کاربرد کلمه جریانات قومی نه به آن دلیل که در دوره حاضر رایج است؛ مهندسی افکار و دست بالا پیدا کردن در جنگ روایتها از طریق رسانه ها، بلکه انگشت گذاشتن بر کارکرد عینی و جایگاه طبقاتی این جنبشها در ساختار سرمایه داری در این دوره است. نتیجتا بحث بر سر واژهها نیست چون از یک طرف بستر انواع این جریانات قومی، ناسیونالیسم است که پایه اصلی آن یک پروژه بورژوایی می باشد. اما حتی اگر این جریانات را ناسیونالیستی بنامیم، سوال اصلی این است که با چه نوع ناسیونالیسمی طرف هستیم. ناسیونالیسم کلاسیک، چه در روایتهای ضد استعماری و چه در شکلگیری “دولت-ملتها” خود را در افق استقلال سیاسی تعریف میکرد، حتی اگر در عمل دچار تناقض میشد. اما در پرتو تغییرات در نظام سرمایه داری ما با نوعی از ناسیونالیسم معاصر مواجهیم که نه صرفاً بر پایه “مطالبه ملی”، بلکه در دل موازنههای ژئوپلیتیک منطقهای و با اتکا به قدرتهای خارجی عمل میکند. به همین دلیل، برای توضیح این تمایز، استفاده از مفاهیمی مثل “جریانات قومی یا ناسیونالیسم پروکسی” می تواند به این تغییر در کارکرد و جایگاه عینی آنها کمک کند، نه صرفاً یک برچسبگذاری دلبخواهی.
توجه لنین به نقش مثبت “جنبشهای ملی” وقت که تحت عنوان “ناسیونالیسم ملل تحت ستم” دسته بندی می شد اشاره به کارکرد ضد استعماری و ضد امپریالیستی آنها داشت نه یک عبارت دلبخواهی بلکه حمایتی مشروط و تاکتیکی، همانطور که مارکس از زاویه شکل گیری و قوام یک واحد “ملی-کشوری” قابل دوام کاپیتالیستی و نه تعلق قومی و ملی تحلیل می کرد. در دوره حاضر سرمایه داری به تمام اطراف و اکناف جهان گسترش یافته و ناسیونالیسم ملل تحت ستم دیگر چنین وظیفه ای به عهده ندارد. تغییراتی که جنبشهای ملی گرایانه را از این تاثیرات مستثی نمی کند. در این راستا و در پرتو چنین تحولاتی گزینه های پیش روی ناسیونالیسم کلاسیک لاجرم ادغام با و سهم خواهی از دولتهای مرکزی یا هویت تراشی قومی و تولید و بازتولید تنفر قومیتی یا به تناسب اوضاع و شرایط استفاده توامان هردو است.
بنابراین تقلیل این جریانات به “ناسیونالیسم ساده” یا “کلاسیک” تصویر ناقصی از ماهیت نقش این جریانات به دست می دهد که هم با تغییرات در نظام سرمایه داری از یکطرف و هم نقش کنونی این جریانات در تضاد است. تعیین ماهیت ناسیونالیسم متاخر و نقد آن، نه از آنجا که از مطالبه گری ملی شروع و ارتزاق می کنند بلکه در عمل و در تعامل با قدرتهای جهانی و منطقه ای و قرار گرفتن در شکاف موازنه های ژئوپلتیک منطقه ای قابل بررسی است. تمایل و ظرفیت قوی در تبدیل شدن به بازیگران موازنه های ژئوپلتیک منطقه ای، معامله با دولتهای مرکزی که طبق تعریف در تقابل با آنها هستند و همزمان همسویی با قدرتهای خارجی به موجزترین شیوه، شکل نقش و کارکرد عینی این ورژن از ناسیونالیسم، یا جریانات قومی را به نمایش می گذارد. ساده سازی این شکل از ناسیونالیسم، خطرناک است چون عدم تشخیص درست نقش و جایگاه این جریانات قومی وظایف اشتباهی را در دستور کار قرار خواهد داد.
اما چرا کاربرد کلمه جریانات قومی مناسب این جریانات است. چون همانطور که گفته شد مسئله نه یک لفظ سیاسی دلبخواهی بلکه نقش و جایگاه سیاسی و طبقاتی آنها در پرتو تغییراتی است که جامعه و نظام سرمایه داری از سر گذرانده است. ناسیونالیسم متاخر یا قومی و پروکسی از آنجا که پروژه ای در ارتباط با قدرت طبقات حاکم هستند، لاجرم ظرفیت و آمادگی لازم برای ادغام با دولتهای مرکزی در یک بازآرایش سیاسی یا متوسل شدن به قدرتهای خارجی برای جایگزینی قدرت حاکمه در قالبی دیگر را توامان از خود بیرون داده اند.
