بررسی علمی و فلسفی ذهن پیامبران، وحی از سوی «خدا» یا توهمات روانی؟ ✍️توصیه برای مطالعه

مقالات

در دنیای امروز مرز میان سلامت روان و دیوانگی یک خط قرمز بسیار روشن است. آن خط قرمز شنیدن صدا است. اگر شما با خودتان در سکوت بنشینید و فکر کنید، سالم هستید. اما اگر صدایی از داخل سرتان به شما دستور دهد و شما آن را با صدای بلند بشنوید، علم برای شما یک برچسب آماده دارد: اسکیزوفرنی یا دیوانگی.بیایید به ۳۰۰۰ سال پیش نگاه کنیم. در آن زمان دقیقاً همین علامت، شرط لازم برای رهبری جهان بود. مردانی چون ابراهیم، موسی و پادشاهان سومر بر اساس عقل و منطق تصمیم نمی‌گرفتند. آنها اطاعت می‌کردند. وقتی آنها می‌گفتند «خداوند به من دستور داد»، دروغ نمی‌گفتند و مشغول بازی سیاسی نبودند. آنها واقعاً دستورات صوتی واضحی را می‌شنیدند و چاره‌ای جز اجرای آن نداشتند.اینجا با یک پارادوکس ترسناک روبرو هستیم. چطور ممکن است مغز انسان در یک دوران پیامبر تولید کند و در دورانی دیگر بیمار روانی؟ آیا خدا ساکت شده یا ساختار مغز ما تغییر کرده است؟در سال ۱۹۷۶ جولیان جیمز، روانشناس دانشگاه پرینستون، با انتشار کتاب جنجالی به نام «خاستگاه آگاهی در فروپاشی ذهن دوجایگاهی» پاسخی به این معما داد که هنوز هم دانشمندان را می‌ترساند. نظریه او چنین است: انسان‌های باستان خودآگاهی نداشتند. آنها یک «من» نداشتند. آنها ماشین‌های زیستی هوشمندی بودند که مغزشان به دو قسمت تقسیم شده بود؛ یک قسمت مغز که دستور می‌داد و یک قسمت که عمل می‌کرد.سؤال اصلی این نیست که چرا آنها صدا می‌شنیدند. سؤال اصلی و وحشتناک این است: چه اتفاقی افتاد که آن صدا قطع شد؟ چه فاجعه‌ای در تاریخ رخ داد که باعث شد آن نیمه دستوردهنده ساکت شود و ما در سکوت ابدی ذهنمان تنها بمانیم؟برای اینکه بفهمیم زندگی بدون خودآگاهی چه شکلی است، لازم نیست تخیل کنیم. کافیست قدیمی‌ترین سند ادبیات غرب را باز کنیم: کتاب ایلیاد اثر هومر، داستان جنگ خونین تروا.اکثر ما احتمالاً فیلم‌های هالیوودی تروا را دیدیم، جایی که براد پیت نقش آشیل را بازی می‌کند. در فیلم، آشیل یک فرمانده متفکر است که مدام با خودش کلنجار می‌رود، به افق خیره می‌شود و با خودش حرف می‌زند که آیا بجنگد یا نجنگد. ما فرض می‌کنیم که انسان باستان هم همین‌طور بوده است.اما جولیان جیمز کار عجیبی کرد. او تمام ترجمه‌های انگلیسی و مدرن را دور ریخت و مستقیم رفت سراغ متن زبان اصلی یونانی کتاب ایلیاد. آنجا با چیزی مواجه شد که تصوراتش را به هم ریخت. او متوجه شد که در نسخه زبان اصلی چیزی به نام «ذهن» وجود ندارد. در سراسر کتاب عظیم ایلیاد، قهرمانان حتی یک بار هم با خودشان حرف نمی‌زنند. هیچکس فکر نمی‌کند، شک نمی‌کند، تصمیم نمی‌گیرد.آنها دقیقاً مانند یک سیستم تحریک و پاسخ عمل می‌کنند.بیایید همان صحنه معروف دعوای آشیل و پادشاه آگاممنون را ببینیم. پادشاه به آشیل توهین می‌کند. آشیل عصبانی می‌شود، بدنش واکنش نشان می‌دهد. در یک ذهن امروزی اینجا لحظه تصمیم‌گیری است. ما با خودمان می‌گوییم «بکشمش؟ نه، بد می‌شود». اما آشیل سه هزار سال پیش نمی‌تواند با خودش حرف بزند. او به بن‌بست عصبی می‌رسد، تنش بالا می‌رود و ناگهان صدا وارد می‌شود.هومر در متن اصلی ایلیاد می‌نویسد: آتنا، الهه خرد، ظاهر شد و به او گفت «شمشیر نکش، آرام باش» و آشیل بلافاصله اطاعت می‌کند.در کتاب ایلیاد، خدایان جایگزین آگاهی هستند. هر کجا که انسان به مشکل می‌خورد و نمی‌داند چه کند، یک صدا که نام خدا روی آن می‌گذارند راه‌حل را فریاد می‌زند. این انسان‌ها عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی نجیب بودند. آنها هنوز یاد نگرفته بودند خودشان تصمیم بگیرند. مسئولیت تمام تصمیمات آنها با آن صدا بود.
