سه شعار، سه صف، یک حقیقت: انسان در برابر ارتجاع ✍️علی جوادی

مقالات

در دل این جنگ، سه صدا بلند شده است. سه شعار، سه صف، سه پاسخ به یک فاجعه واحد. اما این سه، صرفا تفاوت سیاسی نیستند. سه نسبت متفاوت با “انسان”اند. سه پاسخ به این پرسش بنیادی که در دل هر جنگی نهفته است: آیا انسان، زندگی و کرامت او اصل است، یا صرفا ابزار؟
در یک سو، جنگ به نام “میهن” مشروع می‌شود. در سوی دیگر، جنگ به نام “آزادی” تقدیس می‌شود.
و در جایی دیگر، کم ‌صدا، آرام، انسان هنوز موضوع است، نه وسیله.
صف اول: “میدان از آن شما، خیابان از آن ما”
در یک سو، دستگاه تبلیغاتی رژیم اسلامی و حواشی آن ایستاده‌اند. شعاری می‌دهند که در ظاهر، تصویری از نوعی تقسیم کار اجتماعی ارائه می‌کند: گویی “میدان” عرصه قدرت است و “خیابان” عرصه مردم؛ گویی میان این دو، نوعی توافق یا همزیستی برقرار است.
اما این تصویر، چیزی جز یک صحنه‌ سازی نیست. در “میدان”، آن‌چه جریان دارد، جنگی است که نه برای دفاع از جامعه، بلکه برای بقای یک نظم سیاسی تماما ضد انسانی است، نظمی که حیات خود را از سرکوب، انحصار و کنترل می‌گیرد. میدان، محل تصمیم برای مرگ است: حمله، پاسخ، گسترش جنگ، و بی‌اعتنایی کامل به هزینه‌های انسانی و اجتماعی آن.
در مقابل، “خیابان”ی که این شعار به آن اشاره می‌کند، خیابان واقعی نیست. آن‌چه به‌ نام مردم به نمایش درمی‌آید، در بسیاری موارد نیروهایی هستند که در همین شرایط جنگی، بیشتر زیر پرچم ناسیونالیستی و کمتر زیر پرچم اسلام، اما در “دفاع از میهن”، بسیج شده‌اند. این بسیج، نه از دل آزادی، بلکه از دل ترس، تبلیغات، فشار، خرافه “میهن پرستی” و مهندسی سیاسی افکار عمومی شکل گرفته است.
ناسیونالیسم در این‌جا نقش کلیدی دارد. واژه‌هایی چون “میهن”، “خاک”، “دفاع”، به‌کار گرفته می‌شوند تا مرز میان مردم و حاکمیت کثیف اسلامی را محو کنند. مردمی که دیروز زیر سرکوب همین نظم بودند، امروز فراخوانده می‌شوند تا در کنار آن، در برابر “دشمن خارجی” صف ببندند.
اما جنگ، خود این دروغ را افشا کرده است. همین جنگ، همان خیابان واقعی را، خیابانی که با اعتراض، با فریادهای صریح علیه حاکمیت، با شعارهایی چون نفی کلیت نظم موجود شکل گرفته بود، از مردم گرفت. آن انرژی اجتماعی که حتی پس از سرکوب‌های خونین دی‌ماه خاموش نشده بود، در حال بازگشت بود، در حال شکل‌ گیری دوباره بود.
جنگ، این روند را قطع کرد. مردم از خیابان به خانه‌ها رانده شدند، و از خانه‌ها به دنبال پناهگاه‌ها، زیر بمباران و انفجار. خیابان، از محل حضور و اعتراض، به منطقه خطر بدل شد. نه جایی برای ایستادن، بلکه جایی برای فرار. پس آن‌چه این شعار از آن سخن می‌گوید، خیابان واقعی نیست، بلکه نسخه‌ای بازسازی‌شده، کنترل‌ شده و مصادره ‌شده از آن توسط نیروهای حکومتی و نیروهایی است که با بسیج ناسیونالیستی در همسویی با رژیم قرار گرفته اند.
صف دوم: “بزن بزن که خوب میزنی”
در سوی دیگر، صفی ایستاده است که خود را “آلترناتیو” می‌نامد، اما در عمل، در منطق جنگی ضد انسانی غرق شده است: سلطنت‌طلبان، قوم‌پرستان جنگ ‌طلب، و مجموعه‌ای از نیروهایی که امید خود را نه به جامعه، بلکه به بمباران گره زده‌اند. شعارشان بی‌پرده و کریه و خونین است: “بزن بزن.” اینجا دیگر حتی تظاهر به اخلاق هم کنار گذاشته شده است. مرگ، مردم – جامعه، مستقیما تشویق می‌شود. ویرانی و بمباران، به‌عنوان ابزار “پیشرفت” معرفی می‌شود.
این جریان، از دور، برای هر موج بمباران جشن می‌گیرد. پایکوبی می‌کند. خبر هر انفجار را با هیجان دنبال می‌کنند. کشتار غیرنظامیان، خانه‌های ویران، کودکان زیر آوار، بیمارستان، مدارس و کارخانجات تخریب شده، هیچ ‌یک، ذره‌ای احساس انسانی در این صف برنمی‌انگیزد. بلکه برعکس، گاه بهانه‌ای برای فریاد بلندتر می‌شود.