مارکس در نامه ای به ” به زیگفرید مایر و آگوست وُگت ، ۹ آوریل لندن۱۸۷۰″ در مورد مسئله ایرلند نشان میدهد که چگونه خصومت و شکاف میان کارگران “انگلیسی و ایرلندی”، بهعنوان یک واقعیت مادی، به تضعیف همبستگی طبقاتی میانجامد. مارکس در همان نامه میگوید:” این خصومت توسط مطبوعات، کشیش ها، کارتونها، و به طور خلاصه، کلیه ی ابزاری که در اختیار طبقه حاکم است، به طور مصنوعی زنده نگه داشته شده و تشدید می شود”. در ایران امروز، بر خلاف آن تجربه، چنین تنفر تثبیتشدهای میان کارگران بر مبنای “هویتهای قومی” وجود ندارد. با این حال، سیاست جریانات قومی در صورتبندی مسائل اجتماعی بر مبنای قومیت و تأکید بر تمایز و تقابل میان مردم منتسب به هویتها قابل توجه است. تأکید چندینساله این جریانات بر فدرالیسم قومی نیز در همین چارچوب قابل بررسی است. فدرالیسمی که بر مبنای تفکیک قومی تعریف میشود، ناگزیر مستلزم تثبیت این تمایزات و تبدیل آنها به یک سیاست پایدار سیاسی بر مبنای تنفر قومی است. در چنین روندی، حتی در غیاب یک تنفر اجتماعی تثبیتشده، زمینههای شکلگیری و بازتولید آن فراهم میشود. از این زاویه و تاجاییکه به برنامه سیاسی این جریانات همانا فدرالیسم برمیگردد مسئله صرفاً ارائه یک راهحل اداری نیست، بلکه جهتگیریای است که اگر شانسی داشته باشد، میتواند به شکلگیری شکافهایی بینجامد که پیشتر به این صورت وجود نداشتهاند.
با نگاهی به سیاست این جریانات قومی که جوهر سیاسی آن در جامعه عبارت است از تولید تنفر قومی و همچنین فدرالیسم به عنوان ابزار جراحی اجتماعی از جانب این جریانات، درک این مسئله که جایگاه واقعی این جریانات کجاست، مشکل نخواهد بود. بنا به بررسی مارکس از جامعه انگلیس و ایرلند، اگر در ذهن کارگر ایرلند، کارگر انگلیس بازیچه احمق حاکمیت انگلیس دیده می شد، در ذهن کارگر کردستان، کارگر خارج از کردستان و خارج از مناطقی که گویا مشمول ستم ملی می شوند نه بازیچه احمق حاکمیت جمهوری اسلامی بلکه همسرنوشتانی دیده میشوند که بارها با آنها در مقابله با جمهوری اسلامی در عمل همبسته و یکپارچه عمل کرده اند. سیاست مبتنی بر تنفر قومی این جریانات بالاخص این همبستگی را نشانه گرفته است.
در ایران، ناسیونالیسمِ موسوم به “ملل تحت ستم” به آن معنایی که در سنت برخورد لنینی و در بستر مبارزه با امپریالیسم مطرح بود، قابل مشاهده نیست؛ و اگر هم به چنین مفهومی ارجاع داده شود، تنها در نسبت آن با جایگاه این جریانات در ساختار سرمایهداری قابل بررسی است. آنچه امروز بیشتر با آن مواجهیم، شکل معاصری از ناسیونالیسم است که میتوان از آن بهعنوان جریانات قومی یا ناسیونالیسم پروکسی نام برد. بدیهی است بستر جریانات قومی همان ناسیونالیسم است اما شکل امروزی آن. شکل امروزی ناسیونالیسم قومی نه بر بستر وجود یک تنفر قومی بلکه در پی تلاش برای تولید و نهادینه کردن تنفر قومی به آینده نگاه می کند. حجم قابل توجهی از تلاش برای وصل کردن هر لهجه و خرده فرهنگ و آداب و رسوم و شیوه پوشش و گویش به قومیت، هم از طرف جمهوری اسلامی و هم جریانات قومی نه مجموعه اقدااتی برای رفع ستم ملی بلکه برای سربازگیری در جنگ و بلبشوی اجتماعی در تقابل با همبستگی سراسری جامعه در مقیاس میلیونی است.