حبس در جنگ✍️سهیل عربی

نشريات

حبس در جنگ
سهیل عربی

پیشگفتار

سلول ۱۰ «سوئیت قزل‌حصار»، همان‌جایی که سازمان زندان‌ها آن را «اندرزگاه تربیت – سالن ۳۵، واحد ۳، ندامتگاه قزل‌حصار» می‌نامد.
کنارم چند جوان متولد نیمه‌ی دوم دهه‌ی هشتاد نشسته‌اند؛ کمتر از بیست ساله. گردن‌هایشان را بالا و پایین و چپ و راست تکان می‌دهند؛ تمرین می‌کنند تا عضلات گردن‌شان برای طناب دار آماده شود.
با بغض و اندوه می‌گویند: «می‌خواهیم گردن‌هایمان را برای دار آماده کنیم.» این‌جا بوی مرگ چنان سنگین است که وقتی زمین از انفجارها و عبور جنگنده‌های آمریکایی یا اسرائیلی می‌لرزد و طلق پنجره‌ها فرو می‌ریزد، کسی نمی‌ترسد؛ بسیاری هورا می‌کشند و شادی می‌کنند. گاهی اگر بیش از یک روز صدایی از جنگنده‌ها و انفجارها نیاید، بسیاری از زندانیان و حتی برخی از کارکنان زندان غمگین می‌شوند.
این‌جا ایران است.
«سوئیتِ» واحد سه‌ی زندان قزل‌حصار.

صدای فریاد چند زندانی از راهرو می‌آید:
«ننگ بر ستمگر، ننگ بر شکنجه‌گر!»
صدایشان آشناست.
حمزه و سعید را تشخیص می‌دهم.
اینجا چه می‌کنند؟ چرا فریاد می‌زنند؟

چند روز بعد می‌فهمم پویا قبادی و چند هم‌بند پیشینم از مدت‌ها پیش در سلول کناری بوده‌اند و سپس اعدام‌شان کرده‌اند.
اندوه و خشم چنان در وجودم موج می‌زند که نزدیک است منفجر شوم؛ اما نباید هم‌سلولی‌هایم بفهمند. آن‌ها بسیار جوان‌اند و از محکومیت به اعدام وحشت‌زده.

**

یک غروب، افسر جانشین درِ سلول را باز می‌کند و سلطانعلی را صدا می‌زند:
«پیرمرد! بیا بیرون. هم‌سلولی‌هایت خیلی جوان‌اند، سر و صدا می‌کنند، اذیت می‌شوی، بیا ببرمت جای بهتر.»
سلطانعلی می‌گوید: «اشکالی ندارد، دوست‌شان دارم.»
افسر پاسخ می‌دهد: «دستور از بالاست، پیرمرد.»
سلطانعلی را می‌برند.

صبح از افسر نگهبان می‌خواهیم داروهای سلطانعلی را به او برسانیم؛ می‌گوید: «دیگر به دارو نیاز ندارد.»
آنگاه می‌فهمیم «جای بهتر» یعنی جوخه‌ی اعدام.

نزدیک نیمه‌شب درِ سلول باز می‌شود.
افسر نگهبان می‌گوید:
«عرفان شکورزاده! بیا بیرون، افسر جانشین کارت دارد.»
ما می‌دانیم این ساعتِ شب، افسر جانشین با محکوم به اعدام چه کار دارد. یخ می‌زنیم. لحظاتِ بلند شدنِ عرفان و گام‌هایش به سمت در، فریم به فریم در ذهن‌مان حک شده است.
پیش از خروج، با حرکت لب و بی‌صدا می‌گوید:
«وصیت‌هایم را فراموش نکنید.
اگر جسمِ ما اعدام شد، روحِ آزادی‌خواه‌مان باید تکثیر شود. اگر رفتم، برایم سوگواری نکنید؛ مرا و هر دادخواه جان‌باخته‌ای را زندگی کنید.»

فردا نوبتِ عباسی و افراشته است.
پس‌فردا مهرداد و…

بعضی‌ها را پیش از اجرای حکم با لوله‌ی آب می‌زنند؛ هر زندانی که اعتراض کند، او را هم…

اینجا فقط شکنجه‌گاه و کشتارگاه نیست؛ فجایعی رخ می‌دهد عجیب‌تر از بدترین کابوس‌های آدمی.

صدای کتک زدنِ هم‌بندان با لوله‌ی آب.
صدای میثم سیفی، افسر نگهبانِ ولایی، که با ذوق به دستیارانش می‌گوید:
«بچه‌ها گرم کنید برای مراسم استقبال از یک معاند.»

دقایقی بعد، درِ ورودی بند باز می‌شود؛ دست و پای زندانی را می‌بندند و سه نفر با لوله به جانش می‌افتند.
اینجا قزل‌حصار است.

بخش اول: بازداشت

بیست اسفند ۱۴۰۴

از آغاز جنگ (۹ اسفند) و با قطع دوباره‌ی اینترنت، شغل اول و دومم – عکاسی تبلیغاتی و مستندسازی و ترجمه – تقریباً تعطیل شد. تنها راهِ باقی‌مانده برای کسب درآمد، کار با موتور و رانندگی در تاکسی‌های اینترنتی بود. مانند روزهای قبل، حدود ساعت چهار عصر، بین دو سرویس جلوی پارک اوستا نشسته بودم. به دلیل اختلال اینترنت، اپلیکیشن اسنپ‌فود کار نمی‌کرد. تصمیم گرفتم تا رفع مشکل به یکی از دوستان سر بزنم.

