمل نیز قابل مشاهده باشد. پرسش این است: کجا، کی؟ کدام نمونه را میتوان نشان داد که آذر ماجدی با آرامش، دقت و استدلال، نقدی جدی به دیدگاه خود را پذیرفته باشد؟ من دست کم در این مورد اخیر، شاهد عکس آن هستم.
و این همان چیزی است که در منطق، مجادله با یک شبح مینامند؛ ابتدا تصویری از دیدگاهی ساخته میشود که در این مباحث کسی از آن دفاع و یا مطرح نکرده، سپس همان تصویر فرو ریخته میشود و نام آن را “پاسخ” میگذارند.
به همین دلیل، به گمان من، بهترین شاهد برای سنجش این ادعا، نه گذشتههای دور، بلکه همین مقالهای است که اکنون پیش روی ماست. خواننده خود میتواند داوری کند: آیا این نوشته اخیر آذر ماجدی در پاسخ نقد من، نمونهای از استقبال آرام، مستدل و اصولی از یک نقد نظری است، یا نمونهای از تبدیل یک اختلاف نظری به سلسلهای از سوء تعبیرها، جا به جایی موضوع بحث و شخصی کردن بحث و نسبت دادن ادعاهایی که هرگز مطرح نشدهاند؟
کمونیسم کارگری، از نقد نمیترسد؛ زیرا حقیقت را بالاتر از حیثیت اشخاص، موقعیت تشکیلاتی و مصلحت سیاسی قرار میدهد. در این سنت، نقد نه لطف به رقیب است و نه حمله به او؛ مکانیسم کشف حقیقت است.
استاد، دانشجو و حقیقت
در بخشی از نوشته، آذر ماجدی مطلب من را مصداق رابطه ام با دانشجویانم قلمداد کرده و می گوید این نوشته “توهین به شعور خواننده” و نشاندهنده نگرش “بالا و پایینی” من در آکادمیا است. اجازه بدهید از زاویهای دیگر به این مقوله نگاه کنیم.
من نزدیک به چهار دهه در دانشگاه تدریس کردهام؛ اساسا دانشجویان دوران کارشناسی ارشد و دانشجویان دکتری. اگر در تمام این سالها چیزی آموخته باشم، این است که وظیفه استاد تحقیر دانشجو نیست؛ پرورش قدرت فکری، توان علمی و استدلال اوست.
اگر دانشجویی استدلال ضعیفی ارائه کند، تلاش کرده ام نشان دهم اشکال استدلال کجاست؛ اگر مقدمات نادرست است، آنها را نقد کرده ام؛ اگر نتیجه گیری مخدوش است، توضیح داده ام چرا. اما تحقیر دانشجو هرگز. بهترین استادانی که من شناختهام، از جمله منصور حکمت، سخت گیرترین منتقدان بودهاند؛ اما هیچگاه سخت گیری را با تحقیر اشتباه نگرفتهاند.
اما اجازه دهید نکته ای را در باره فلسفه تدریس و رابطه ام با دانشجویانم بگویم، امیدوارم حمل بر خود ستایی نشود. در طول این سالها، بارها پیش آمده است که در میانه یک بحث علمی، دانشجویی استدلالی مطرح کرده که از استدلال اولیه من دقیقتر یا قانع کنندهتر بوده است. در همان لحظه، بدون هیچ تردیدی، در برابر تمام کلاس گفتهام: “بله، حق با ایشان است.” و در اینجا نه چیزی از شأن استاد کاسته شده است و نه حرمت کلاس از میان رفته است. برعکس، همان لحظه کلاس درس به آن چیزی تبدیل شده که باید باشد؛ جایی که حقیقت بر مقام، عنوان و اقتدار مقدم است. دانشجو از استاد نمیآموزد که همیشه حق با استاد است؛ میآموزد که هرجا استدلال قویتر باشد، علمی و دقیق تر باشد، باید در برابر آن سر فرود آورد. و این با توجه رشته من، ریاضی، بعضا ساده تر و یا مقاومت در برابر آن بعضا غیر ممکن تر است.
