الهیات جمعیت، وقتی شمارش جمعیت جای شمارش جنایت را می‌گیرد!✍️علی جوادی

مقالات

✍️آیا کسی حاضر است راهپیمایی‌های میلیونی حکومت‌های فاشیستی یا مراسم‌های عظیم رهبران مستبد را دلیل حقانیت آنها بداند؟
✍️دفاع از چنین حکومتی با استناد به اندازه یک مراسم، دفاع از مردم نیست؛ تلاشی است برای شستن خون از دست جلاد، با آب آمار.
✍️کسانی که روزی از دست جمهوری اسلامی گریختند، امروز همان کاری را با زبان “تحلیل سیاسی” انجام می‌دهند که صدا و سیمای جمهوری اسلامی با بودجه‌های میلیاردی و بلندگوهای حکومتی انجام می‌دهد. تفاوت فقط در واژگان است؛ کارکرد سیاسی یکی است: تبدیل جنایت به مشروعیت.

 

کاوه عباسیان درباره مراسم خاکسپاری خامنه‌ای نوشته است: “جمعیت میلیونی این روزها نه تنها نشانه مقاومت و پایداری ایران در برابر تجاوز امپریالیستی است، بلکه نمایش و تثبیت نوعی باززایی ارگانیک مردمی است.” این چند جمله، بیش از آنکه درباره مراسم تدفین خامنه‌ای چیزی بگوید، درباره یک سقوط سیاسی سخن می‌گوید.
اگر قرار باشد حقیقت سیاسی را با تعداد شرکت‌کنندگان در یک مراسم حکومتی تعیین کنیم، پس جمهوری اسلامی نه امروز، بلکه از نخستین روز قدرت‌گیری‌اش مشروع‌ترین حکومت تاریخ بوده است. تشییع خمینی، راهپیمایی‌های حکومتی دهه شصت، صف‌های بسیج، نماز جمعه‌های میلیونی و تمام نمایش‌های دولتی، باید سند حقانیت این حکومت اسلام و سرمایه تلقی شوند. در این صورت دیگر اوین، خاوران، قتل‌عام ۶۷، قتل‌های زنجیره‌ای، سرکوب خونین خیزش دی ۹۶، آبان ۹۸، خیزش زن زندگی آزادی، اعتراضات ۱۴۰۴، سرنگونی هواپیمای اوکراینی و ده‌ها هزار اعدام، شکنجه و زندان، صرفا پاورقی‌های کم‌اهمیت تاریخ خواهند بود.
این دیگر تحلیل سیاسی نیست. این الهیات جمعیت است؛ پرستش عدد، به جای حقیقت.
عجیب آنجاست که همین منطق را اگر درباره هر حکومت دیگری به کار ببرید، خود گویندگان آن نخستین کسانی خواهند بود که آن را رد کنند. آیا کسی حاضر است راهپیمایی‌های میلیونی حکومت‌های فاشیستی یا مراسم‌های عظیم رهبران مستبد را دلیل حقانیت آنها بداند؟ اگر نه، چرا همین منطق ناگهان درباره جمهوری اسلامی معتبر می‌شود؟
پاسخ روشن است. اینجا دیگر مسئله تحلیل نیست؛ مسئله انتخاب یک اردوگاه سیاسی است.
جمهوری اسلامی حکومتی است که بیش از چهار دهه با زندان، اعدام، شکنجه، سرکوب زنان، قتل معترضان، نابودی تشکل‌های کارگری، سانسور، گروگان‌گیری و ایجاد فقر سازمان‌یافته حکومت کرده است. حکومتی که برای یک مراسم، تمام امکانات دولت، سپاه، بسیج، مساجد، مدارس، ادارات، رسانه‌ها و دستگاه عظیم تبلیغات خود را به میدان می‌آورد، اگر بتواند جمعیتی بسیج کند، تنها یک چیز را اثبات می‌کند: ظرفیت یک ماشین دولتی برای سازماندهی نمایش قدرت؛ نه رضایت مردم.
اما عجیب‌تر از این، کسانی هستند که همین نمایش را به سند “باززایی ارگانیک مردمی” تبدیل می‌کنند.
