ونزوئلا: نخستین جبهه اعلام ‌نشده جنگ سرد جدید✍️علی جوادی

مقالات

ونزوئلا: نخستین جبهه اعلام ‌نشده جنگ سرد جدید
کاراکاس در روزهای اخیر کمتر به پایتخت یک کشور زنده شباهت دارد و بیشتر به صحنه‌ای از یک کمدی سیاه که با مهمات جنگی واقعی اجرا می‌شود. ناوهای آمریکایی روی آبهای کارائیب لبخند نظامی می‌زنند، زیردریایی‌های اتمی در سایه سواحل ونزولا تردد می‌کنند، و ناوشکنهای دندان‌ پهن، با همان ژست کلاسیک گانگسترهای دهه سی، وارد میدان شده‌اند. کاخ سفید این نمایش را با صورتک “مبارزه با مواد مخدر” توجیه می‌کند. گویی همان دولتی که تجارت هروهین در افغانستان را سالها در قالب یک طرح مهندسی اداره می‌کرد، امروز برای دستگیری چند قاچاقچی، ناو هواپیما‌بر و زیر دریایی اتمی اعزام می‌کند. ادعایی که در جهانی سالم‌تر عنوان “جوک سال” را می‌برد، اما این بار طنز ماجرا از لوله توپهای واقعی تعریف می‌شود، نه در کنسرتهای استندآپ.
زیر این نمایش دروغ و فریب، واقعیتی زمخت‌تر نشسته است: ابرقدرت آمریکا، هرچند فرتوت، هنوز می‌خواهد به جهان و به ویژه آمریکای لاتین یاد آوری کند که “قلدر اصلی” همچنان خودش است. برای این یاد آوری، یک بهانه لازم داشت. و چه بهانه‌ای دم ‌دستی‌تر از مواد مخدر؟ بهانه‌ای که از شدت تکرار، حتی کارتلهای واقعی مواد مخدر هم آن را به تمسخر می‌گیرند.
«چرا آمریکا برگشته است؟»…
برای همان چیزی که هر ابرقدرت می‌خواهد: حاکمیت، کنترل، و بازسازی هژمونی تاریخی. آمریکای لاتین هرگز برای واشینگتن یک منطقه عادی نبوده است. از لحظه‌ای که دکترین مانرو در ۱۸۲۳ اعلام شد، این منطقه به عنوان “حیات خلوت” آمریکا تعریف شد: ملک خصوصی، قلمرویی که هیچ رقیب جهانی حق دست زدن به آن را ندارد.
اما جهان امروز همان جهان دیروز نیست. چین در آمریکای لاتین به یک غول اقتصادی تبدیل شده، وام می‌دهد، زیرساخت می‌سازد و بندرهای کلیدی را تحت کنترل می‌گیرد. روسیه در کاراکاس با پیمانهای امنیتی و قراردادهای نظامی مستقر شده است. رژیم اسلامی ایران نیز – با جاه ‌طلبی کور- پا در قلب کاراکاس گذاشته و با مادورا زنجیره‌ای از روابط سیاسی و نظامی ساخته است.
برای واشینگتن، این ترکیب فقط یک “نفوذ” نیست؛ یک چاقوی ژئوپلیتیکی است که در پهلوی قدیمی‌ترین منطقه نفوذش فرو می‌رود. و هنگامی که این ابر قدرت احساس کند تاجش می‌لغزد، به ابزارهای کهنه اما امتحان ‌پس ‌داده‌اش متوسل می‌شود: ناو، بمب، تحریم، عملیات ویژه، و اگر لازم شد، کودتا، جنگ و اشغالگری. بحران ونزولا از همین منطق قدیمی پیروی می‌کند. فقط این بار با چهره‌ای خشن‌تر، چون حریف جدی‌تر است.