و این همان فرهنگی است که من از سنت کمونیسم کارگری منصور حکمت آموختهام. حقیقت نه مالک دارد، نه مقام میشناسد و نه به سابقه سیاسی افراد امتیاز ویژه میدهد. اگر حقیقت در استدلال یک دانشجو باشد، باید آن را پذیرفت؛ اگر در نقد یک رفیق قدیمی باشد، باید آن را پذیرفت؛ و اگر در نقد یک مخالف سیاسی باشد، باز هم باید آن را پذیرفت. اقتدار واقعی، در اصرار بر خطا نیست؛ در شجاعت تصحیح آن است.
در این میان، یک پرسش نیز بیپاسخ میماند. آذر ماجدی بر اساس کدام شناخت از رابطه من با دانشجویانم، خود را در جایگاهی میبیند که درباره شیوه تدریس، رفتار آموزشی یا مناسبات انسانی من با آنان داوری کند؟
چپ ملی – ضد امپریالیست؛ برچسب یا یک مفهوم تحلیلی؟
آذر ماجدی مینویسد که من و دوستانم هر کس را که امپریالیسم آمریکا یا تروریسم دولتی اسرائیل را نقد کند، “چپ ملی – ضد امپریالیست” یا حتی “محور مقاومتی” مینامیم. این ادعا، مانند چند ادعای دیگر این نوشته، هیچ نسبتی با واقعیت ندارد.
پیش از هر چیز، یک نکته را باید روشن کرد. تا آنجا که من اطلاع دارم، خود اصطلاح “چپ ملی – ضد امپریالیست” نخستین بار در نقد من به مقاله آذر ماجدی به کار رفته است. البته مفاهیمی نزدیک به آن، مانند “چپ خلقی”، “پوپولیسم چپ”، “ناسیونالیسم چپ” و “ضد امپریالیسم خلقی”، سالهاست در ادبیات مارکسیستی، بهویژه در آثار منصور حکمت، جایگاهی روشن دارند. اما این ترکیب مشخص، تا آنجا که میدانم، پیشینهای مستقل از این بحث ندارد.
من این اصطلاح را نه به عنوان دشنام و نه برای برچسب زدن به افراد، بلکه به عنوان یک مفهوم تحلیلی به کار بردهام؛ تلاشی برای نامگذاری گرایشی واقعی در سیاست معاصر ایران.
در عین حال، یک تفکیک اساسی ضروری است. “چپ ملی – ضد امپریالیست” و “محور مقاومت” یک چیز نیستند و من هرگز چنین ادعایی نکردهام. محور مقاومت پروژهای ارتجاعی به رهبری جمهوری اسلامی است که بر مذهب، سرکوب و تروریسم دولتی استوار است. نقد کمونیسم کارگری به آن، نقد یکی از قطبهای ارتجاع معاصر است.
اما “چپ ملی – ضد امپریالیست” موضوع دیگری است. بخش عمده این گرایش خود را مخالف جمهوری اسلامی و خواهان سرنگونی آن میداند. اختلاف ما با آن بر سر سرنگونی جمهوری اسلامی نیست؛ بر سر متد تحلیل، افق سیاسی و جایگاه طبقه کارگر است. این گرایش، حتی در مخالفت با جمهوری اسلامی، تحلیل خود را عمدتاً از تقابل “امپریالیسم و ملتهای تحت ستم” آغاز میکند، نه از مبارزه طبقاتی و استقلال سیاسی طبقه کارگر.
از همین رو، ممکن است در برخی بزنگاههای سیاسی، در ارزیابی جنگ یا تعیین اولویتهای سیاسی، عملاً به نتایجی برسد که با تبلیغات محور مقاومت همسو شود. اما این همسویی در برخی مقاطع، هرگز به معنای یکی بودن ماهیت اجتماعی یا تعلق سیاسی این دو گرایش نیست.
از سوی دیگر، این ادعای آذر ماجدی که گویا ما هر منتقد آمریکا و اسرائیل را “چپ ملی – ضد امپریالیست” یا “محور مقاومتی” مینامیم، آشکارا خلاف واقع است. کمونیسم کارگری، از نخستین روز شکلگیری خود، بیقید و شرط جنایات آمریکا، اسرائیل و دولتهای غربی را محکوم کرده است. خود من نیز بارها و بارها حمله به غزه، کشتار غیرنظامیان، اشغالگری، تروریسم دولتی، بمباران لبنان، حمله به مدرسه میناب و هر تعرضی به زندگی مردم را بیهیچ اما و اگری جنایت دانستهام.
