ناسیونالیسمِ کُرد سربازان جنگی که آزادی را دفن میکند ✍️علی جوادی

مقالات

تاریخ گاهی فقط تکرار نمیشود، گاهی با تمسخر بازمیگردد. اما در خاورمیانه، این بازگشت اغلب نه کمدی است و نه حتی تراژدی، بیشتر شبیه بازاجرای یک فاجعه است.
امروز همان سناریوی کهنه بار دیگر در افق سیاست منطقه ظاهر شده است: بمباران از آسمان و ناسیونالیسم قومی در زمین. همان معادله قدیمی که بارها در تاریخ منطقه فاجعه بار اجرا شده است: ابر قدرت آمریکا در آسمان “نظم” میسازند و نیروهای ناسیونالیست در زمین به عنوان پیاده نظام ظاهر میشوند.
در این طرح، جامعه ۹۰ میلیونی ایران نه جامعه ای زنده با طبقات اجتماعی، جنبشهای انسانی، کارگران، زنان و جوانان، بلکه صفحه ای روی میز استراتژیستهای جنگ دیده میشود. گویی جامعه ای به این وسعت را میتوان با چند هفته بمباران و چند نیروی مسلح قومی از بیرون بازآرایی کرد.
این همان نقطه ای است که سیاست ترامپ به آن نزدیک میشود: ترکیبی از بمباران هوایی، فشار نظامی و استفاده از نیروهای محلی قومی برای پیشبرد پروژه “رژیم چنج”. در این تصویر، ناسیونالیسم کرد به عنوان نیروی زمینی یک پروژه نظامی تصور میشود، همان نقشی که در عراق و سوریه پیش از این تجربه شده است. اما پیش از آنکه به پوچی این سناریو بپردازیم، باید به قلب مسئله نگاه کرد: ناسیونالیسم و عملکرد سیاسی آن.
ناسیونالیسم: ایدئولوژی خاک، نه انسان
ناسیونالیسم همیشه خود را با واژه هایی فریبنده معرفی میکند: ملت، هویت، خاک، پرچم. اما اگر این مفاهیم را از لایه های تبلیغاتی شان جدا کنیم، آنچه باقی میماند یک اصل ساده است: انسان باید تابع خاک باشد، نه خاک تابع انسان.
در ناسیونالیسم، انسان به سرباز ملت تبدیل میشود، کسی که باید برای خاک بمیرد، حتی اگر همان خاک برای او نان، آزادی و امنیتی فراهم نکرده باشد. ناسیونالیسم از انسانهای واقعی آغاز نمیکند، از نقشه ها و جغرافیای که در پس از هر جنگ و لشگر کشی شکل گرفته، آغاز میکند.
سیاست ناسیونالیسم: تبدیل جامعه به ارتش
ناسیونالیسم فقط یک احساس فرهنگی کور نیست، پیش از هر چیز یک پروژه سیاسی برای قدرت است. در این پروژه، جامعه نه مجموعه ای از انسانهای آزاد با مطالبات متنوع، بلکه “ملت”ی تصور میشود که باید در یک جهت حرکت کند. اختلافات اجتماعی، تضادهای طبقاتی و مطالبات واقعی مردم یا نادیده گرفته میشود یا به عنوان “تفرقه” محکوم میشود. نتیجه این نگاه چیزی است که میتوان آن را نظامی شدن جامعه نامید. جامعه به صورت یک ارتش نمادین تصور میشود: یک پرچم، یک خاک، یک دشمن. در چنین فضایی، سیاست دیگر میدان گفتگوی اجتماعی نیست، به میدان بسیج و صف بندی تبدیل میشود.
ناسیونالیسم: کارخانه تولید دشمن
ناسیونالیسم بدون دشمن نمیتواند زنده بماند. برای تعریف “ملت”، همواره باید یک “دیگری” ساخته شود. این دیگری میتواند ملت دیگر، قوم دیگر یا حتی بخشی از همان جامعه باشد که به اندازه کافی “وفادار” تلقی نمیشود. در این چارچوب، مشکلات واقعی جامعه، فقر، استثمار، سرکوب، به حاشیه رانده میشود و جای خود را به یک روایت ساده میدهد: همه مشکلات از دشمن خارجی یا خیانت داخلی ناشی میشود. به این ترتیب، ناسیونالیسم توجه جامعه را از تضادهای واقعی منحرف میکند و آن را به سوی بسیج احساسی و جنگی سوق میدهد.