حین مکالمه‌ی تلفنی، ناگهان دو نفر به من حمله کردند؛ یکی گوشی‌ام را گرفت و دیگری کوله‌پشتی‌ام را شروع به تفتیش و بازجویی کرد.
پرسیدم: «از کجا هستید؟»
گفتند: «قرارگاه ثارالله.»
کارت شناسایی و حکم بازداشت خواستم. با بی‌سیم بسیجی‌ها را خبر کردند. فحاشی به خانواده و ضرب‌وشتم آغاز شد. مدام می‌پرسیدند: «استارلینک و اسلحه کجاست؟» و من تکرار می‌کردم که ندارم. باورشان نمی‌شد.

پس از چند مرحله بازجویی توسط نیروهای سپاه و بسیج، به خانه‌ی دوستم هم حمله کردند. پس از بازرسی، بازجو با کسی تماس گرفت و گفت: «اینجا چیزی نبود.» سپس رو به همکارش کرد: «حاجی می‌گوید فقط سهیل عربی.» بعد به من نگاه کرد و با نفرت گفت: «پوستت را می‌کنم!»

مرا سوار یک سورنِ سفید کردند و از میدان انقلاب به سمت جنوب شرق حرکت کردیم. از سال ۱۳۹۶ این چهارمین باری است که با چشم‌بند به این مکان منتقل می‌شوم؛ حتی با چشم بسته هم می‌دانم کجا می‌رویم.

«الف یک»
جایی که تکیه‌کلام شکنجه‌گرانش این است:
«اینجا اوین نیست؛ حقوق بشر آنتن نمی‌دهد!»

در مسیر، بازجویی و تهمت‌ها ادامه داشت. خیابان‌ها خلوت بود. چند بار صدای انفجار شنیدیم. پرسیدند: «از صدای انفجار نمی‌ترسی؟» گفتم: «شما در این سال‌ها چنان شکنجه‌ام کردید که مردن با موشک و پهپاد هم برایم به مثابه‌ی رهایی از زجرهاست.»

به «الف یک» رسیدیم؛ هوا کاملاً تاریک شده بود.
از سورنِ سفیدِ پلاک قرمز پیاده‌ام کردند و سوار مینی‌بوس کردند. دست‌ها، پاها و چشم‌هایم را بستند. تا صبح در همان مینی‌بوس محبوس ماندم؛ در دلِ شبِ پهپادها و انفجارها.

من، با فشار خون بالا و نیاز مکرر به ادرار، تمام شب و حتی نیمی از روزِ بعد را خود را نگه داشتم.
چند بار با تمسخر به من گفتند:
«این‌قدر نگهت می‌داریم تا به خودت بشاشی.»

پس از آن شب سرد و پر از انفجار، بازجوها به مینی‌بوس آمدند. بازجوی اصلی – همان که شب قبل وعده داده بود «پوستت را می‌کنم» – با لحنی تمسخرآمیز وارد شد و گفت:
«خوش گذشت؟»
با لبخندی تلخ پاسخ دادم:
«نوبت خوش‌گذرانی شما هم خواهد رسید.»

سؤال‌های مسخره آغاز شد:
«چرا مردم را به اغتشاش تحریک کردی؟
“اغتشاش”، نه اعتراض و دادخواهی؛ این را تکرار کن.»

وقتی تهدید کرد که اگر «پررو» شوم چنان می‌زند که… حرفش را قطع کردم و گفتم:
«مرگ برای من بسیار شیرین‌تر از تحمل ذلت است.»

بازجوها بیرون رفتند و گروه دیگری آمدند. رمز تلگرام و سیگنال را خواستند.
گفتم: «چیز پنهانی ندارم؛ مطالبم عمومی منتشر شده. الان هم به خاطر نیازِ شدید به سرویس بهداشتی چیزی به یادم نمی‌آید.»
تکرار کردند: «یا پسورد را می‌دهی یا نگهت می‌داریم تا به خودت بشاشی.»

بازجوی بعدی با سؤال‌های پیاپی آمد:
«چرا مردم را تحریک می‌کنید؟
چرا به زخمی‌ها کمک کردید؟
چرا به فلانی در خانه‌ات پناه دادی؟
چرا به زندانیان معاند کمک می‌کنید؟»
هر بار پاسخم یکی بود: «نیاز به سرویس بهداشتی دارم…»
و پاسخ‌شان همیشه همان تهدیدِ تکراری.

سرانجام خواستند از مینی‌بوس پیاده شوم. دوباره سوار سورن کردند و به سمت بازپرسی (جنت‌آباد) حرکت کردیم.