بنابراین، اختلاف هرگز بر سر محکوم کردن این جنایات نیست. اختلاف بر سر یک مسئله بنیادیتر است: آیا کمونیسم کارگری در برابر دو قطب ارتجاع، سیاستی مستقل اتخاذ میکند یا نه؟
برای روشن شدن موضوع، اجازه بدهید پرسش را برعکس مطرح کنم. فرض کنید جریانی تمام نوشتهها و سخنرانیهای خود را به افشای جمهوری اسلامی، حماس و حزبالله اختصاص دهد؛ از اعدام، تروریسم اسلامی، سرکوب و کودک کشی آنان بنویسد، اما درباره غزه، لبنان، میناب، یا جنایات آمریکا و اسرائیل تقریباً سکوت کند.
آیا آذر ماجدی این را صرفاً “انتخاب موضوع” میداند؟ یا خواهد گفت چنین سیاستی، آگاهانه یا ناآگاهانه، یکی از دو قطب ارتجاع را از زیر تیغ نقد بیرون کشیده و عملاً در زمین همان قطب بازی میکند؟
به گمان من، پاسخ ایشان روشن است. او نیز چنین سکوتی را بیطرفی نخواهد دانست، بلکه آن را یک انتخاب سیاسی تلقی خواهد کرد. من نیز دقیقاً همین را میگویم. اگر این معیار درباره سکوت در برابر جنایات آمریکا و اسرائیل معتبر است، چرا درباره سکوت یا کمرنگ کردن نقد جمهوری اسلامی، حماس و اسلام سیاسی اعتبار خود را از دست میدهد؟
چرا هنگامی که همه ثقل سیاست بر افشای آمریکا و اسرائیل قرار میگیرد و جمهوری اسلامی و نیروهای اسلامی عملاً به حاشیه رانده میشوند، این دیگر صرفاً “تمرکز بر امپریالیسم” تلقی میشود و نه یک انتخاب سیاسی؟
امروز بخشی از نیروهای سیاسی، زیر عنوان مخالفت با جنگ، عملاً مبارزه علیه جمهوری اسلامی را به تعویق انداختهاند. ممکن است همچنان خود را مخالف رژیم و حتی خواهان سرنگونی آن بدانند، اما در عمل، همه ثقل سیاستشان متوجه یک قطب است و قطب دیگر از تخفیفی آشکار برخوردار میشود.
کمونیسم کارگری چنین سیاستی را نمیپذیرد. همانگونه که به نام مبارزه با جمهوری اسلامی، جنایات آمریکا و اسرائیل را نادیده نمیگیرد، به نام مبارزه با امپریالیسم نیز به جمهوری اسلامی، حماس و اسلام سیاسی تخفیف نمیدهد.
سیاست کمونیستی یعنی ایستادن در برابر هر دو قطب ارتجاع، بدون آنکه جنایت یکی، بهانه سکوت در برابر دیگری شود. از همین رو، اگر سیاست آذر ماجدی نه سیاست محور مقاومت است و نه سیاست چپ ملی – ضد امپریالیست، تفاوت عملی آن با گرایشی که امروز در متن جنگ، نقد جمهوری اسلامی را عملاً به حاشیه میراند، دقیقاً در چیست؟ این تفاوت را باید با استدلال و با سیاست نشان داد، نه با انکار یک مفهوم تحلیلی.
در سیاست، آنچه تعیینکننده است، نامها نیستند؛ جهت قطب نمای سیاسی است. تاریخ از روی پاورقیها قضاوت نمیکند؛ از روی آنچه در متن سیاست برجسته میکنید و آنچه به حاشیه میرانید، قضاوت میکند.