دفاع از چنین حکومتی با استناد به اندازه یک مراسم، دفاع از مردم نیست؛ تلاشی است برای شستن خون از دست جلاد، با آب آمار.
امروز بخشی از “چپ توده ای”، همان نمایش را از زاویه‌ای دیگر اجرا می‌کند. این بار نه از قاب تلویزیون‌های سلطنت‌ طلب، بلکه از کنار تابوت خامنه‌ای.

دو ارتجاع، یک خرافه
اما بیماری فقط این سوی ماجرا نیست. همین چند ماه پیش، سلطنت‌ طلبان با چند تجمع خارج از کشور، با دوربین‌های حرفه‌ای، تبلیغات شبانه‌روزی رسانه‌های فارسی‌زبان و حمایت آشکار محافل امنیتی اسرائیل، خود را “ملت ایران” معرفی می‌کردند. چند هزار نفر در یک میدان، ناگهان به هشتاد میلیون ایرانی ارتقا پیدا می‌کردند. هر قاب تلویزیونی، یک همه‌پرسی بود و هر پرچم، سند مشروعیت.
دیروز چند هزار نفر در لس‌آنجلس را “ملت ایران” اعلام می‌کردند؛ امروز چند میلیون نفر در تهران را “باززایی ارگانیک مردم” می‌نامند. دو قاب متفاوت؛ یک خرافه واحد.
امروز بخشی از “چپ توده ای”، همان نمایش را از زاویه‌ای دیگر اجرا می‌کند. این بار نه از قاب تلویزیون‌های سلطنت‌ طلب، بلکه از کنار تابوت خامنه‌ای.
یکی از تل‌آویو مشروعیت استخراج می‌کند. دیگری از بیت رهبری. یکی با پرچم شیر و خورشید. دیگری با پرچم جمهوری اسلامی. اما هر دو یک کالا می‌فروشند: توهم اینکه جمعیت، حقیقت تولید می‌کند.
انگار حقیقت را کیلویی می‌فروشند؛ هر کس سیاهی ‌لشکر بیشتری داشت، برنده مزایده تاریخ است.
این همان کمدی سیاه تاریخ است. تاریخ گاهی تراژدی را تکرار نمی‌کند؛ دو ارتجاع را رو به ‌روی هم می‌نشاند تا هر دو با یک منطق، نقش مردم را بازی کنند.
یکی از تابوت مشروعیت استخراج می‌کند. دیگری از بمب‌افکن و اتاق‌های فکر امنیتی. یکی “اُمت” می‌سازد. دیگری “ملت”. و هیچکدام از انسان نمی گویند. اما هر دو مردم را سیاهی‌لشکر پروژه‌های قدرت می‌خواهند، نه صاحبان قدرت و حاکم بر سرنوشتشان.
طنز تلخ‌تر تاریخ اما خود کاوه عباسیان است.
او از نسلی است که جمهوری اسلامی را نه از پشت کتاب، بلکه از نزدیک تجربه کرده است. نسلی که بازداشت شد، تعقیب شد، دوستانش زندان رفتند، شکنجه شدند و بسیاری ناچار به فرار شدند. روزگاری در صف آزادی‌خواهی و سوسیالیسم فعالیت می‌کرد؛ در صف کسانی که جمهوری اسلامی را دشمن آزادی و برابری می‌دانستند.
تاریخ اما فقط حکومت‌ها را تغییر نمی‌دهد؛ گاهی جای ایستادنِ آدم‌ها را نیز تغییر می‌دهد.
امروز همان فعال سابق آزادی خواهی، در برابر مراسمِ حکومتیِ رهبر جنایتکاران اسلامی ایستاده و از آن “باززایی اُرگانیک مردمی” استخراج می‌کند.
این دیگر صرفا تغییر نظر نیست؛ پیوستن به سنتی سیاسی است که هر بار آزادی انسان را به نام “ضد اَمپریالیسم” قربانی دولت‌های مستبد کرده است. سنتی که از جمهوری اسلامی نه به‌عنوان یک حکومت اعدام، شکنجه و سرکوب، بلکه به‌عنوان سنگر یک اردوگاه ژئوپلیتیک دفاع می‌کند.
