تهدید به مرگ امیر طاهری یک حاشیه نیست. یک علامت است. علامت فروپاشی سیاسی جریانی که حتی تحمل خودی ترین منتقدان درباری خود را هم ندارد. امیر طاهری نه کمونیست است، نه برابری طلب رادیکال، نه خواهان انقلاب اجتماعی. او نه پرچم سرخ برافراشته و نه نظم موجود را از ریشه به چالش کشیده است. جرم او، اگر بخواهیم دقیق و بی اغراق بگوییم، فقط یک چیز است: نقد دفترچه اضطرار پروژه سلطنت طلبان در کنفرانس مونیخ. نقد یک متن. نقد یک سناریوی پوشالی مبانی قدرت. نقد یک فانتزی انتقال قدرت.
و پاسخ چه بود؟ به گفته خودش، تهدید به مرگ و تعیین قیمت برای جان انسان: آن هم نه تهدیدی مبهم و سربسته، بلکه همراه با تعیین رقم. دویست هزار دلار. قیمت گذاری بر جان انسان. این زبان، زبان نقد و سیاست نیست. این زبان آشناست. زبان فاشیسم سلطنتی است.
اما این لحظه، لحظه افشاگری کوبنده است. نه درباره امیر طاهری، بلکه درباره ماهیت جریانی که حتی در تبعید، حتی در بی قدرتی، حتی در فضای مجازی، تمرین حذف فیزیکی و نابودی میکند. جریانی که هنوز به قدرت نرسیده، اما نرخ نامه مرگ صادر میکند. این دیگر اختلاف نظر سیاسی نیست. این عبور آگاهانه از نقد به ارعاب است، از سیاست به تهدید، از گفتگو به چُماق و نابودی.
جریان سلطنت طلبی سالهاست که دیگر حتی زحمت پنهان کردن ماهیت ارتجاعی خود را به خود نمیدهد. آن نقاب بَزَک شده “دموکراسی خواهی” و “گذار مسالمت آمیز” مدتهاست کنار رفته و آنچه عریان ایستاده، فالانژیسمی پَرخاشگر، «عَربَده کِش» و منکوب کننده است. نقطه آغاز این عریانی، شاید روزی بود که پرویز ثابتی از قبر تاریخ بیرون کشیده شد، نه برای پاسخگویی، که برای الهام بخشی. از همان جا، چُماق، فحاشی، عربده کشی و لات بازی به عنوان نرمهای “کنش سیاسی” این جریان رسمیت یافت.
مدتی است که «سلطنت طلبان» میکوشیدند با تهدید و تعرض، تظاهرات کمونیستها و آزادیخواهان را به میدان زور آزمایی خیابانی بدل کنند. نه با استدلال، نه با سیاست، بلکه با مشت گره کرده و فُحش و چماق و تعرض. این یک تصادف نبود. این تمرین بود. تمرین حذف. امروز اما ماجرا از خیابانهای خارج کشور عبور کرده و به داخل جامعه کشیده شده است. در مراسم هفتم خسرو عَلیکُردی، جماعتی منتسب به همین جریان، با سنگ پرانی و شعارهای مرگ طلبانه، پیام خود را شفاف اعلام کردند: اپوزیسیون باید حذف شود. شعار “مرگ بر سر سه مفسد” فقط یک شعار نبود، اعلام دستور کار بود. همان طور که شعار “هر که نگه پهلوی اجنبی است” چیزی جز تقسیم جامعه به خودی و دشمن نیست. این زبان، زبان پاکسازی و فاشیسم عریان است.
اما مساله فقط افشا نیست. مساله نحوه مواجهه جامعه است. هر جا که با شعار”مرگ بر سه مفسد” ظاهر میشوند، فرقی نمیکند سلطنت تمام عیار باشند، نیروهای اطلاعاتی رژیم باشند، یا دسته جات اجیر شده. «پاسخ جامعه آزادیخواه باید روشن، تعرضی و بی ابهام باشد:
“مرگ بر جمهوری اسلامی” و همزمان: “فالانژیستْ برو گُمشو”.»
