سقوط در پناهگاه: مرگ دیکتاتور، آغاز کدام تراژدی؟ ✍️علی جوادی

مقالات

“زمان تغییر رهبری است ” – این جمله ای است که ترامپ بر زبان آورد. جمله ای که در زبان دیپلماتیک معنایی دوپهلو دارد، اما در زبان قدرت نظامی میتواند معنایی بسیار عینی تر داشته باشد: زدن مستقیم راس هرم قدرت. همزمان، گزارشهایی در محافل امنیتی و رسانه ای – که صحت و جزئیاتشان قابل راستی آزمایی مستقل نیست – مدعی اند خامنه ای در زیرِ «مجموعه ای» پنهان شده است که “حرم امام رضا” نامیده میشود. از سوی دیگر مقامهای آمریکایی بارها با لحنی معنادار گفته اند محل اختفای او را میدانند. همانگونه که پیشتر درباره رهبران گروههای دیگری مانند حسن نَصرُالله و اسماعیل هانیه نیز چنین ادعاهایی مطرح شده بود و نتایج اش را میدانیم.
اما در این فضای سنگین تهدید و جنگ روانی، مرگ رهبر یک حکومت استبداد اسلامی، به خودی خود نه انقلاب است و نه رهایی. بیشتر شبیه لحظه ای است که در آن یک سقف از این بنای پوسیده ترک میخورد. گرد و خاک بلند میشود، صدای انفجار بلند میشود، اما هنوز معلوم نیست چه چیزی فرو میریزد و چه چیزی بر سر مردم آوار میشود.
اگر این مرگ نه در بستر بیماری و کُهولُت، بلکه در دل یک حمله نظامی و در پناهگاهی زیر نامی “مقدس” رخ دهد، صحنه از یک رویداد سیاسی به یک نمایش تمام عیار تاریخی بدل میشود.
صحنه شکسپیری سقوط در زیر سایه “تقدس”
تصور کنید: مردی که دهه ها با زبان ضد انسانی دین، با نام خدا و با هاله ای از قِداسَتِ سیاسی بر جامعه و با مُشت آهنین حکومت کرده، اکنون نه بر مِنبَر، که در یک پناهگاه بِتُنی زیر قبرِ «امامش» نشسته است. بالا، آسمان نه جایگاه فرشتگان که مسیر پرواز جنگنده ها وموشک هاست. آنچه زمانی “حرم امام رضا” نامیده میشد، حالا بیشتر به صحنه آخر یک نمایش قدرت میماند. جایی که تقدس به سپر سیاسی بدل شده است.
در تراژدی های شکسپیر، پادشاهان اغلب نه در میدان نبردی باشکوه، بلکه در خلوت، در ترس و در نتیجه زنجیره اَعمالِ خود سقوط میکنند. مرگ در پناهگاه، زیر سایه نام اِمام و مذهب، برای رهبری که یک عمر با دستگاه خونین مذهب حکومت کرد، طنزی سیاه و تاریخی دارد. گویی اسطوره ای که ساخته بود، در لحظه آخر دیگر کار نمیکند. نه معجزه ای میرسد و نه آسمان شکافته میشود، فقط صدای انفجار و فروریختن.
این تصویر برای توده مردم مردم بار نمادین سنگینی دارد. رهبری که نماد دهِه ها سرکوب، زندان، اعدام، فقر و تحقیر بوده، حالا خود در وضعیت انسانی محصور و بی پناه در برابر نیرویی بزرگتر از خویش قرار گرفته و در انتظار لحظات پایانی است که گویا خود سناریوی پرده آخر آن را نگاشته است. این وارونگی، جوهرۀ تراژدی است.
فردای مرگ دیکتاتور؛ شادی بزرگ، سایه بزرگتر
برای میلیونها انسان در ایران، فردای مرگ خامنه ای میتواند روزی باشد که نفس راحتی بکشند. روزی که خبر سقوط نماد اصلی سرکوب، برای لحظه ای کوتاه، حِس سبکی به جامعه بدهد. شادی ای تلخ، آمیخته با اَشک، اما واقعی. شادی مادرانی که سالها نام فرزندانشان را در دل تکرار کرده اند، شادی پدرانی که عمرشان در صف دادگاهها و زندانها گذشت، شادی نسلی که جوانی اش زیر سایه ترس و تحقیر سوخت.