گویی تمام آن زندان‌ها، تمام آن تعقیب‌ها و تمام آن رُفقای از دست‌رفته، قرار بود روزی به پیوست دفتر تبلیغات جمهوری اسلامی تبدیل شوند. این فقط تغییر نظر نیست. این سقوط سیاسی است. زیر پا گذاشتن نقد قدرت اسلام و سرمایه، به توجیه همان قدرت.
عبور از دفاع از آزادی، به دفاع از حکومتی که آزادی را با گلوله، زندان و طناب دار پاسخ داده است.
معیار حقیقت، آزادی انسان است
بدترین زشتی این نوع سیاست، فقط تحریف واقعیت نیست. این سیاست، معیار انسانیت را وارونه می‌کند. در این جهان‌بینی، اگر حکومتی با آمریکا و اسرائیل درگیر باشد، زندان‌هایش، اعدام‌هایش، سرکوب زنان، قتل کارگران، کشتار معترضان و نابودی ابتدایی‌ترین آزادی‌های انسانی، ناگهان به مسائل فرعی تبدیل می‌شوند. گویی ممکن نیست دو نیروی ارتجاعی، تروریستی و ضدانسانی هم‌زمان در برابر یکدیگر صف‌آرایی کرده باشند.
این ضدیت با امپریالیسم نیست. این “اردوگاه‌ گرایی – توده ایستی” است؛ یعنی قربانی کردن آزادی و کرامت انسان به پای رقابت دولت‌ها و بلوک‌های قدرت. در این سیاست، انسان همیشه باید پشت یکی از دولت‌ها بایستد؛ حتی اگر آن دولت بر شانه‌های هزاران اعدام، شکنجه، زندان و سرکوب بنا شده باشد.
کمونیسم کارگری اما از جای دیگری آغاز می‌شود. از انسان. از آزادی. از برابری. از آزادی کارگر و جامعه. از حق تشکل. از حق اعتصاب. از حق اعتراض. از حق بی قید و شرط بیان. از لغو مجازات اعدام. از رفاه همگان. از جدایی کامل دین از دولت. از برابری کامل زن و مرد. از حق مردم برای سرنگونی هر حکومت استبدادی. از حق مردم برای برچیدن بساط استثمار و ساختن جامعه‌ای آزاد، برابر و انسانی.
به همین دلیل، هیچ جمعیتی، هر قدر هم بزرگ باشد، نمی‌تواند طناب دار را به آزادی تبدیل کند؛ همان‌ گونه که هیچ تجمع رسانه‌ای سلطنت ‌طلبان نیز نمی‌تواند آلترناتیو مردم ایران باشد.
آزادی را نمی‌توان با شمارش جمعیت اندازه گرفت؛ همان‌گونه که حقیقت را نمی‌توان از روی اندازه یک تشییع جنازه تعیین کرد. معیار حقیقت، نسبت هر قدرت سیاسی با آزادی، برابری و کرامت انسان است؛ و جمهوری اسلامی در این آزمون، بیش از چهار دهه است که مردود شده است، از قبل از شکل گیری محکوم بود.
بازهم باید تاکید کرد، مَشروعیت سیاسی را نه تابوت خامنه‌ای تولید می‌کند و نه سکوهای تبلیغاتی تل‌آویو. مشروعیت سیاسی را تنها مبارزه آگاهانه، مستقل و متشکل مردمی تولید می‌کند که برای آزادی، برابری و رهایی از هر دو ارتجاع ــ ارتجاع اسلامی و ارتجاع سلطنتی ــ به میدان آمده‌اند.
و شاید تلخ‌ترین طنز تاریخ همین باشد: کسانی که روزی از دست جمهوری اسلامی گریختند، امروز همان کاری را با زبان “تحلیل سیاسی” انجام می‌دهند که صدا و سیمای جمهوری اسلامی با بودجه‌های میلیاردی و بلندگوهای حکومتی انجام می‌دهد. تفاوت فقط در واژگان است؛ کارکرد سیاسی یکی است: تبدیل جنایت به مشروعیت.