این جریان، دست به دامان دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو می‌شود، نه برای پایان جنگ، بلکه برای تشدید آن. خواهان گسترش حملات نظامی است. گویی رهایی، از دل موشک و بمب خواهد آمد.
اما این نه تحلیل است، نه استراتژی، این سقوط است. استدلالشان این است که جنگ، رژیم را تضعیف می‌کند. اما این استدلال، واقعیت را وارونه می‌بیند. بمباران، جامعه را تضعیف می‌کند: زیرساخت‌ها را نابود می‌کند، زندگی مردم را پراکنده می‌سازد، جامعه را فلج می‌کند.
در چنین شرایطی، قدرت حاکم، با توجیه امنیتی، سرکوب را تشدید می‌کند، صفوفش را منسجم‌تر می‌سازد، و هر مخالفتی را به “دشمن” تقلیل می‌دهد.
این مسیر، نه به آزادی، بلکه به تثبیت عمیق‌تر همان نظمی می‌انجامد که ادعا می‌شود قرار است سرنگون شود.
دروغ مشترک: ما “مردم” هستیم
اما این دو صف، علیرغم تضاد ظاهری‌شان، در یک دروغ اساسی مشترک‌اند. هر دو، خود را به‌جای کل جامعه جا می‌زنند. صف اول می‌گوید: مردم در خیابان با ما هستند. صف دوم می‌گوید: مردم خواهان بمباران و سرنگونی از طریق جنگ‌اند. اما این ادعاها تماما، بی‌پایه است.
آن‌چه در واقع وجود دارد، جنبش‌هایی هستند که توانسته‌اند در شرایطی خاص، در دل جنگ، ترس، تبلیغات، خشم یا ناامیدی، بخش‌هایی از جامعه را به زیر پر و بال خود جمع کنند.
این، نمایندگی کل جامعه نیست. این، بسیج فالانژیستی بخشی از جامعه است، آن هم بر مبنای باورهای جنبشهایی که خود، عمیقا ارتجاعی‌اند.
تعداد، معیار حقانیت نیست
این‌که این صف‌ها چه اندازه گسترده‌اند، هیچ‌گاه به معنای حقانیت آن‌ها نیست. تاریخ، بارها نشان داده است که نیروهای ارتجاعی می‌توانند توده‌ای شوند، می‌توانند خیابان‌ها را پر کنند، می‌توانند پرچم‌های بزرگ برافرازند و شعارهای بلند سر دهند. اما فریاد بلند، حقیقت نمی‌سازد. تعداد، انسانیت نمی‌آورد. اگر یک جریان، زندگی انسان‌ها را نادیده بگیرد، اگر مرگ را توجیه کند، اگر ویرانی را ابزار سیاست بداند، حتی اگر میلیون‌ها نفر در آن باشند، همچنان در صف ارتجاع است.
صف سوم: کم ‌صدا، اما عظیم و انسانی
و در میان این هیاهوی جنگ و شعار، صفی دیگر نیز وجود دارد. این صف، شاید پرچم ندارد، شاید تریبون ندارد، شاید صدایش به اندازه دیگران بلند نیست، اما واقعی است، گسترده است، و عمیقا انسانی است.
این‌ها کسانی‌اند که در دل همین فاجعه، به‌جای انتخاب یکی از دو قطب مرگ، مسیر دیگری را برگزیده‌اند: نه به جنگ. نه به همسویی با هر یک از طرفین این جنگ ارتجاعی، کمک به انسان. تشکیل نهادهای همیاری. در کوچه‌ها و محله‌ها، در کنار مجروحان، در میان آوار، در رساندن غذا، دارو، پناه به آوارگان، در گرفتن دست انسانی که زیر بار جنگ خم شده است. این‌ها، بدون شعارهای پرطمطراق، چیزی را نمایندگی می‌کنند که هر دو صف دیگر از آن تهی‌اند: همبستگی انسانی. آن‌ها نمی‌پرسند “کدام طرف؟”، می‌پرسند: “چه کسی نیازمند است؟”
سه مسیر، یک انتخاب
صف اول: همسویی با جنگ و قدرت، اساسا به نام میهن. صف دوم: همسویی با جنگ، به نام آزادی. صف سوم: در تقابل با جنگ، دفاع از انسان و زندگی به نام انسان. دو صف اول، هرچقدر هم که جمعیت داشته باشند، در یک چیز مشترک‌اند: انسانیت، در آن‌ها غایب است. اما صف سوم، اگرچه کم ‌صدا، بر واقعیتی تکیه دارد که از هر جنگی ماندگارتر است: نیاز انسان به زندگی، به همبستگی، به رهایی واقعی.
نتیجه: آینده از آن کدام صف است؟
نه آن‌هایی که خیابان را مصادره می‌کنند، نه آن‌هایی که برای بمباران دست می‌زنند، هیچ‌ یک نماینده جامعه نیستند. آن‌ها تنها توانسته‌اند، در لحظه‌ای بحرانی، بخشی از جامعه را به دنبال خود بکشند. اما آینده، نه از آن بلندترین شعارهاست، نه از آن پرصداترین صف‌ها، بلکه از آن انسانی‌ترین انتخاب‌هاست.
پرسش نهایی این است: در جهانی که مرگ این‌چنین عادی شده است. چه کسی هنوز ایستاده است تا از زندگی دفاع کند؟