مأمور انتقال گفت: «چشم‌بندت را بردار.» سپس رو به من کرد:
«می‌دانی دیشب چه شبی بود؟ شبی که چندین همکار ما در ایست‌های بازرسی شهید شدند…»
گفتم: «فکر می‌کنی من خوشحالم؟ من این شب‌ها جلوی دانشگاه، روبه‌روی کلانتری و کنار سربازها می‌ایستادم. وقتی موشک می‌زدند و سربازها در جوی آب پناه می‌گرفتند، من جلوی‌شان می‌ایستادم و می‌گفتم اگر قرار است بمیریم، پس با هم بمیریم. اما شما با اختلاس، شکنجه، خفقان و اعدام، خیلی‌ها را عاشق اسرائیل و آمریکا کردید.»

مأمور گفت: «برای ما هم سخت است که هم‌وطن خودمان را زندانی کنیم، ولی شما آب به آسیاب دشمن می‌ریزید.»
پاسخ دادم: «آب به آسیاب دشمن ریختن، بالا رفتن دلار از ۵۹ به ۱۶۰ هزار تومان در کمتر از ۱۸ ماه است.»
گفت: «ما هم با ظلم و فساد مخالفیم، اما نباید دشمن سوءاستفاده کند…»
گفتم: «اگر مدیریت درست باشد، همه‌ی دنیا هم با ما دشمن باشند بهانه‌ای ندارند.»

به ساختمان بازپرسی در جنت‌آباد، بالاتر از پادگان انصارالمهدی رسیدیم؛ دفتر قاضی کشیک. برگه‌ای به من دادند که اطلاعات شخصی‌ام در بالای آن تایپ شده بود. در پایین برگه، قاضی کشیک با دست‌خط خودش نوشته بود که من متهم به «اجتماع و تبانی» از طریق عضویت در گروه معاند «فدراسیون عصر آنارشیسم» و کمک به زخمی‌ها و زندانیان معاند هستم و باید دفاعیه بنویسم.

نوشتم:
«اولاً “معاند” با “منتقد” و “دادخواه” تفاوت دارد؛ من دادخواهم. ثانیاً هرگز عضو آن گروه نبوده‌ام. قبلاً هم به همین اتهام پرونده داشته‌ام و مجازات شده‌ام. نزدیک به یک سال است که فدراسیون فعالیتش را متوقف کرده و من نقشی نداشته‌ام.»

قاضی پرسید: «آنارکو سندیکالیسم یعنی چه؟»
توضیح دادم: «آنارکو از واژه‌ی یونانی “آنارخیا” گرفته شده؛ به معنای مخالفت با هر نوع سلسله‌مراتب استبدادی، ارباب و ستم. آنارکو سندیکالیسم شاخه‌ای از آنارشیسم است که…»
حرفم را قطع کرد: «چرا این‌قدر واژه‌ی انگلیسی به کار می‌بری؟ نمی‌فهمم.»
ساده‌تر گفتم: «ما علیه هر شکل از ستم و فساد هستیم.»
قاضی بسیار متعجب شد. بیشتر برایش توضیح دادم و در فکر فرو رفت.

سپس منشی، برگه‌ی بازداشت موقت همراه با محرومیت کامل از تماس تلفنی و ملاقات را داد که امضا کنم. نوشتم: «اعتراض دارم.» قاضی کشیک عصبانی شد و گفت: «ببریدش زندان.»

به زندان تهران بزرگ منتقل شدم، اما آن‌جا مرا نپذیرفتند. گفتند دستور محرومیت کامل از تلفن و ملاقات را نمی‌توانند اجرا کنند. «ببریدش قزل‌حصار.»
تقریباً دو ساعت طول کشید تا هماهنگی انجام شود.

بخش دوم: تجربه‌ی حبس و جنگ در سوئیت اعدام قزل‌حصار

پس از تحویل وسایل شخصی، انگشت‌نگاری و تشکیل پرونده، از قرنطینه به سالن ۳۵، واحد ۳ زندان قزل‌حصار منتقل شدم. این بخش که معروف به «سوئیت» است، نام رسمی‌اش «اندرزگاه ۳۵ واحد تربیت» است. در سلول شماره‌ی ۳ محبوس شدم؛ بر درِ آن بنر قرمز رنگی نصب شده بود با این نوشته: «زندانیان این سلول از تماس تلفنی و ملاقات محروم‌اند.»

سوئیت برای زندان سه کاربرد اصلی دارد:
۱. محبوس کردن زندانیان در سلول‌های بسته، به‌ویژه کسانی که قرار است حکم اعدام‌شان اجرا شود.
۲. تشدید تنبیه زندانیان معترض.
۳. محرومیت کامل از تماس تلفنی و ملاقات.

وقتی وارد سلول ۳ شدم، دو زندانی آن‌جا بودند: سلطانعلی شیرزادفخر و پارسا شریفی‌نیا. سلطانعلی از بهمن ۱۴۰۴ و پارسا دو ساعت پیش از من در این سلول محبوس شده بودند. سلطانعلی را از زندان اوین به این‌جا منتقل کرده بودند.

سلطانعلی از تنهایی درآمده بود و بسیار خوشحال، به من و پارسا گفت: «آمدن شما یعنی گشایش، یعنی انفرادی تمام شد.» چند بار تکرار کرد: «خدا را شکر، گشایش شد.» سپس با بغض گفت: «پنجاه روز این‌جا در سلول انفرادی بودم، حالا که شما دو نفر آمدید، خیلی امیدوار شدم.»