این شادی از سر خونخواهی کور نیست. از سر پایان یافتن حضور زنده یک نماد دائمی سرکوب است. کمتر کسی در جامعه به غیر از حلقه نزدیکان و لشگر اجاره ای اش برای او سوگواری خواهد کرد. حتی در دل همان شادی نیز این حس خواهد بود که ای کاش زنده میماند تا در برابر چشم مردم، در یک دادگاه علنی، پاسخگوی یک عمر جنایت میشد. و چه حیف که مانند هیتلر به دست عدالت سپرده نشد.
اما درست همین جاست که واقعیت سخت سر برمی آورد. این شادی بزرگ، تضمین آینده ای روشن نیست. مرگ دیکتاتور، حتی اگر برای لحظه ای میلیونها نفر را سبک کند، دستگاهی را که او بر آن تکیه داشت، یک شبه نابود نمیکند. شادی جامعه میتواند واقعی باشد، اما همزمان با آن، سایه ای بزرگتر بر سر فردا قرار دارد: سایه جنگ، سرکوب انتقامجویانه، یا فروپاشی بی ثبات.
تراژدی اینجاست؛ جایی که مردم حق دارند از مرگ ظالم شاد شوند، اما همچنان باید نگران باشند که بهای سقوط او را دوباره خودشان با ناامنی، فقر و خون بپردازند.
خشم مردم، نه مجوز جنگ
سالهاست که در خیابانهای ایران فریاد “مرگ بر خامنه ای” طنین انداخته است. این فریاد، فریاد مادرانی است که فرزندانشان را در سرکوب از دست داده اند، پدرانی که بر مزار جوانانشان ایستاده اند، انسانهایی که زیر بار فقر، زندان و تحقیر خرد شده اند. این فریاد، زبان درد و اعتراض یک جامعه زخم خورده است.
اما همین فریاد، همین نفرت عمیق و کاملا قابل فهم از راس یک نظام جنایتکار، مجوز حمله نظامی ماشین جنگی آمریکا و اسرائیل نبوده و نیست. همدردی با احساس مردم یک چیز است، سوء استفاده از آن برای توجیه بمباران، جنگ و ویرانی چیز دیگر. آن مادری که بر سر مزار فرزندش فریاد “مرگ بر خامنه ای” میزند، لزوماً خواهان آن نیست که بر سر شهرش بمب بریزند، برق و آب قطع شود، کودکان دیگر زیر آوار بمانند.
یکی از بیرحمانه ترین تحریف های سیاسی همین جا رخ میدهد: خشم مردم علیه دیکتاتور را میگیرند، آن را از بستر انسانی و اجتماعی اش جدا میکنند و به عنوان چک سفید امضا برای تهاجم نظامی عرضه میکنند. گویی رنج مردم سند مالکیت قدرتهای متخاصم بر سرنوشت همان مردم است. این نه همبستگی، بلکه مصادره درد است.
مرگ راس هرم، بقای دستگاه
برای جامعه ای که دهه ها زیر سایه سرکوب زندگی کرده، حذف راس هرم قدرت بار عاطفی سنگینی دارد. اما از نظر ساختار، جمهوری اسلامی فقط یک فرد نیست. شبکه ای است از فرماندهان نظامی، باندهای امنیتی، بنیادهای اقتصادی، دستگاه کثیف روحانیت و دستگاه عریض و طویل سرکوب. مرگ رهبر میتواند این شبکه را دچار شکاف کند، اما خود به خود آن را منحل نمیکند.
حتی محتمل تر این است که بخشهایی از قدرت، برای جلوگیری از فروپاشی، به سرعت به سمت بستن تمامی فضا، اعلام وضعیت فوق العاده نانوشته و یکدست کردن بیشتر قدرت با قدرت نظامی حرکت کند. یعنی درست در لحظه ای که برخی در بیرون از فرصت طلایی حرف میزنند، در درون ماشین سرکوب با شدت بیشتری روشن شود.
سطح اول درگیری: آتش بیرونی
اگر مرگ رهبر در متن تنش شدید میان حکومت ایران و آمریکا و اسرائیل رخ دهد، خطر گسترش درگیری نظامی واقعی است. ساختار نظامی امنیتی باقی مانده برای نشان دادن اقتدار و جلوگیری از فروپاشی درونی، ممکن است به اقدامات تلافی جویانه منطقه ای دست بزند. حملات نامتقارن، فعال شدن نیروهای نیابتی، یا ضربات نمادین میتواند بخشی از این منطق باشد.
در آن سو نیز قدرتهای درگیر ممکن است این لحظه را زمان فشار نهایی ببینند. اما جنگ ها طبق سناریوهای اتاق فکر پیش نمیروند. هر ضربه میتواند زنجیره ای از واکنش های پیش بینی ناپذیر ایجاد کند. در این میان آنچه له میشود نه ژئوپلیتیک بلکه زندگی انسانهای عادی است. کارگر، کودک، سالمند، مردمی که نه در کاخ ها تصمیم گرفته اند و نه در ناوها دستور داده اند.