آذر ماجدی در پاسخ شاید بنویسد چرا: “اگر اسرائیل را بخاطر جنایاتش در فلسطین محکوم کنید، باید بلافاصله حماس و جمهوری اسلامی را نیز محکوم نمایید؛ اگر اسرائیل و آمریکا را بخاطر پاکسازی ملی و اشغال لبنان محکوم کنید باید بلافاصله حزبالله و رژیم اسلامی را نیز محکوم نمایید؛ اگر حملات وحشیانه آمریکا و اسرائیل به ایران را محکوم کنید باید بلافاصله جمهوری اسلامی را بعنوان مسبب جنگ محکوم نمایید، وگرنه برچسب محور مقاومتی بر پیشانیتان مینشیند.” و سپس نتیجه میگیرد: “این روش خرافهآمیز است. به نظر میرسد که روایت اسرائیل و آمریکا طی چند دهه اخیر اینها را شستشوی مغزی داده است.”
اما پرسش اینجاست: چرا نباید هم زمان جمهوری اسلامی، حماس و حزبالله را نیز محکوم کرد؟ آیا این نیروها بخشی از همین جنگ ارتجاعی نیستند؟ آیا تروریسم اسلامی، سرکوب، اعدام، گروگان گرفتن جامعه، موشک پرانی، جنگ افروزی و جنایت علیه مردم، مستقل از جنایات آمریکا و اسرائیل، موضوع نقد کمونیستی نیست؟ اگر نیست، چرا نیست؟ اگر هست، چرا یادآوری آن باید نشانه “شستشوی مغزی” توسط اسرائیل و آمریکا باشد؟
چرا و چگونه نقد هم زمان هر دو قطب ارتجاع، ناگهان به “روایت اسرائیل” تبدیل میشود؟ چرا استقلال سیاسی کمونیسم کارگری از هر دو اردوگاه، باید به وابستگی به یکی از آنها تعبیر شود؟ آیا کمونیسم برای محکوم کردن کشتار مردم غزه باید درباره جنایات جمهوری اسلامی سکوت کند؟
آیا برای محکوم کردن حمله آمریکا به ایران باید نقش جمهوری اسلامی در به قدرت رسیدن این وضعیت، در سرکوب جامعه و در ماجراجوییهای منطقهای را نادیده بگیرد؟ آیا اشاره به ماهیت ارتجاعی حماس و حزبالله، حتی یک کودک از قربانیان غزه را از دایره همبستگی ما خارج میکند؟ یا برعکس، نشان میدهد که مردم منطقه قربانی دو ماشین ارتجاعیاند، نه یکی؟
مسئله این نیست که هر بار پس از نام بردن اسرائیل، از سر تشریفات نام حماس نیز برده شود؛ گویی کمونیسم موظف است توازن ادبی برقرار کند. مسئله بر سر متد تحلیل است. این جنگ، جنگ آزادی با استبداد نیست؛ جنگ دو قطب ارتجاعی است. ممکن است وزن، قدرت و دامنه جنایات آنها یکسان نباشد، اما این تفاوت، ماهیت هیچیک را تغییر نمیدهد.
از نسبت دادن “شستشوی مغزی” نیز میگذرم. این نه پاسخ به استدلال است و نه توضیح یک اختلاف نظری؛ صرفاً برچسبی است برای بیاعتبار کردن طرف مقابل. اما اگر قرار باشد پاسخی به این اتهام داده شود، پاسخ من این نیست که “نه، ما شستشوی مغزی نشدهایم.” پاسخ من بسیار سادهتر است.
ما میگوییم کمونیسم کارگری، در برابر یک جنگ ارتجاعی، به هیچیک از دو قطب ارتجاع تخفیف نمیدهد. هنگامی که نقد جمهوری اسلامی، حماس و حزبالله به بهانه محکوم کردن جنایات آمریکا و اسرائیل کنار گذاشته شود یا به حاشیه رانده شود، نتیجه عملی این سیاست، مستقل از نیت افراد، تخفیف دادن به یکی از دو سوی این جنگ ارتجاعی است.
نتیجتا بحث بر سر این نیست که چه کسی تحت تأثیر تبلیغات کدام دولت قرار گرفته است. بحث بر سر این است که کدام سیاست، در عمل، یکی از دو قطب ارتجاع را از زیر تیغ نقد مستقل کمونیستی بیرون میکشد. کمونیسم کارگری این تخفیف را، چه به سود آمریکا و اسرائیل باشد و چه به سود جمهوری اسلامی و محور مقاومت، نمیپذیرد. اختلاف دقیقا همین جاست.