پارسا شریفی‌نیا را هم قرارگاه ثارالله بازداشت کرده بود. در ایست بازرسی موبایلش را گشته و یک استوریِ اعتراضی پیدا کرده بودند. من و پارسا هم‌زمان و در یک شعبه بازپرسی شدیم.

پس از چند ساعت بودن کنار سلطانعلی، من و پارسا را به سلول دیگری بردند؛ سلول ۱۰. سلطانعلی غمگین شد.

انتقال به سلول ۱۰

دو روز با پارسا در سلول ۱۰ بودیم. وقتمان را با ورزش و تمرین مکالمه‌ی انگلیسی می‌گذراندیم. در این مدت، زندانی دیگری به نام محمد برای چند ساعت به سلول ما آورده شد. او به گفته‌ی خودش راننده‌ی رئیس بانک دی بود و اطلاعاتی درباره‌ی اختلاس و حق‌خوری رئیس بانک افشا کرده بود. به اعدام تهدید شده بود و بسیار نگرانِ خانواده‌اش بود. او را خیلی زود از نزد ما بردند. چند روز بعد من و پارسا را دوباره به سلول ۳ بازگرداندند. سلطانعلی دوباره امیدوار شد. برای‌مان از زندگی و تجربیاتش تعریف می‌کرد؛ داستان‌هایی بسیار آموزنده.

یک روز بعد، مهدی هم به سلول ما اضافه شد و چهار نفر شدیم. مهدی متولد ۱۳۵۴، متأهل، دارای دو دختر، تراشکار، ساکن قلعه حسن‌خان و اصالتاً کرمانشاهی بود؛ به اتهام حمایت از پهلوی و عضویت در گارد بازداشت شده بود.

اضافه شدن مهدی – این هم‌صحبت جدید – فضای سنگین سلول را کمی سبک‌تر کرد. تا ۲۸ اسفند در سلول ۳ بودیم تا این‌که دوباره، به دلیل خرابی شیر آب گرم سلول، به سلول ۱۰ منتقل شدیم. آب معمولاً هفته‌ای یک ساعت، جمعه‌ها گرم می‌شد؛ پس از اعتراضات ما به روزی یک ساعت رسید.

در سلول ۱۰، حسن امیری هم برای چند ساعت به ما اضافه شد. او حدوداً ۲۰ ساله بود و به اتهام عکاسی از آسمان حین انفجارها بازداشت شده بود. بسیار خسته به نظر می‌رسید. چند ساعتی خوابید و سپس برای ادامه‌ی بازجویی از زندان خارج کردند.

تا یک ساعت پیش از تحویل سال ۱۴۰۵، ما چهار نفر در سلول ۳ بودیم. سه جوان دهه هشتادی، حدوداً ۱۹ ساله که به دلیل شرکت در مراسم چهلمِ یکی از معترضانِ کشته‌شده در دی‌ماه بازداشت شده بودند، به سلول ما آورده شدند.

همین که داشتند تعریف می‌کردند چه بر آن‌ها گذشته، متوجه شدیم سال تحویل شد.
تلویزیون که نداشتیم؛ از صدای تبریک گفتن زندانبان‌ها به هم فهمیدیم.
هم‌سلولی‌های جدیدمان شوکه و بسیار ترسیده بودند و سال جدید را با دلداری دادن به آنان آغاز کردیم.

آن‌ها به شدت شکنجه، تهدید به اعدام و مجبور به اعتراف تلویزیونی علیه خویش شده بودند. امیر و مهدی می‌گفتند آن‌ها را پس از بازجویی به زندان تهران بزرگ بردند و رئیس قرنطینه اعتراض کرده: «چرا به این‌ها شلیک نکرده‌اید؟ سالم به این‌جا آوردیدشان؛ ببرید گلوله بزنید به این معاندین…»

اکثر زندانیانی که توسط بسیج بازداشت شده بودند، پس از بازجویی‌ها به پای‌شان شلیک شده بود. پرشام، پرهاس، حجت نعیمی، ساسان جلیلیان و خیلی‌ها که اسامی‌شان را نمی‌دانم. (اسم این سه نفر را هم به سختی در ذهنم نگه داشتم…)

حسین امیری (دوقلوی حسن) سوم فروردین به سلول ما اضافه شد. او را هم بعد از یک روز به بازجویی بردند.

۱۱ فروردین، دور دوم بازجویی‌هایم شروع شد. بازجویی‌ها در دفتر افسر جانشین، خارج از واحد. دو بازجو و سؤال‌های تکراری و مسخره:
«چرا به زخمی‌ها و زندانیان کمک می‌کردید؟ چرا با معاندین صحبت می‌کنی؟…»

پس از پایان تعطیلات، تعدادی از هم‌بندیانم را به بازپرسی و دادگاه بردند. محمدرضا عیوضی محکوم به اعدام، مهدی و امیر محکوم به تحمل سه سال حبس، سعید پنج سال… همه بابت پست و استوری‌های اعتراضی در اینستاگرام.

مسعود به دلیل تماس تلفنی با خواهرش که در اروپا زندگی می‌کند، آقای … پیرمرد ۷۶ ساله که سوند به او وصل است بابت تماس با شبکه‌ی «من و تو»، چند جوان دیگر بابت گلایه کردن از گرانی‌ها.