ناسیونالیسم قومی: نسخه کوچک همان سیاست ضد انسانی
ناسیونالیسم کرد نیز، مانند هر ناسیونالیسم دیگری، از همان منطق پیروی میکند که ناسیونالیسمهای بالا دست و دولتی. تفاوت تنها در اندازه است، نه در ماهیت. در این منطق نیز جامعه در قالب یک “ملت تاریخی” تعریف میشود که باید قدرت سیاسی خاص خود را داشته باشد. اما در جهانی که جوامع درهم تنیده اند، چنین پروژه هایی اغلب به معنای تولید مرزهای تازه، گروههای تازه و رقابتهای تازه است.
ناسیونالیسم در خدمت ژئوپولیتیک
در سیاست جهانی، ناسیونالیسمهای محلی اغلب به ابزارهای ژئوپولیتیک تبدیل میشوند. دلیلش ساده است: ناسیونالیسم محلی به دلیل محدود بودن افقش آماده ترین نیروی اجتماعی برای ورود به بازی قدرتهای بزرگ است. وقتی چنین پروژه ای با حمایت یک قدرت جهانی گره میخورد، نتیجه همان سناریوی آشناست: قدرتهای بزرگ آسمان را در اختیار دارند، ناسیونالیستها زمین را. اما این اتحاد هرگز پایدار نیست. چرا؟
تجربه سوریه: اتحاد کوتاه، رها شدگی ناگهانی
در سوریه، نیروهای کردی در قالب “نیروهای دموکراتیک سوریه” از سال ۲۰۱۴ به شریک زمینی ائتلاف تحت رهبری امریکا در جنگ با داعش تبدیل شدند. با حمایت نظامی و هوایی آمریکا، این نیروها توانستند بخشهای بزرگی از شمال سوریه را از داعش پس بگیرند. اما در سال ۲۰۱۹، زمانی که آمریکا نیروهای خود را از شمال سوریه خارج کرد، این نیروها در برابر حمله ترکیه عملا تنها ماندند. اتحادهای ژئوپولیتیک در سیاست جهانی اغلب کوتاه تر از جنگها هستند. تجربه عراق نیز تفاوت چندانی ندارد.
تلفن نمایشی ترامپ
در این میان داستان تماسهای نمایشی نیز مطرح شده است. کاخ سفید نشان داد که ترامپ با مصطفی هجری تماس گرفته است. اما چند ساعت بعد سخنگوی کاخ سفید صراحتا هرگونه سیاست رسمی برای تجهیز نیروهای ناسیونالیست کرد علیه رژیم اسلامی را رد کرد. نمایش در رسانه، انکار در سیاست رسمی. حتی در خود کردستان نیز حزب دمکرات ایران نیز حاضر نشده است این تماس را تائید کند.
شاید بهانه ای برای فردا
در سیاست قدرت، گاه یک پروژه نه برای پیروزی بلکه برای توجیه شکست ساخته میشود. فردا میتوان گفت: “ما تلاش کردیم به ایرانیان کمک کنیم، اما آنها نتوانستند.”
سناریوی خونین
اما خطر واقعی جای دیگری است. اگر چنین سناریویی اجرا شود، نتیجه آن نه آزادی بلکه جنگ داخلی خونین خواهد بود. ترکیب بمباران ماشین کشتار آمریکا و اسرائیل، فروپاشی ساختارهای جامعه و بسیج نیروهای قومی میتواند جامعه را وارد چرخه ای از جنگ داخلی کند. این همان چیزی است که منصور حکمت از آن با عنوان سناریوی سیاه یاد میکرد. در چنین شرایطی، این نیروها نه پیام آور آزادی بلکه سربازان یک پروژه خونین خواهند بود. و هرجا چنین نیروهایی به قدرت رسیده اند، آزادی به وجود نیامده است، تنها شکل تازه ای از اسارت ساخته شده است.
نتیجه: آزادی نه از آسمان می آید، نه از ناسیونالیسم
جامعه ایران میان دو ارتجاع گرفتار است: ارتجاع مذهبی حاکم و ارتجاع ناسیونالیستی، چه ناسیونالیسم عظمت طلب و چه انواع ناسیونالیستهای قومی، تماما ابزار پروژه اسرائیل و آمریکا. رهایی جامعه نه در انتخاب میان این دو، بلکه در شکستن هر دو است. قدرت باید هم از چنگال رژیم اسلامی گرفته شود و هم اجازه داده نشود که به دست نیروهای وابسته به پروژه های موساد و سیا بیفتد.
راه رهایی جامعه در قدرت گرفتن خود مردم است: تشکیل شوراها، ارگانهای محلی، و سازماندهی اجتماعی از پایین. آزادی از آسمان نمی آید. و بدون تردید از دل ناسیونالیسم نیز متولد نمیشود.
آزادی تنها زمانی ممکن میشود که مردم خود قدرت را به دست بگیرند و اجازه ندهند سرنوشتشان در بازی قدرتهای جهانی یا در پروژه های ناسیونالیستی قربانی شود.