اما اگر خدایی در آسمان نبود که به آنها حرف بزند، پس این صدا از کجا می‌آمد؟ آشیل دقیقاً صدای چه کسی را می‌شنید؟ پاسخ جولیان جیمز یک پاسخ متافیزیکی نیست، یک پاسخ آناتومیک است. او معتقد است که مغز انسان‌های آن دوران تفاوت عملکردی بزرگی با ما داشت. مغز آنها مانند یک بی‌سیم دو طرفه کار می‌کرد. نیمکره راست فرمانده بود و دستور را مخابره می‌کرد و نیمکره چپ سرباز بود و دستور را می‌شنید. آنها صدای توهمی نیمکره راست خودشان را می‌شنیدند و چون منبع صدا را نمی‌دیدند، نامش را خدا گذاشته بودند.این فقط یک فرضیه روی کاغذ نیست. مغز ما هنوز هم آثار باستانی این دوجایگاهی بودن را در خود حفظ کرده است. برای اثبات این ادعا باید به سراغ ناحیه عجیبی در مغز برویم.شما یک نفر نیستید. شما دو نفر هستید که در یک جمجمه زندگی می‌کنید. مغز انسان از دو نیمکره کاملاً مجزا تشکیل شده: نیمکره چپ و نیمکره راست. در انسان مدرن یعنی من و شما، این دو نیمکره توسط یک پل عصبی ضخیم به نام کورپوس کالوزوم به هم وصل هستند. این پل مانند یک کابل اینترنت پرسرعت عمل می‌کند و اطلاعات مدام بین دو نیمکره رد و بدل می‌شوند، آنقدر سریع که ما حس می‌کنیم یکپارچه هستیم.اما جولیان جیمز معتقد است که در مغز انسان‌های باستان حدود ۳۰۰۰ سال پیش، این پل ارتباطی عملکرد متفاوتی داشته است. در آن زمان این دو نیمکره مانند دو همسایه بودند که با هم قهرند و در را به روی هم بسته‌اند. ارتباط آنها پیوسته نبود، بلکه فقط در مواقع اضطراری برقرار می‌شد.در نیمکره چپ مغز همه ما ناحیه‌ای وجود دارد به نام ناحیه ورنیکه. اینجا مرکز فرماندهی زبان است، جایی که کلمات را می‌فهمیم و جملات را می‌سازیم. این ناحیه مسئول منطق، ریاضی و کارهای روزمره است. در عصر باستان این نیمکره همان «انسان» بود، همان برده‌ای که کار می‌کرد، غذا می‌خورد و زندگی می‌کرد.در نقطه قرینه آن در نیمکره راست، یک فضای مرموز وجود دارد. جولیان جیمز کشف کرد که این ناحیه همان تخت پادشاهی خدا بوده است.تصور کنید شما یک کشاورز بابلی هستید. شما در حال شخم زدن هستید. همه چیز آرام است. ناگهان یک شیر به شما حمله می‌کند یا سیل می‌آید. استرس بالا می‌رود، نیمکره چپ گیج می‌شود و نمی‌داند چه کار کند. در این لحظه نیمکره راست وارد عمل می‌شود. این نیمکره راه‌حل را پیدا می‌کند اما چون زبان ندارد، پیامش را از طریق پل عصبی با فشار بالا به نیمکره چپ شلیک می‌کند. وقتی پیام به نیمکره چپ می‌رسد، مغز آن را به صورت یک صدا ترجمه می‌کند. کشاورز ناگهان می‌شنود: «فرار کن» یا «قربانی کن». از آنجایی که او هیچ کنترلی روی این صدا نداشته، نتیجه می‌گیرد این صدای خدا بود.