از اواسط فروردین چند زندانی دیگر از بازداشتگاه جدید ۲۰۹ وزارت در فشافویه هم به ما اضافه شدند. کسانی که از فشافویه آمده‌اند، می‌گویند سلول‌های آن‌جا کوچک‌تر از این‌جا بود، غذایش هم بدتر و کم‌تر، چای هم نمی‌دادند. فقط برتری آن‌جا نسبت به این‌جا این بود که جدیدورودها برای‌مان اخبار می‌آوردند.

اینجا از اخبار مطلع نمی‌شویم. در سلول‌های ۹ متری فشافویه پنج تا شش زندانی و این‌جا در قزل‌حصار، ده زندانی در یک سلول ۱۲ متری، محروم از ملاقات، هواخوری و تلفن محبوس بودیم؛ بی‌خبر از خانواده‌ها؛ خانواده‌ها بی‌خبر از ما…

در اوضاع جنگی، صدای انفجارها…
غذا کم و بی‌کیفیت.
حتی جیره‌ی بهداشتی مثل مایع دستشویی و لیوان و قاشق کم بود. در سلول‌های سوئیت، حق استفاده از بشقاب و قاشق فلزی یا پلاستیک فشرده نداریم. غذا در ظروف یک‌بار مصرف و با قاشق‌های نازک پلاستیکی یک‌بار مصرف است که البته باید چند روز از این‌ها استفاده کنیم، چون همه‌چیز کم شده. ده روز است که حتی لیوان یک‌بار مصرف نداده‌اند؛ یک لیوان نایلونی یک‌بار مصرف داریم و بیش از ۱۰ زندانی نوبتی چای می‌نوشیم. روزهای اول چای هم نبود؛ بعد روزی یک لیوان کوچک یک‌بار مصرف. حالا در یک بطری پلاستیکی، آب جوش برای‌مان می‌ریزند. وضع‌مان “خوب” شده! دو نوبت چای در بطری آب معدنی مچاله‌شده تنها دلخوشی ماست.

۲۹ فروردین

به محرومیت از هواخوری، ملاقات و تلفن و نبود تهویه و فضای کافی در سلول اعتراض کردم.
گفتم: «به بهانه‌ی جنگ، ما را محروم از تماس تلفنی و ملاقات کرده‌اند. محرومیت از هواخوری و اوضاع تهویه و تغذیه‌ی ما در این سلول، همه بر خلاف قوانین و آیین‌نامه‌ی سازمان زندان‌هاست.»

سرشیفت افسر نگهبانان وقت – میثم سیفی – صدایش را در گلو انداخت و گفت:
«داداش! دنبال قانون می‌گردی تو این مملکت؟ مملکت اگه قانون داشت که من و شما این‌جا نبودیم.»
گفتم: «می‌دانم که قوانین درست اجرا نمی‌شود و شما هم این‌جا فقط مسئولیت نگهداری دارید. این وظیفه‌ی دادیار ناظر زندان است که حداکثر هر ۱۴ روز یک‌بار بیاید این‌جا و مطالبات و شکایت‌های ما را بشنود. وقتی نمی‌آید، ما به کجا شکایت کنیم، وقتی در این سلولِ دربسته محبوسیم؟»

عصبانی شد و گفت: «خیلی دوست داری بیای بیرون سلول؟ بیا این‌جا بیرون ببندمت!»
این نوعی تشدید تنبیه است: زندانی معترض را به میله‌ای در کریدور می‌بندند و معمولاً با لوله می‌زنند.
گفتم: «می‌آیم. اگر پاسخ اعتراض و عدالت‌خواهی این است، بهتر می‌دانم مجازات شوم؛ اما ستم را نپذیرم.»

حین خارج شدنم از سلول، به خانواده‌ام فحاشی کرد و درگیر شدیم. دو دستیارش با لوله‌ی آب (آذین) به من حمله کردند و یک لوله هم به او دادند.
چندین بار به سر و صورت و بدنم ضربات محکمی با لوله و لگد زدند. وقتی روی زمین افتادم، دست و پاهایم را بستند و بیش از چهل ضربه‌ی محکم با لوله زدند و هر بار میثم سیفی فریاد می‌زد: «بگو گه خوردم!» و من هرگز آن‌چه می‌خواست را نگفتم و فریاد می‌زدم:
«ننگ بر شکنجه‌گر، ننگ بر ستمگر!»
و او محکم‌تر می‌زد تا از حال رفتم.

او گزارش کرد که به رهبر توهین کرده‌ام، در حالی که من فقط گفتم: «ننگ بر ستمگر و شکنجه‌گر.»

تقریباً بی‌هوش شده بودم.
همه‌جا سفید شده بود.
گمان کردم که مرده‌ام.
صدای همهمه می‌شنیدم و در همان حال پدربزرگ و پدرم را – که سال‌ها پیش فوت شده‌اند – دیدم و…

ساعاتی بعد در بهداری به هوش آمدم.
بالا آورده بودم؛ سرم در سطل زباله بود؛ خون از صورت و بدنم جاری بود.
دکتر اصرار داشت به بیمارستان منتقل شوم.
میثم سیفی مخالف بود؛ می‌گفت: «من نزدم؛ خودزنی کرده!»