ممدانی یا فراموشی یک بحث پایهای؟
بخش دیگری از پاسخ آذر ماجدی به ممدانی اختصاص یافته است. اما این بخش نیز، مانند بخشهای دیگر نوشتهاش، بیش از آنکه پاسخی به نقد من باشد، پاسخی به ادعایی است که خود ساخته است.
اما این بخش پاسخ آذر، از یک جهت دیگر نیز عجیب است. از قرار، ایشان تمام مباحث پایهای مارکسیسم و کمونیسم کارگری درباره تفاوت گرایشهای مختلف منتسب به سوسیالیسم را نیز از خاطر برده است.
مارکس در “مانیفست کمونیست” یک فصل کامل را به معرفی و نقد انواع سوسیالیسم اختصاص میدهد؛ سوسیالیسم فئودالی، سوسیالیسم خرده بورژوایی، سوسیالیسم بورژوایی، سوسیالیسم انتقادی ـ تخیلی. چرا؟ چون برای مارکس، “سوسیالیسم” نام یک جنبش واحد نبود، بلکه عنوان مشترک گرایشهایی بود که هر یک بیانگر منافع و افق یک طبقه یا جنبش اجتماعی معین بودند.
مبانی کمونیسم کارگری نیز بر همین پایه بنا شده است. مگر نه این است که سالها از سوسیالیسم خلقی، پوپولیسم، ناسیونالیسم چپ، سوسیالیسم بورژوایی و در مقابل، کمونیسم کارگری سخن گفتهایم؟ مگر نه این است که کمونیسم کارگری خود را به عنوان جنبش سوسیالیسم کارگری، سوسیالیسم مارکسی و سوسیالیسم لغو کار مزدی تعریف کرده است؟ اگر قرار باشد هر کس سوسیالیسم مارکسی نبود، دیگر “سوسیالیست” محسوب نشود، پس تمام این مباحث برای چه نوشته شده بود؟
در مورد ممدانی نیز موضع من از ابتدا روشن بوده است. و باز تکرار میکنم. من هرگز او را کمونیست کارگری، مارکسیست یا مدافع لغو کار مزدی معرفی نکردهام. برعکس، بارها نوشتهام که او نماینده یک گرایش رفرمیست و سوسیالیسم بورژوایی است؛ گرایشی که در چهارچوب مناسبات موجود سرمایهداری به دنبال اصلاحات اجتماعی است، نه الغای سرمایهداری. همین.
دقیقاً همین نکته تفاوت کمونیسم کارگری با فرقه گرایی را نشان میدهد. وظیفه ما این نیست که هر جا اثری از سوسیالیسم دیده شد، به روی آن چنگ و دندان بکشیم. وظیفه ما این است که محدودیتهای سوسیالیسم رفرمیستی و بورژوایی را به طبقه کارگر و مردم برابری طلب نشان دهیم؛ نشان دهیم که چرا از چهارچوب سرمایهداری فراتر نمیرود، چرا در نهایت به بنبست میرسد و چرا تنها سوسیالیسم کارگری مارکسی میتواند افق رهایی واقعی جامعه باشد.
اما این با نفی هر دستاورد سیاسی و اجتماعی آن، دو چیز کاملاً متفاوت است. اینکه در قلب سرمایه داری آمریکا، در نیویورک، کمپینی با نام سوسیالیسم بتواند میلیونها نفر را بسیج کند، ماشین تبلیغاتی ترامپ و راست افراطی را به هراس بیندازد و یکی از تابوهای دیرینه سیاست در آمریکا را بشکند، یک واقعیت سیاسی مثبت است؛ خواه از ممدانی خوشتان بیاید یا نه.
ندیدن این واقعیت، تحلیل مارکسی نیست؛ بیاعتنایی به واقعیت است. کمپین ممدانی فقط درباره مالیات یا خدمات شهری نبود. یکی از محورهای مهم آن، مخالفت آشکار با جنایات دولت اسرائیل در غزه بود؛ آن هم در فضایی که حتی بیان چنین موضعی در سیاست رسمی آمریکا هزینههای سنگینی دارد.