ما مدرک ترسناکی داریم که نشان می‌دهد مغز دقیقاً همین قابلیت را دارد. در دهه ۱۹۵۰، جراح مغز مشهور دکتر وایلدر پنفیلد با الکترود به بخش‌هایی از لوب گیجگاهی راست بیماران شوک داد. بیماران فریاد می‌زدند که صدای کسی را می‌شنوند، صدای مادرشان یا خدا که دستور می‌دهد.این ساختار مغزی یعنی ذهن دوجایگاهی باعث شکل‌گیری اولین تمدن‌های بشری شد. یک سیستم کنترلی بی‌نقص. در جامعه‌ای بدون پلیس، هر شهروند یک پلیس داخلی در سرش داشت. اگر می‌خواست دزدی کند، صدای خدای شهر فریاد می‌زد «نکن» و او اطاعت می‌کرد.برای هزاران سال انسان‌ها با خوشحالی در این بهشت زامبی‌وار زندگی کردند. آنها مسئولیت نداشتند، گناه نداشتند، فقط اطاعت می‌کردند.اما هیچ بهشتی ابدی نیست. حدود ۱۲۰۰ سال قبل از میلاد اتفاقی افتاد که باعث شد این سیستم چند هزار ساله ناگهان سقوط کند. جهان پیچیده شد، آنقدر پیچیده که دیگر صداها جواب نمی‌دادند و ناگهان سکوت بزرگی آغاز شد.تاریخ‌دانان به این دوره می‌گویند «فروپاشی عصر برنز». در عرض کمتر از ۵۰ سال تقریباً تمام شهرهای بزرگ جهان باستان با خاک یکسان شدند. زلزله‌ها، خشکسالی‌های طولانی و تهاجم مردمان دریا همه چیز را نابود کرد. این هرج و مرج فقط بحران سیاسی نبود، یک بحران روانی بود.صداها شروع کردند به هذیان گفتن یا برای همیشه ساکت شدند. نیمکره راست نمی‌توانست برای این وضعیت جدید راه‌حل پیدا کند. جولیان جیمز این لحظه را دردناک‌ترین لحظه تاریخ می‌داند: لحظه‌ای که انسان وسط میدان جنگ یا قحطی زانو زد و فریاد زد «خدایا چیکار کنم» و برای اولین بار هیچ پاسخی نشنید.سکوت مطلق.اما چرا؟ جیمز متهم ردیف دوم را معرفی می‌کند: اختراع خط و نوشتن. وقتی دستورات فقط صوتی بودند، قدرت خدا در صدایش بود. اما وقتی نوشتن رایج شد و قوانین روی سنگ نوشته شدند، شما می‌توانستید قانون را بخوانید، تحلیل کنید و دوباره بخوانید. نوشتن نیمکره چپ (منطق) را قوی کرد و نیمکره راست (توهم و صدا) را ضعیف کرد.بشریت در لبه انقراض بود. انسان‌ها دو راه بیشتر نداشتند: یا مانند دیوانه‌ها بمیرند یا یاد بگیرند خودشان فکر کنند. و اینطور بود که آگاهی متولد شد.آگاهی یک تکامل زیستی نبود، یک تکنیک نرم‌افزاری بود که انسان از روی ناچاری یاد گرفت. او یاد گرفت به جای منتظر ماندن برای صدا، با خودش حرف بزند، آینده را شبیه‌سازی کند و یک «من» خیالی بسازد.در کتاب ادیسه (که چند صد سال بعد از ایلیاد نوشته شده) قهرمان داستان، ادیسئوس، دیگر مانند آشیل یک ماشین مطیع نیست. او مرد حیله‌گر است. او می‌تواند نقشه بکشد، دروغ بگوید و حتی به خدایان گوش ندهد. او اولین انسان مدرن در ادبیات است.ما یک «من» ساختیم و مستقل شدیم. اما هزینه این استقلال سنگین بود. ما برای همیشه آن آرامش مطلق و آن راهنمای همیشگی را از دست دادیم.