بالاخره فیلم را دیدند و فهمیدند که او دروغ می‌گوید و اعزام شدم به بیمارستان مدنی.
پرده‌ی محافظ بیضه‌ی سمت راستم پاره شده بود. ۲۹ فروردین اعزام به بیمارستان مدنی شدم.
۳۰ فروردین، اورولوژیست از من رضایت تخلیه‌ی بیضه گرفت و البته گفت: «سعی می‌کنم فعلاً ترمیم کنم» و مرحله‌ی اول جراحی انجام شد.
۳۱ فروردین، بابت شکستگی بینی جراحی شدم و قرار بود یک هفته بعد دکتر ببیند و سی‌تی‌اسکن بگیرد تا اگر لازم بود جراحی مجدد انجام شود؛ اما به زندان بازگردانده شدم و اجازه‌ی جراحی مجدد ندادند. حالا هم چون مدارکم توسط سپاه ضبط شده، نمی‌توانم درمان شوم.

یکم اردیبهشت، پس از بازگشت به زندان، ابتدا در دفتر رئیس حفاظت – حسن قبادی، رئیس حفاظت اطلاعات زندان قزل‌حصار – و افسر جانشین وقت (خان‌آبادی)، تحقیقات درباره‌ی موردِ ضرب‌وشتم قرار گرفتنم توسط میثم سیفی آغاز شد.

قبادی گفت: «سهیل، تو چرا؟ تو را هم در اوین و هم در رجایی‌شهر تحت نظر داشتم؛ همیشه آرام و در حال مطالعه بودی. دلیل درگیری‌ات با افسران چه بود؟»
به او گفتم: «حتماً گزارش میثم سیفی را خوانده‌اید که نوشته من به رهبر توهین کرده‌ام و خودزنی کرده‌ام. نیازی به بازبینی فیلم دوربین‌های کریدور هم نیست؛ جای جراحات و جای ضربه‌های او با لوله به کمرم را ببینید. چطور ممکن است من با لوله به کمر خودم بزنم؟ گزارش بیمارستان مدنی، به‌ویژه اورولوژیست را ببینید که چه لگدهایی به بیضه‌ام زده‌اند…»

حرفم را قطع کرد و گفت: «فیلم‌ها را دیده‌ام. می‌دانیم که آن‌ها با لوله و لگد زده‌اند و هم‌سلولی‌هایت هم شهادت داده‌اند که تو فقط اعتراض کردی به اوضاع سلول و توهین نکرده‌ای. اما می‌خواهیم خودت دقیق‌تر بگویی.»

برایش تعریف کردم که میثم سیفی بارها زندانیان را با لوله و لگد کتک زده و به خانواده‌ی زندانیان فحاشی می‌کند.
من هم فقط خواستم قانون رعایت شود؛ دلیل محرومیتمان از هواخوری، ملاقات و تلفن چیست؟

قبادی با تعجب پرسید: «مگر درِ هواخوری را برای‌تان باز نمی‌کنند؟»
گفتم: «نه؛ حتی هواکش را روشن نمی‌کنند. افسران نگهبان می‌گویند هواکش صدا می‌دهد و اعصاب‌مان خرد می‌شود. من هم به همین اوضاع اعتراض کردم و سه افسر نگهبان با لوله و لگد به جانم افتادند؛ آن‌قدر زدند تا از شدت خون‌ریزی و ضربات به سرم از حال رفتم. با نهایت قدرتش می‌زد و نعره می‌کشید: “بگو گه خوردم!” و چون نگفتم، عصبانی‌تر و با شدت بیشتر می‌زد. زد و در گزارش نوشت خودزنی کرده‌ام. حالا فهمیده‌ام همین بلاها را سر امثال جواد روحی و ستار بهشتی هم آورده‌اند؛ می‌کشند و می‌گویند خودکشی.»

قبادی گفت: «حتماً با او برخورد می‌کنیم؛ حق ضرب‌وشتم و فحاشی ندارد.»
اما هیچ برخوردی با سیفی نشد و او هنوز، فجیع‌تر از پیش، به کتک زدن و فحاشی ادامه می‌دهد و خط و نشان هم برای ما می‌کشد. روزهای بعد چند بازجوی دیگر آمدند و همین‌ها را گفتم و نوشتم که شکایت دارم؛ اما هرگز رسیدگی نشد.

بعد از بازجویی دوباره در سلول ۳ سوئیت واحد سه محبوس شدم؛ با درد شدید بیضه‌ای که جراحی شده، خون‌ریزی بینی، کبودی و کوفتگی بدنم.
سلول کوچک ۱۲ متری و بیش از ده زندانی؛ آن‌قدر جای‌مان کم است که خیلی شب‌ها دست یا پای هم‌سلولی‌هایم به بیضه و بینی‌ام برخورد می‌کند و از درد خوابم نمی‌برد؛ اما باید روحیه‌ام را حفظ کنم. هم‌بندیانم اکثر جوان هستند؛ اگر من بشکنم، این‌ها هم غمگین و کم‌امید می‌شوند.

برای خودم و آن‌ها تکرار می‌کنم:
«نسوز، بلکه بساز؛ از میله‌های قفس بال‌هایی برای پرواز.»