اما این نمایش‌ها، این راهپیمایی‌های حکومتی، این سیاهی ‌لشکرهای بسیج ‌شده و آن تجمع‌های رسانه‌ای سلطنت‌ طلبان، نه ما را مرعوب می‌کنند و نه کوچک‌ترین تردیدی در صف آزادی‌خواهی و سوسیالیسم ایجاد می‌کنند. برعکس.
هر بار که یکی از این دو قطب ارتجاع می‌کوشد با شمارش جمعیت، حقیقت را مصادره کند، بیش از پیش روشن می‌شود که نه آزادی از دل تابوت بیرون می‌آید و نه برابری از اتاق‌های فکر دولت‌های خارجی.
آینده ایران را نه مراسم‌های حکومتی رقم خواهند زد و نه پروژه‌های دست‌ساز قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی. آینده را جامعه زنده ایران خواهد ساخت.
جامعه‌ای که زیر بار فقر، استبداد، تبعیض، زن‌ستیزی، بی‌حقوقی، بیکاری، سرکوب و بهره کِشی، هر روز بیش از پیش به نقطه انفجار نزدیک می‌شود.
اعتصاب‌های کارگری، مبارزات زنان، اعتراض بازنشستگان، معلمان، پرستاران، جوانان، دانشجویان و همه جنبش‌های آزادی‌خواهانه جامعه نه شکست خورده‌اند و نه به پایان رسیده‌اند. این مبارزات در حال انباشت تجربه، اعتماد به نفس و سازمان‌یابی‌اند و زمینه‌ساز خیزش‌های اجتماعی نیرومندتری خواهند شد؛ خیزش‌هایی که نه برای جابه‌جایی یک جناح با جناح دیگر، بلکه برای پایان دادن به کل نظم استبداد، بهره کِشی و تبعیض به میدان خواهند آمد.
کار ما شمارش جمعیت مراسم حکومت نیست. کار ما تفسیر صف‌آرایی‌های دو ارتجاع نیست. کار ما سازمان دادن نیروی آزادی، برابری و سوسیالیسم است.
و اما
وظیفه ما متشکل کردن طبقه کارگر، تقویت جنبش‌های اجتماعی، پیوند دادن مبارزات پراکنده، گسترش همبستگی اجتماعی و آماده کردن جامعه برای پیروزی بر جمهوری اسلامی و شکست هر آلترناتیو ارتجاعی دیگری است که بخواهد بر ویرانه‌های این حکومت سوار شود.
ما نه از جمعیت‌های اجاره‌ای حکومت می‌ترسیم و نه از جمعیت‌های رسانه‌ای سلطنت ‌طلبان.
برعکس، هر بار که این دو ارتجاع می‌کوشند با شمارش جمعیت، ضعف سیاسی خود را پنهان کنند، ما با اطمینان بیشتری به نیروی جامعه، به ظرفیت سازمان‌ یابی طبقه کارگر، به قدرت جنبش آزادی زن، به مبارزات نسل جوان و به توان جنبش‌های اجتماعی برای دگرگون کردن ایران باور پیدا می‌کنیم. معیار ما همیشه همان بوده است: انسان. آزادی. برابری. رفاه.
حقیقت را نه با شمارش جمعیت، بلکه با شمارش انسان‌های آزاد می‌توان سنجید. تاریخ ایران را نه مراسم تدفین یک دیکتاتور، بلکه خیزش مردمی خواهد نوشت که برای آزادی، برابری و رفاه به میدان خواهد آمد؛ نه برای تعویض یک پرچم با پرچمی دیگر، نه برای جابه‌جایی یک بلوک قدرت با بلوکی دیگر، بلکه برای پایان دادن به حکومت انسان بر انسان، به استبداد و استثمار، و برای برپایی جامعه‌ای آزاد، برابر، مرفه و سوسیالیستی. همان مردمی که جمهوری اسلامی و هر پروژه ارتجاعی جانشین آن را به زباله‌دان تاریخ خواهند سپرد