از دل این سکوت پدیده‌ای جدید متولد شد: تلاشی ناامیدانه برای بازگرداندن آن صدای گمشده. تلاشی که ما امروز به آن می‌گوییم دین و وحی.وقتی ذهن دوجایگاهی فرو ریخت و صداها ساکت شدند، انسان‌ها جشن نگرفتند؛ آنها وحشت کردند. تصور کنید کودکی که همیشه دست پدرش را گرفته و راه رفته، ناگهان در یک بازار شلوغ رها شود. بشریت در هزاره اول قبل از میلاد دقیقاً همین حال را داشت. ما یتیم شده بودیم.اما این برای همه مطلق نبود. در میان این جمعیت وحشت‌زده، هنوز تک و توک افرادی وجود داشتند که ساختار مغزشان قدیمی مانده بود. کسانی که هنوز در لحظات خاصی آن پل عصبی‌شان فعال می‌شد و صدای خدا را می‌شنیدند. در دنیای جدید پر از سکوت، این افراد تبدیل به سلبریتی‌های مقدس شدند. ما به آنها گفتیم نبی، پیامبر یا پروفیت.جولیان جیمز معتقد است پیامبرانی مانند آموس در یهودیت یا پیشگوهای معبد دلفی در یونان دروغگو نبودند. آنها واسطه‌های بیولوژیک بودند؛ آخرین بازماندگان عصر ذهن دوجایگاهی.مردم دور آنها جمع می‌شدند و التماس می‌کردند: «تو رو خدا ساکت باش و گوش کن، ببین آیا صدایی می‌شنوی؟ خدا چی می‌گه؟» پیامبر گوش می‌داد، بدنش می‌لرزید، دهانش کف می‌کرد و ناگهان صدایی از حنجره‌اش خارج می‌شد که صدای خودش نبود.خدایان قدیم در ایلیاد دستورات ساده می‌دادند: به جنگ برو، بخور، بخواب. اما خدایان جدید در عصر پیامبران دستورات اخلاقی می‌دادند، چون جامعه پیچیده شده بود و مغز انسان حالا با مفاهیم خیر و شر درگیر بود.با مرگ تدریجی پیامبران، سکوت آسمان سنگین‌تر شد. انسان‌ها که دیگر نمی‌توانستند صدا را بشنوند، دست به اختراع تکنولوژی جدیدی زدند تا به زور آن نیمکره راست را بیدار کنند. نام این تکنولوژی «مذهب سازمان‌یافته» است.تمام ادیان دنیا عاشق شعر و موسیقی هستند. قرآن و تورات به زبان شعرگونه نوشته شده‌اند، در کلیسا آواز می‌خوانند، صوفی‌ها می‌رقصند. موسیقی و شعر زبان نیمکره راست هستند. تمام مناسک دینی تلاشی ناامیدانه و عاشقانه برای هک کردن مغز هستند تا شاید فقط برای یک لحظه آن پل عصبی قدیمی را دوباره وصل کنیم و حس حضور با شکوه را تجربه کنیم.اما داستان ما یک روی تاریک و غم‌انگیز هم دارد. آن مغز قدیمی کاملاً از بین نرفت. هنوز هم درصدی از جمعیت جهان با مغزی متولد می‌شوند که دوجایگاهی است. آنها هنوز صداها را واضح، بلند و دستوری می‌شنوند.امروز ما دیگر به آنها نمی‌گوییم پیامبر. به آنها می‌گوییم مبتلا به اسکیزوفرنی.جولیان جیمز معتقد است اسکیزوفرنی یک بیماری به معنای ویروسی یا خرابی نیست. اسکیزوفرنی بازگشت به تنظیمات کارخانه باستانی است. بیمار اسکیزوفرن انسانی است که پرده آگاهیش نازک شده و دوباره به عصر ایلیاد پرتاب شده است.تفاوت بین یک قدیس مقدس و یک دیوانه زنجیری فقط در تقویم است. اگر شما سه هزار سال پیش با این مغز به دنیا می‌آمدید، پادشاه می‌شدید و برایتان معبد می‌ساختند. اما چون امروز به دنیا آمده‌اید، شما را با داروهای شیمیایی ساکت می‌کنند.این بی‌رحمانه‌ترین شوخی تاریخ با ذهن انسان است.فرضیه جولیان جیمز شاید درست باشد و شاید غلط. علم هنوز در حال بحث درباره جزئیات آن است. اما پیامی که این فرضیه برای ما دارد بسیار تکان‌دهنده است.این نظریه به ما می‌گوید که آگاهی یک هدیه الهی نبود. آگاهی تاوان سنگینی بود که ما برای بقا پرداختیم. ما امنیت روانی را داریم و در عوض آزادی را گرفتیم.اجداد ما یعنی انسان‌های دوجایگاهی هرگز شک نمی‌کردند، هرگز احساس پوچی نمی‌کردند و هرگز تنها نبودند. خدا همیشه با آنها بود، درست در نیمکره راستشان. اما آنها برده بودند؛ برده صداها.ما انسان‌های آگاه آزادیم. ما می‌توانیم تصمیم بگیریم، شک کنیم، خدا را انکار کنیم یا بپذیریم. ما در اتاق ساکت ذهنمان تا ابد با خودمان حرف می‌زنیم و هیچ صدایی از آن سوی جمجمه به ما پاسخ نمی‌دهد.شاید تمام تاریخ ۳۰۰۰ ساله اخیر، تمام جنگ‌ها، تمام معابد، تمام شعرها و تمام جستجوی ما برای معنا فقط تلاشی بوده برای پر کردن جای خالی آن دوست قدیمی؛ خدایی که روزگاری هم اتاقی ما در سرمان بود و حالا فقط خاطره‌ای محو در سیم‌کشی اعصابمان است.آیا ما خوشبخت‌ترینیم یا آنها؟

این سوالی است که باید در سکوت ذهن خودتان به آن پاسخ دهید.