***

پایان بخش دوم

بخش سوم: شکنجه‌های پنهان

شکنجه‌هایی که حتی گاه قربانیانش آن را به‌عنوان شکنجه به حساب نمی‌آورند.

برکت‌الله – زندانی افغان که یکی از چهار زندانی خدماتی این بند است – حین نظافت، سطل زباله را روبه‌روی سلول ما گذاشت؛ یک سطل قرمز متمایل به نارنجی‌رنگ. من و هم‌سلولی‌هایم نوبتی جلوی درِ سلول می‌ایستادیم و به این سطل خیره می‌شدیم، چون مدت زیادی بود که رنگ تازه ندیده بودیم.

سلول ۱۲ متری ما نور کافی ندارد؛ یک پنجره‌ی حدوداً ۵۰ در ۶۰ سانتی‌متری بالای توالت که با یک ورق آهنی سوراخ‌سوراخ کور شده. ما فقط از آن روزنه‌های سه میلی‌متری روی پنجره و دریچه‌ی سلول و یک لامپ پنجاه‌واتی – که شبانه‌روز روشن است – نور دریافت می‌کنیم. نور لامپ مستقیم بر چشم‌هایمان می‌تابد، اما سلول بسیار تاریک و دلگیر است. در سلول هیچ رنگ شادی نداریم؛ پتوهای خاکستری جیره‌ی دولتی، دیوارهای سفید و لباس‌های دالتونی راه‌راه آبی و مشکی که به اجبار تنِ همه‌ی ماست.

در بندهای عادی، زندانیان مجازند لباس‌های خودشان را بپوشند؛ اما در سوئیت هنگام ورود لباس‌های خودمان را می‌گیرند و لباس آبی و مشکی راه‌راه تن‌مان می‌کنند. این یکنواختی و نبودِ رنگِ جدید به‌شدت دلگیر است و باعث تشدید افسردگی می‌شود. البته محرومیت ما از هواخوری این رنج را تشدید می‌کند.

شاید این رنج در برابر این‌که تقریباً هر روز چند هم‌بندمان را برای اجرای حکم اعدام می‌برند، و این‌که زندانیان را با لوله‌های آهنی و لگد مورد ضرب‌وشتم قرار می‌دهند – شنیدن صدای برخورد لوله، لگد و سیلی‌ها به هم‌نوعان‌مان و گاه خودمان – چندان مورد توجه قرار نگیرد، اما حتماً آسیب‌های خاص خود را دارد.

محرومیت از تماس تلفنی و ملاقات در اوضاع جنگی، این‌که حتی تلویزیون، رادیو و روزنامه نداریم و نمی‌دانیم این انفجارها چه بلایی سر خانواده، میهن و هم‌میهنان‌مان آورده، بیش‌تر باعث رنج و نگرانی می‌شود. تا اواسط فروردین حتی از حق درمان محروم بودیم. من از فشار خون و تپش قلب رنج می‌برم و دارو نمی‌دادند و خیلی از هم‌بندیانم – به‌ویژه سالخورده‌ها – نیاز به درمان و دارو داشتند تا اواسط فروردین که دکتر عباس زلفانی، پزشک بهداری واحد سه، با فداکاری و پی‌گیری برای‌مان مجوز درمان گرفت.

اوضاع خوراک و جیره‌ی بهداشتی هم در دوران جنگ بدتر از دوران قبلی بود؛ غذا کم‌تر و با کیفیت بدتر. افسران نگهبان در پاسخ به اعتراض ما نسبت به کمیتِ غذا می‌گفتند: «تازه همین مقدار هم با ازخودگذشتگی زندانیان بندهای دیگر به شما می‌رسد؛ چون در بندهای عادی زندانیان حقِ خرید دارند و آن‌ها که توان خرید دارند غذای جیره‌ی زندان را نمی‌خورند و به شما که حق خرید ندارید می‌دهند.»

زندانیان جدید که وارد سلول می‌شوند، اکثراً حین بازداشت و بازجویی شکنجه‌های روحی و فیزیکی شدیدی را تحمل کرده‌اند. با ورود هر یک و دیدن رنجِ آن‌ها، اوضاع روحی ما بدتر می‌شود؛ به‌ویژه آن‌ها که محکوم به اعدام هستند.

با واژه‌ها نمی‌توان کاملاً شرح و توضیح داد که این‌که همنوع – و به‌ویژه هم‌سلولی‌ات – را دار بزنند و نتوانی نجاتش دهی، چه رنجی دارد.

فصل چهارم: جنگ یا گریز

جنگ یا گریز؟

الف) مکانیسم بدن در برابر درد

وقتی تیغِ جراحت بر پیکر انسان می‌نشیند، بدن با شتابی غریزی به میدان واکنش می‌آید. سیستم عصبی سمپاتیک چون نگهبانی هوشیار فعال می‌شود و هورمون‌های استرس – آدرنالین و نورآدرنالین – چون سپاهیان بقا در خون جاری می‌گردند. این هورمون‌ها در لحظات بحرانی، درد را به حاشیه می‌رانند. این پاسخ غریزی – که به نام «هیپوآلژزیِ ناشی از استرس» شناخته می‌شود – انسان را قادر می‌سازد تا در برابر خطر، به‌جای تسلیم به درد، به «جنگ» یا «گریز» برخیزد.

