رضا پهلوی و رویای قدرت بر خاکستر✍️علی جوادی

مقالات

رضا پهلوی و رویای قدرت بر خاکستر

پایان یک توهم سیاسی

رضا پهلوی میگوید: “آتش‌بس را من قبول ندارم.” و این نیز: “آمریکا باید شفاف باشد، من قبول ندارم با رژیم آخوندی مذاکره شود، باید رژیم ایران پایان یابد.” عجب! جامعه‌ای زیر آوار است، اما هنوز “قبول ندارم”. انگار صحبت از امضای یک قرارداد تجاری است، نه از جان انسان‌هایی که هر لحظه در حال خاموش شدن‌اند.

این‌ها دیگر جمله نیستند؛ حکم‌اند. حکم علیه زندگی، علیه جامعه، علیه انسان. در لحظه‌ای که بوی دود و آوار از خیابان‌ها بلند است و اضطراب مثل مه روی شهرها نشسته، چنین کلماتی نه تحلیل‌اند و نه موضع؛ اعلام یک پروژه‌اند، پروژه‌ای که در آن، مرگ یک جامعه نه فاجعه، بلکه ابزار است.

جنگ روی زمین اتفاق می‌افتد، نه در کلمات

جنگ را باید از روی زمین دید، نه از پشت واژه‌ها. جنگ یعنی بیمارستانی که برقش می‌رود و دستگاه تنفس خاموش می‌شود. یعنی مدرسه‌ای که سقفش فرو می‌ریزد و دفتر مشق کودک زیر خاک می‌ماند. یعنی کارخانه‌ای که می‌سوزد و هزاران کارگر یک ‌باره به حاشیه پرتاب می‌شوند. یعنی دانشگاهی که خاموش می‌شود و آینده‌ای که معلق می‌ماند. یعنی پل‌هایی که فرو می‌ریزند و شهرهایی که از هم گسیخته می‌شوند. و میناب، نامی که باید بماند، چون زخم است، چون شاهد است. این‌ها “زیرساخت” نیستند؛ این‌ها خود زندگی‌اند، با گوشت و پوست، با اضطراب، با ترس، با قطع نفس.

اما در آن‌سوی این صحنه، هنوز بحث این است که: “آتش‌بس را قبول کنیم یا نه.” گویی زندگی مردم، یک گزینه در منوی سیاسی است: ادامه جنگ؟ توقف موقت؟ لطفا انتخاب کنید.

سکوت در برابر نابودی، فریاد برای قدرت

وقتی تهدید “نابودی یک تمدن” و بازگرداندن جامعه به “عصر حجر” مطرح شد، سکوت کردند. سکوتی سنگین، معنادار، و، اگر بخواهیم دقیق باشیم، بسیار کارآمد برای پروژه‌هایی که منتظر همین ویرانی بودند. اگر سکوت مدال داشت، احتمالاً امروز به سینه همین پروژه نصب شده بود. اما حالا، وقتی همان سناریو با بمباران، با تخریب، با خون در حال اجراست، ناگهان صدا بلند شده است: “باید پایان یابد.” چه تصادف شگفت‌انگیزی! دقیقاً وقتی که ویرانی به اندازه کافی پیش رفته است. این سکوت و این فریاد، دو روی یک سیاست‌اند: ویرانی اگر از بیرون تحمیل شود، “زمینه” است؛ و اگر به قدرت ختم شود، “هدف”.

وقتی ویرانی به سرمایه سیاسی تبدیل می‌شود

باید صریح گفت: این جریان در کنار همان نیرویی ایستاد که مناطق غیرنظامی را هدف گرفت. در کنار همان قدرتی که بیمارستان، مدرسه، کارخانه، دانشگاه و پل را زد. در کنار همان ماشینی که کودکان میناب را زیر آوار گذاشت. و نه‌تنها ایستاد، بلکه در عمل، از همان منطق تغذیه کرد. ترجمان واقعی این موضع چیزی جز این نبود: “بزن، بزن، که خوب می‌زنی.” البته اگر می‌شد، احتمالاً یک گزارش تحلیلی هم منتشر می‌شد با عنوان: “نقش تخریب زیرساخت‌ها در تسریع فرآیند گذار.” این دیگر اختلاف سیاسی نیست. این انتخاب است. و انتخاب‌ها، جایگاه‌ها را عریان می‌کنند.

پروژه‌ای بدون مردم، برای قدرت از بالا

عبارت “باید رژیم ایران پایان یابد” در این شرایط، یک شعار بی‌خطر نیست. روی زمین ترجمه می‌شود به: فشار بیشتر، تخریب بیشتر، فروپاشی بیشتر. هیچ نیرویی که به مردم متکی باشد، چنین نسخه‌ای نمی‌دهد. اما وقتی مردم در معادله جایی ندارند، راه ساده‌تر این است: بگذار دیگران خراب کنند، ما بعداً می‌آییم مدیریت می‌کنیم.

در این پروژه: کارگر یک عدد است. دانشجو یک حاشیه است. کودک یک “تلفات جانبی” است. و اگر دقیق‌تر نگاه کنیم، مردم بیشتر مزاحمند تا نیروی اصلی، چون حضورشان، این سناریو را به‌هم می‌زند.

شکست و رسوایی: سقوط پروژه سلطنت بر ویرانه‌های خود

و اکنون باید این را بی‌پرده گفت: پرونده این جریان عملا بسته شده است. نه به‌خاطر یک لغزش، نه به‌خاطر یک اشتباه،
بلکه به‌خاطر یک مسیر کامل: سکوت در برابر جنایت، ایستادن کنار ویرانی، و طلب قدرت بر جنازه‌ها.

این پروژه نه ‌تنها شکست خورده، بلکه رسوا شده اس، در برابر جامعه‌ای که ویرانی را با گوشت و پوست لمس کرده است. اگر روزی ادعا می‌کرد آینده است، امروز حتی گذشته هم نیست؛ چیزی است شبیه یک شوخی تلخ تاریخ، از آن شوخی‌هایی که کسی نمی‌خندد، چون هزینه‌اش را مردم با جان‌شان داده‌اند.

نتیجه: نه تاج بر خاکستر، نه قدرت بر ویرانه

پرسش نهایی ساده است: آیا باید جامعه‌ای بسوزد تا کسی به قدرت برسد؟ آیا باید کودکان زیر آوار بمانند تا پروژه‌ای “ممکن” شود؟ پاسخ، همین‌جاست، در میان آوار، در میان زخم، در میان همان زندگی که هنوز، با وجود همه چیز، ایستاده است.

و جامعه‌ای که این را دیده است، دیگر به چنین پروژه‌ای بازنخواهد گشت. زیرا حقیقت، وقتی یک ‌بار این‌گونه عریان شود، دیگر نه پنهان می‌شود، نه فراموش.