سطح دوم درگیری: حکومت و جامعه
توهم برخی جریانهای جنگ طلب این است که با حذف یک فرد در راس، جامعه بلافاصله به خیابان میریزد و کار را تمام میکند. این تصویر بیشتر آرزوست، «اَحمقانه» است تا تحلیل. دستگاه سرکوبی که دهه ها برای بقاء نظام ساخته شده، در فردای مرگ رهبر هم وجود دارد، با اسلحه، زندان و تجربه سرکوب.
در شرایط شوک، ناامنی و احتمال جنگ، بخشهایی از جامعه به جای حرکت جمعی، به سمت احتیاط و تلاش برای بقا که اصلی ترین احساس انسانی است میروند. حکومت نیز از همین فضا برای تحمیل حکومت نظامی شاید اعلام شده و نشده، بازداشت های گسترده و خفه کردن هر صدای اعتراضی استفاده میکند. یعنی مرگ دیکتاتور لزوما به معنای گشایش فوری برای مردم نیست، حتی میتواند دوره ای تیره تر از سرکوب کور را رقم بزند.
صحنه بعد از مرگ: جنگ بر سر لاشه قدرت
مرگ او در اثر حمله نظامی، روایت را پیچیده تر میکند. بقایای حکومت میتوانند از او یک شهید سیاسی بسازند تا نیروهای نظامی قدرت را منسجم کنند. مرگی که برای بخش عظیم جامعه پایان یک کابوس است، برای دستگاه سرکوب میتواند به ابزار بسیج، انتقام و بستن بیشتر فضا و خونریزی تبدیل شود.
در بالا دو امکان متضاد وجود دارد. یکی اینکه بخش مسلط درون حاکمیت به سرعت بر سر یک چهره یا یک رهبری جمعی به توافق برسد و با قدرتهای جهانی وارد نوعی بده بستان محدود شود تا اصل نظام حفظ شود. سناریوی تغییر برای بقا.
امکان دیگر و بسیار محتمل تر «از هم گسیختگی» است. نبود او میتواند رقابت های فروخورده میان باندهای مختلف را علنی کند. درگیری درونی میان سپاه، روحانیت حکومتی، شبکه های اقتصادی و امنیتی میتواند فلج سیاسی ایجاد کند. این وضعیت نه لزوما به آزادی، بلکه به بی ثباتی خطرناک منجر میشود.
خطر سناریوی سیاه
بدترین حالت برای جامعه، لغزیدن به سوی وضعیتی است که در آن اقتدار مرکزی ضعیف میشود، اما یک بدیل مترقی و سراسری هنوز قدرت نگرفته است. در این خلأ، نیروهای مسلح محلی، باندهای امنیتی و فرماندهان میدانی میتوانند به بازیگران اصلی بدل شوند. امنیت روزمره مردم فرو میریزد، اقتصاد از هم میپاشد و زندگی به میدان بقا تبدیل میشود.
در چنین سناریویی مردم میان دو آتش گیر میکنند: از یک سو بقایای یک حکومت خشن که برای زنده ماندن، هر کاری میکند، و از سوی دیگر آشوب مسلحانه و نظامیگری کور. این وضعیت نه آزادی می آورد و نه عدالت، بلکه فقط رنج را چند برابر میکند.
مساله اصلی: مرگ یک نفر یا زندگی میلیونها نفر
از دید ما، مساله اصلی نه این است که او چگونه میمیرد، در کدام پناهگاه و زیر کدام نام مقدس، بلکه این است که جامعه به کدام سو میرود. اگر نیروی متشکل و آزادی خواهی که بتواند همزمان با استبداد داخلی و سناریوهای جنگی خارجی مرزبندی کند ضعیف باشد، خلأ قدرت را یا نظامیان پر میکنند یا بازیگران و نیروهای مخرب جامعه و نیروهای نیابتی دول ارتجاعی منطقه.
مرگ رهبر یک حکومت سرکوبگر میتواند لحظه ای نمادین و حتی شکسپیری باشد، اما تاریخ با نمادها پیش نمیرود، با توازن قوا پیش میرود. بدون سازمانیابی آگاهانه و افق روشن برای آزادی و برابری، سقوط یک سر به معنای پایان عمر هیولا نیست. فقط میتواند آغاز دوره ای پرآشوب تر از کشمکش بر سر لاشه قدرت باشد، دوره ای که در آن باز هم این مردم عادی هستند که هزینه اصلی را میپردازند.