بر اساس تئوری «کنترل دروازه‌ای درد»، مغز در این لحظات چون دروازه‌بانی هوشمند، سیگنال‌های درد را مهار می‌کند؛ تحریکات غیر دردناک یا تمرکز ذهن بر خطر، مسیرهای عصبی درد را موقتاً مسدود می‌سازد. فیبرهای عصبی Aδ که درد تیز و فوری را منتقل می‌کنند، پیش از فیبرهای C که حامل درد عمیق و پایدارند به مغز می‌رسند. این تأخیر عصبی، همراه با ترشح مواد التهابی مانند هیستامین، پروستاگلاندین‌ها و سیتوکین‌ها در محل جراحت، باعث می‌شود که درد عمیق‌تر با تأخیر ظاهر شود؛ زمانی که التهاب اوج می‌گیرد و بدن از حالت اضطرار به آگاهی بازمی‌گردد.

این پدیده – که گاهی «شوک اولیه» یا «تأخیر در درک درد» نامیده می‌شود – نه تنها مکانیسمی زیستی برای بقاست، بلکه استعاره‌ای است از واکنش انسان در برابر بحران‌های زندگی.

ب) جنگ یا گریز در زیست اجتماعی

انسان در برابر مصیبت‌های اجتماعی، چون بدن در برابر جراحت، دو راه پیش رو دارد: جنگ یا گریز. در جوامعی که زیر یوغ استبداد، خفقان و نقض حقوق بشر خمیده‌اند، اکثریت به گریز پناه می‌برند؛ گریز، گاه به معنای سکوت است، گاه بی‌تفاوتی و گاه مهاجرت از سرزمینی که در آتش ستم می‌سوزد.

اما این گریز، هرچند در لحظه آرامش‌بخش به نظر آید، تنها درد را به تعویق می‌اندازد، اما درمانش نمی‌کند. در این میان، گروهی اندک راه جنگ با ستم‌گر را برمی‌گزینند. آن‌ها آگاه از هزینه‌های سنگین این انتخاب – از شکنجه تا مرگ – در برابر ستم می‌ایستند. اینان دریافته‌اند که گریز نه رهایی، که پذیرش تدریجی ویرانی است.

ستم چون جنگی تحمیلی، دیر یا زود دامنِ همه را می‌گیرد؛ حتی آنان که گمان می‌کردند در پناه سکوت یا دوری از گزندش در امان‌اند. فلسفه‌ی دادخواهی در این حقیقت ریشه دارد که جنگ با ستم، نه انتخابی داوطلبانه، بلکه ضرورتی برای حفظ کرامت و بقای جامعه است.

در لحظه‌ای که تیغ ستم بر پیکر جامعه فرود می‌آید، اکثریت در سکوتی سرد به گریز می‌اندیشند؛ اما دادخواهان چون ستارگان در آسمانی ظلمانی می‌درخشند. آن‌ها که جنگ را برگزیده‌اند نه از سر خشم که از سر آگاهی. آنان می‌دانند که فرار تنها زخم را عمیق‌تر می‌کند و آتش ستم را شعله‌ورتر. اینان با پای‌بندی به حقیقت در برابر طوفان ایستاده‌اند، هرچند بندهای اسارت بر دستان‌شان و رنج بر شانه‌های‌شان سنگینی کند.

«تو هنوز داغی، نمی‌فهمی!» این سخن که در لحظه‌ی جراحت بر زبان می‌آید، گویی هشداری است به جامعه: دردی که امروز نادیده می‌گیری، فردا تو را در بر خواهد گرفت. دادخواهان دربند، این حقیقت را فریاد می‌زنند: جنگ با ستم نه تنها برای نجات خویش، که برای رهایی خانه‌ی مشترک‌مان – جامعه – است.

ج) نسوز؛ بلکه بساز – از میله‌های قفس بال‌هایی برای پرواز

بسیار دشوار است در چنین اوضاعی به راه‌کار نجات اندیشیدن؛ حتی بقا هم دشوار است. اما انسان، دشواریِ وظیفه است و هیچ‌کس جز خودمان ناجی نیست. هنوز، و در اوج فجایع، شک ندارم که می‌توانیم راه‌کاری پیدا کنیم و به این اوضاع فجیع پایان دهیم. با جسم و روح خسته می‌نویسم به این امید که وجدان‌های بیدار برای کمک به قربانیان متحد شوند.

نخستین گام برای رهایی از این اوضاع این است که همه – با هر گرایش سیاسی – برای نجات تمام قربانیان اعدام و شکنجه متحد شویم.

اعدام و شکنجه، آسیب به تمام جامعه است. این‌که قربانی هم‌فکر و مورد قبول ما باشد یا نباشد، اهم مسئله نیست؛ مهم‌ترین مسئله، آسیب‌های جبران‌ناپذیر این فجایع است.

آن‌چه تا کنون نوشته‌ام، قسمت‌هایی کوتاه از فجایعی است که طی این مدت دیدم و تجربه کردم. اکنون، با توجه به اوضاع جسمی و روحی، توان شرح و توضیح کامل ندارم. امیدوارم به زودی تکمیلش کنم.

***