نفسها در سینه حبس شده است. نه از جنس سکوتی که پیش از آرامش میآید، بلکه از جنس آن سکوتی که بوی تعفن میدهد، بوی نظمی که انسان را به حاشیه رانده و جنایت را به مرکز سیاست آورده است، سکوتی سنگین که پیش از سقوط بر جامعه سایه میاندازد. پرسش بر لبها مانده است، آیا ترامپ این تهدید، این جنایت را عملی خواهد کرد؟ آیا فرمان خواهد داد تا نیروگاههای برق را بزنند، تا شهرها را در تاریکی خفه کنند، تا بیمارستانها خاموش شوند، تا آب از حرکت بایستد؟ یا این تهدید نیز، همچون بسیاری از نمایشهای این دلقکان قدرت، در حد عَربَدۀ جنگی باقی خواهد ماند؟
اما این پرسش، خود، بخشی از همان ابتذال است. فاجعه از آنجا آغاز شده که چنین جنایتی اصلا به گزینه تبدیل شده است. در جهانی که یک فرد، در رأس یک ماشین کشتار، میتواند با وقاحت از زدن نیروگاهها سخن بگوید، یعنی از قطع نفس یک جامعه سخن بگوید، دیگر بحث فقط بر سر “انجام میدهد یا نمیدهد” نیست، بحث بر سر جهانی است که چنین هیولاهایی را تولید میکند، تغذیه میکند و بر سرنوشت انسانها حاکم میکند.
سه چهره، یک بربریت
ترامپ تهدید میکند که “بزرگترین نیروگاهها” را خواهد زد، و ترجمه این جمله هیچ پیچیدگی ندارد، او تهدید میکند که زندگی را خواهد زد. اما این تنها یک چهره از این نمایش چندشآور است. در سوی دیگر، هیات حاکمه اسرائیل ایستاده است، با ماشین جنگیای که ویرانی را به یک عادت روزمره تبدیل کرده است، با دولتی که زیر رهبری بنیامین نتانیاهو نابودی را به سیاست رسمی بدل کرده است، آنجا که کشتار کودک، تخریب خانه و تبدیل شهر به آوار نه خطا، بلکه روش است، نه استثنا، بلکه قاعده است، و همین منطق امروز گستاختر و عریانتر به کل منطقه تعمیم داده میشود، منطقی که زندگی را قابل نابودی و جامعه را قابل فلج شدن میبیند. در سوی دیگر، رژیم اسلامی، این ماشین کهنه جنایت، با همان زبان پاسخ میدهد، هرمز را میبندیم، زیرساختها را میزنیم، کارخانجات تصفیه آب را هدف میگیریم. در این نقطه دیگر هیچ تفاوتی باقی نمیماند، اینها سه پرچم نیستند، سه نسخه از یک بربریتاند، یکی برق را نشانه گرفته، یکی شهر را به خاک تبدیل کرده و دیگری آب و منطقه را به میدان انتقام بدل میکند، و هر سه در یک چیز مشترکاند، انسان برایشان هیچ است، ابزار است، سوخت است، عدد است.
زدن برق، زدن زندگی
برق فقط نور نیست، برق نفس جامعه است، جریان زندگی است، و وقتی آن را هدف میگیرند، در واقع گلوی جامعه را فشار میدهند. در پس این تهاجم احتمالی، آنچه شکل میگیرد نه یک جنگ کلاسیک، بلکه منظرهای از خفه شدن تدریجی یک منطقه از جهان است، شهرهایی که شبشان پایان ندارد چون برق بازنمیگردد، بیمارستانهایی که ژنراتورهایشان خاموش شده و دستگاههای تنفس یکی یکی از کار میافتند، صفهای آب که ناگهان فرو میپاشد، کودکانی که نه از انفجار، بلکه از نبود دارو و غذا میمیرند، خیابانهایی که به حال خود رها شدهاند و در آنها زباله، فاضلاب، بیماری و ترس در هم میپیچد، و مردمی که دیگر نه در حال زندگی، بلکه در حال بقا هستند. منطقهای که با بسته شدن هرمز و گسترش جنگ به زنجیرهای از کمبود، گرانی، آوارگی و بیثباتی فرو میرود، جایی که مرز میان جنگ و صلح از میان میرود و کل زیست اجتماعی به وضعیت اضطراری دائمی تبدیل میشود.
و این فروپاشی در همانجا متوقف نمیماند، بلکه مانند موجی سمی به جهان سرایت میکند، زنجیرههای تامین را مختل میکند، قیمتها را بهطور انفجاری بالا میبرد، اقتصادها را به لبه سقوط میکشاند، مهاجرتهای میلیونی را دامن میزند، بیثباتی سیاسی را گسترش میدهد و دولتها را به سوی سرکوب بیشتر سوق میدهد، تا جایی که یک جنگ منطقهای میتواند به بحرانی جهانی بدل شود، بحرانی که نه فقط اقتصاد، بلکه خود ساختار زندگی را در معرض فروپاشی قرار میدهد.
جهانی که جنایت در آن عادی است، تاریخی که به دو نیم میشود
این جهان به جایی رسیده است که جنایت دیگر استثنا نیست، گزینه است. جایی که انسانها به “شاید” دل میبندند، شاید حمله نشود، شاید این بار دست نگه دارند، و همین “شاید” خود نشانه سقوط است، نشانه نظمی که در آن زندگی انسان به حاشیه رانده شده و مرگ به بخشی از محاسبات قدرت بدل شده است. در چنین نقطهای، تاریخ میتواند شکاف بردارد، پیش از فاجعه و پس از آن، جایی که پس از آن دیگر از سیاست خبری نیست، بلکه از جامعهای سخن میگوییم که زیر بار تاریکی، بیآبی، فروپاشی و ترس، صرفا برای بقا دست و پا میزند.
امید در پایین جامعه، نه در جهان قدرت و جنگ
اما در دل همین تاریکی، امیدی باقی است، نه در بازارها، نه در قیمت نفت، نه در تصمیم دولتها، بلکه در خود جامعه، در انسانهایی که هنوز زندگی را به رسمیت میشناسند. در جهانی که ترامپ، بنیامین نتانیاهو و رژیم اسلامی هر یک به شکلی زندگی را به ابزار قدرت تبدیل کردهاند، تنها نیرویی که میتواند این چرخه را متوقف کند، نیروی پایین، نیروی همبستگی، اعتراض و ایستادگی است، نیرویی که میتواند نه فقط به جنگ “نه” بگوید، بلکه به کل نظمی که این جنگها را تولید میکند پایان دهد، چرا که آنچه در خطر است فقط شهرها نیست، بلکه خود زندگی است.
این جهان وارونه را باید از قاعدهاش بر زمین گذاشت!