و این نه «خُشونت طلبی»، بلکه مرزبندی سیاسی است. مرزبندی میان آزادی خواهی و حذف. همانگونه که در مقابل تعرض دسته جات حزبُ اللهی چنین میشد.
شعار “جاوید شاه” نیز، اگر قرار نیست بی پاسخ بماند، باید با شعاری مواجه شود که افق واقعی مبارزه را نمایندگی کند، نه گذشته پوسیده را: “
“نه رهبری، نه سلطنت: ازادی و برابری”
این تقابل شعارها، تقابل دو جهان است. یک سو جهان اطاعت، چکمه و مرگ. سوی دیگر جهان انسان، آزادی و برابری.
در این میان، نباید فراموش کرد که بیشترین بهره بردار این فالانژیسم سلطنت طلب، خود رژیم اسلامی است. جمهوری اسلامی سالهاست برای سرکوب آپوزیسیون ازادیخواه و برابری طلب، به چنین نیرویی نیاز دارد. نیرویی که خود را اپوزیسیون مینامد، اما عملا صفوف مبارزه را مخدوش میکند، درگیری میسازد، و سرکوب را نیز توجیه پذیر میکند. فالانژیسم سلطنتی، از این منظر، نه فقط نیرویی ارتجاعی و مُخرب فرعی، که ابزار مفید بقای رژیم اسلامی در کنار دستگاه سرکوب و تحمیق اش است.
این یک همنظری ایدئولوژیک نیست. همسویی کارکردی است. همان تاکتیکی که دولت اسرائیل سالها در قبال حماس به کار برد: تقویت یا تحمل یک نیروی ارتجاعی و خشن، برای حاشیه ای کردن الفتح ناسیونالیست و بی اعتبار کردن کل پروژه استقلال فلسطین. نتیجه چه شد؟ انشقاق، جنگ داخلی، و مشروعیت بخشی به سرکوب. امروز، فالانژ سلطنت طلب دقیقا چنین نقشی را برای رژیم اسلامی بازی میکند. نه به عنوان متحد، بلکه به عنوان مخالف سودمند.
وقتی تهدید به مرگ از دهان “اپوزیسیون” بیرون می آید، رژیم اسلامی با آسودگی بیشتری سرکوب میکند. وقتی چُماق سلطنت طلب بر سر آزادیخواه فرود می اید، جمهوری اسلامی دستش را میشوید. وقتی صفوف مبارزه مخدوش میشود، استبداد نفس میکشد. به این معنا، فالانژ سلطنت طلب، سودمندترین دشمن ساختگی برای رژیم اسلامی است.
ما مبارزه نمیکنیم که جای حکومتِ آدمکُشان اسلامی را، فالانژیسمِ سلطنتی بگیرد که یک بار سرنگون شده و امروز چشم به توپ و تانک دولتِ «نسل کُش» اسرائیل دوخته است. ما مبارزه نمیکنیم تا استبداد عَمامه و اسلام را با استبداد تاج تعویض کنیم. مبارزه ما برای آزادی انسان است، نه بازسازی و نوسازی دستگاه سرکوب این بار با هژمونی ساواک در کنار ساواما.
جامعه آزادیخواه و برابری طلب، کمونیستها، در برابر این جریان قاطعانه خواهند ایستاد. اجازه نخواهند داد که با تهدید، فحاشی و عربده، صفوف مبارزه علیه رژیم اسلامی مخدوش شود. فالانژ سلطنتی باید افشا شود، منزوی شود و از نظر سیاسی خلع سلاح شود.
تهدید به مرگ امیر طاهری باید قاطعانه و بی قید و شرط محکوم شود. نه چون او امیر طاهری است، بلکه چون اگر امروز منتقدِ «مُحافِظه کار» را تهدید کنند، فردا نوبت جامعه است. فالانژ، اگر مهار نشود، همیشه گرسنه تر میشود.
این هُشدار، نه اخلاقی است و نه شخصی. یک ضرورت سیاسی است. آزادی با فالانژیسم قابل جمع نیست. برابری با تهدید و حذف همسو نیست. و سرنگونی رژیم اسلامی، بدون طرد قاطع این جریان، «فقط» «تعویضِ چَکمه» است.