در همان حال، ممدانی از راه حل دو کشوری در مورد مساله ملی فلسطین دفاع کرد. شاید اختلاف واقعی آذر ماجدی با ممدانی بر سر همین مسئله باشد. اگر ایشان امروز حتی راه حل دو کشوری را نیز مردود میداند، میتواند این موضع را توضیح دهد و از آن دفاع کند. اما این اختلاف هیچ ربطی به موضعی که به من نسبت داده است ندارد.
“
فاقد صلاحیت”؟
وقتی پاسخ سیاسی به بن بست میرسد، ساده ترین راه صدور حکم درباره شخصیت افراد است. آذر ماجدی مینویسد: “چنین فردی فاقد صلاحیت تعیین نزدیکی و دوری افراد به جنبش کمونیسم کارگری و منصور حکمت است.”
این جمله، بیش از آنکه نقد باشد، اعلام پایان نقد است. از چه زمانی در کمونیسم کارگری، اختلافات نظری با صدور حکم درباره “صلاحیت” افراد حل میشود؟ از چه زمانی به جای پاسخ به استدلال، درباره گوینده حکم صادر میکنند؟
کمونیسم کارگری هیچ گاه کلیسا نبوده است که کسی در آن حق اعطای مشروعیت یا صدور حکم تکفیر داشته باشد. اگر برداشت من از منصور حکمت غلط است، نشان دهید کجا و چرا. اگر مفهوم “چپ ملی – ضد امپریالیست” از نظر تئوریک بی پایه است، استدلال بیاورید. اما اینکه گفته شود “تو صلاحیت نداری”، جانشین استدلال نیست؛ اعتراف به فقدان استدلال است. جالب آنکه همین ادعا، با تمام سنت نظری منصور حکمت نیز بیگانه است.
منصور حکمت بخش وسیعی از عمر سیاسی خود را صرف تعیین مرزهای نظری و سیاسی میان کمونیسم کارگری و سایر جنبشها کرد. مگر مباحث او درباره پوپولیسم، سوسیالیسم خلقی، ناسیونالیسم چپ، سوسیالدموکراسی، حزب توده، فدائیان اکثریت و دهها گرایش دیگر، چیزی جز تعیین نسبت سیاستها و جنبشها با کمونیسم کارگری بود؟ آیا او برای این کار از کسی “صلاحیت نامه” گرفته بود؟ خیر. او استدلال میکرد. دیگران نیز استدلال او را قبول و یا نقد میکردند. این یعنی سنت مارکسی.
کمونیسم کارگری دادگاه صدور گواهینامه وفاداری نیست. در این سنت، اشخاص با نام و سابقه شان داوری نمیشوند؛ سیاستها با محک برنامه، تئوری و پراتیک سنجیده میشوند. هر کس مدعی است سیاستی به کمونیسم کارگری نزدیکتر یا از آن دورتر است، باید استدلال کند، نه حکم صادر کند. اگر قرار باشد به جای نقد سیاستها، درباره صلاحیت منتقدان حکم صادر کنیم، دیگر از سنت مارکس و منصور حکمت فاصله گرفتهایم و به همان فرهنگی بازگشتهایم که مرجعیت اشخاص را جانشین مرجعیت نقد و استدلال میکند.
“شرمتان باد”
در بخش دیگری از پاسخ، آذر ماجدی مینویسد: “چپ ملی – ضد امپریالیست که تلویحاً به معنی دفاع از رژیم اسلامی است…” و سپس از “اتهام کثیف تودهای – اکثریتی” سخن میگوید و با لحنی خطابهای نتیجه میگیرد: “شرمتان باد!”
این بخش پاسخ، از عجیبترین نمونههای خود زنی سیاسی در تمام نوشته اوست. نخست معنایی را به یک مفهوم تحلیلی تحمیل میکند که در آن وجود ندارد؛ سپس اتهامی را میسازد که کسی مطرح نکرده است؛ بعد از موضع قربانی همان اتهام خود ساخته، حکم اخلاقی صادر میکند. یک دادگاه کامل برپا شده است، با این تفاوت که هم اتهام، هم شاهد و هم کیفرخواست، ساخته خود دادستان است.
اما “شرمتان باد”، ناسزا است. مستقل از زشتی اش، پاسخ سیاسی نیست. شرم را نمیتوان جانشین استدلال کرد. اگر مفهوم “چپ ملی – ضد امپریالیست” نادرست است، تعریف آن را نقد کنید. اگر هیچ ارتباط تاریخی و نظری میان این متد و سنت تودهای – اکثریتی وجود ندارد، نشان دهید. اگر سیاست شما با آن سنت مرزبندی بنیادی دارد، این مرزبندی را در تحلیل سیاسی خود روشن کنید. اما ساختن اتهام، نسبت دادن آن به منتقد و سپس محکوم کردن اخلاقی او، چیزی را ثابت نمیکند؛ جز اینکه پاسخ سیاسی فعلا در دسترس نیست.
و تاسف آور آن سیاستی است که به جای پاسخ به یک نقد سیاسی، اتهامی خیالی ساخته شود، تاریخ سیاه توده و اکثریت به ابزار مظلوم نمایی بدل گردد و هیاهوی اخلاقی جای استدلال را بگیرد.
“
خداحافظ رفیق!”
آذر ماجدی پاسخ خود را با عنوان “خداحافظ رفیق!” و مقاله را با همین پیام به پایان میبرد. این عنوان، یکی از شناخته شدهترین نوشتههای منصور حکمت را به یاد میآورد. اما نه به آن معنایی که آذر ماجدی در نظر دارد.
“
خداحافظ رفیق!” در سنت منصور حکمت، اعلام قهر شخصی، بریدن از رفاقت یا صدور حکم اخلاقی درباره افراد نیست. آن نوشته، بیانیه پایان یک دوره سیاسی و اعلام یک مرزبندی روشن نظری و اجتماعی با جمعی است که از حزب جدا شدند. مرزبندیای که نه بر احساسات، بلکه بر تفاوت سیاستها و افقهای اجتماعی استوار بود.
مساله اساسا وداع با شخص نیست. مساله وداع جمعی از افراد بود که راه خود را از کمونیسم کارگری جدا کرده اند و این مساله کاملا به این مجادله بی ربط است. اگر مصداقی داشته باشد، این نظر آذر ماجدی است که دارد با برخی از مبانی نظری کمونیسم کارگری “خدا حافظی” میکند.
اگر بنا بود هر اختلاف نظری به “خداحافظ رفیق” ختم شود، منصور حکمت باید در طول زندگی سیاسی خود با صدها نفر خداحافظی میکرد. اما او شدیدترین نقدها را نوشت، عمیقترین مرزبندیهای سیاسی را ترسیم کرد و بیرحمانهترین جدالهای نظری را پیش برد، بیآنکه اختلاف سیاسی را به قهر شخصی یا داوری اخلاقی درباره افراد تقلیل دهد. شاید تفاوت دقیقاً همین باشد.
من نیازی به گفتن “خداحافظ رفیق” نمیبینم. اگر سیاستهای ما از هم فاصله گرفتهاند، این را استدلالها و نحوه برخورد و جایگاه سیاسی در آینده نزدیک نشان خواهند داد، نه عنوان یک مقاله. اگر هم چنین نیست، با یک عنوان احساسی نمیتوان این فاصله را ایجاد کرد. در سنت مارکس و منصور حکمت، رفاقت با توافق کامل سیاسی تعریف نمیشود و اختلاف سیاسی نیز به دشمنی شخصی تبدیل نمیشود. کمونیسم کارگری نه فرقه است، نه کلیسا و نه خانوادهای که عضویت و اخراج در آن با اعلام وفاداری یا قهر شخصی تعیین شود. کمونیسم کارگری یک جنبش اجتماعی و سیاسی است.
در این جنبش، هیچکس با سابقهاش کمونیست کارگری نمیماند و هیچکس با یک عنوان از آن اخراج نمیشود. معیار، نه خاطرات مشترک است، نه دوستیهای دیروز و نه دلخوریهای امروز. معیار، سیاست کمونیستی است.
به همین دلیل، من هم نیازی به گفتن “خداحافظ رفیق” نمیبینم. اگر راهها از هم جدا شدهاند، این را نه احساسات ما، بلکه سیاستهای ما تعیین کردهاند. اگر سیاستی از مبانی کمونیسم کارگری فاصله گرفته باشد، آن را سیاست ایجاد کرده است. معیار در دوری و نزدیکی سیاسی و نه شخصی سیاسی سیاست کمونیستی کارگری است.
توجه: مسیر پیش رویتان لغزنده است
ممکن است برخی ساده انگارانه بگویند این بحث فقط یک اختلاف نظری بر سر “تمدن غرب” است، چرا این همه حساسیت. اما چنین نیست. متدها فقط جهان را توضیح نمیدهند؛ سیاست را نیز شکل میدهند و میسازند. هر نگرشی، دیر یا زود، خود را در موضعگیریهای سیاسی معینی نشان میدهد ، بویژه در شرایط بحرانی.
وقتی جای نقد سرمایهداری و دولتهای ارتجاعی در غرب را نقد “تمدن غرب”، به هر درجه ای، میگیرد، تعادل سیاسی نیز آرامآرام جابهجا میشود. در کشمکشهایی که یک سوی آن جمهوری اسلامی، حماس، حزبالله، حوثی ها و دیگر نیروهای ارتجاع اسلامی ایستادهاند و سوی دیگر قدرتهای اسرائیل، آمریکا و دولتهای غربی و ارتجاع منطقه، اگر محور تحلیل از مبارزه طبقاتی به “جنگ تمدنها” منتقل شود، خطر آن وجود دارد که ــ حتی ناخواسته ــ به ارتجاع اسلامی به عنوان واکنشی در برابر “غرب” تخفیف داده شود یا جدال و نقد آن در حاشیه قرار گیرد.
من نمیگویم آذر ماجدی به چنین نتیجهای، علیرغم برخی نشانه ها، رسیده است. امیدوارم هرگز نرسد. اما جادهای که این نگرش پیش پای خود میگذارد، جادهای لغزنده است. تجربه دهه های گذشته نیز بارها نشان داده است که هر جا “ضدیت با غرب” جای نقد مستقل همه قطبهای ارتجاع را گرفته، نتیجه چیزی جز عقب نشینی و همسویی در برابر یکی از دو اردوگاه نبوده است.
اگر امروز نقد سرمایهداری به نقد “تمدن غرب” تبدیل شود، فردا این خطر وجود دارد که ارتجاع اسلامی دیگر نه به عنوان یک نیروی مستقل ضد انسانی و ارتجاع حاکم بر ایران، بلکه صرفاً به عنوان بخشی از یکی از طرفهای “جنگ تمدنها” دیده شود. این همان لغزشی است که باید از آن پرهیز کرد.
به همین دلیل است که این بحث برای من صرفاً یک اختلاف نظری نیست. این بحث درباره نگرشی است که فردا سیاست خواهد ساخت و اگر این لغزش نظری تصحیح نشود، میتواند در ادامه، هزینههای سیاسی معینی بر جنبش کمونیسم کارگری تحمیل کند.
منصور حکمت در یکی از جدالهای مهم سیاسی خود، هنگامی که با ادعای یک چرخش بنیادی در مبانی کمونیسم کارگری رو به رو شد، هشدار داد: باید ایستاد، فکر کرد و بعد سخن گفت. عنوان آن نوشته نیز روشن بود: “ایست! ترمزهای خود را چک کنید.”
امروز نیز هشدار من همین است: رفقای عزیز، بایستید، دقت کنید، دو بار فکر کنید، جادهای که پیش گرفتهاید، بسیار لغزنده است. این فقط هشداری رفیقانه درباره متدی است که میتواند فردا به سیاستهایی کاملاً متفاوت از مبانی کمونیسم کارگری منتهی شود.
و اگر این متد و نگرش ملی – ضد امپریالیستی و “جنگ تمدن ها” کنار گذاشته نشود، اختلاف فردا دیگر بر سر یک مقاله یا یک تعبیر نخواهد بود؛ بر سر مبانی سیاسی کمونیسم کارگری و نتایج عملی آن در سیاست روز خواهد بود.
این نوشته نه پایان یک مجادله، بلکه دعوتی است به بازگشت به همان متدی که مارکس بنیان گذاشت و منصور حکمت در کمونیسم کارگری تداوم بخشید.