ترامپ، در میان این شطرنج تاریخی، نه یک ژنرال است و نه استراتژیستی که جهان را در محورهای بلند مدت تحلیل کند. او یک دلال جهان ‌فروش است: کسی که جهان را انبار آهن ‌پاره و جنگ را مزایده می‌بیند. برای او، ونزولا مجموعه‌ای از فرصت ‌هاست: فرصتی برای قلدری، فرصتی برای بازسازی هژمونی فرسوده، فرصتی برای نفت ارزان، و فرصتی برای تحریک پایگاه ترامپیستی‌اش با نمایش اقتدار.
«جهان دو قطبی، جنگ سردی جدید»…
اما زیر این قلدربازی، یک زلزله ژئوپلیتیکی در جریان است: جهان دوباره در حال قطب‌ بندی است. نه با شعارهای جنگ سرد اول، بلکه با منطق سخت اقتصاد و حوزه نفوذ و قدرت، حوزه کنترل انرژی، نظامی‌گری و زنجیره تأمین. یک قطب: آمریکا، اروپا و ناتو. قطب دیگر: چین، روسیه، رژیم اسلامی، کره شمالی، ونزولا و حاشیه گسترده بریکس.
برای درک این قطب ‌بندی تازه، باید به عقب بازگشت: به فروپاشی بلوک شرق. پس از سقوط شوروی، جهان وارد دوره‌ای کوتاه از خلا قدرت شد. آمریکا در آن زمان با توهمی به نام “نظم نوین جهانی” و سپس با قصه ‌پردازی عوام ‌فریبانه “پایان تاریخ”، خود را فرمانروای بی ‌رقیب سیاره تصور کرد. اما این فاصله، فاصله میان فروپاشی یک بلوک و شکل‌ گیری بلوکی جدید و شکل گیری جهان دو قطبی، یک “وقفه تاریخی” بود و نه یک نظم پایدار.
سرمایه ‌داری جهانی نمی‌توانست تک ‌قطبی بماند؛ خود گسترش سرمایه، حوزه نفوذ متفاوت و نتیجا قطب بندی های جدید می‌سازد. همانگونه که فشار زمین، کوه می‌سازد.
چین با جهشی بی‌سابقه، به مرکز ثقل اقتصاد جهانی بدل شد. روسیه با اتکا به انرژی، قدرت نظامی و شبکه‌های امنیتی، دوباره قد علم کرد. بریکس به یک ستون اقتصادی – سیاسی دنیا بدل شد. نتیجه آن بود که جهان از “تک ‌قطبی توهمی” به “چندقطبی واقعی” و اکنون به “دو قطبی خشن” تبدیل شده است.
در این نقشه تازه، ونزولا یک نقطه اتفاقی نیست؛ یک گره استراتژیک است. جایی که خطوط تقابل جهانی به هم می‌رسند. عرصه ای از کشمکش دو قطب جدید. عرصه هایی از جنگ سرد در حال شکل گیری.
«صحنه داخلی ونزوئلا»…
اما در عین حال باید به نیروهای درگیر در صحنه داخلی ونزولا نیز نگاه کرد. از یک سو حکومت مادورا ایستاده است: نسخه آمریکای لاتینی رژیم اسلامی ایران. حکومتی که با شعارهای توخالی “ضد امپریالیستی – ضد آمریکایی”، اقتصاد یک ملت را به خاک سیاه نشاند، سرکوب را سیستماتیک کرد، جامعه را به فلاکت کشید و همه چیز را “توطئه خارجی” نامید. حکومتی که مردم را گرسنه می‌کند و سپس از همان گرسنگی سپر دفاعی می‌سازد.
مردم ونزولا حق دارند مادورا را نخواهند؛ این یک حق انسانی و آزادیخواهانه است. نفرت آنان اساسا محصول هزینه‌های آمریکا یا تبلیغات غربی نیست. محصول صفهای نان، بی ‌دارویی، سقوط ارزش پول، جنایت سازمان ‌یافته دولتی و فروپاشی کامل زندگی روزمره است.
اما هر حکومت فاسد و مستبد، از قرار به طور طبیعی در این دنیای وارونه اپوزیسیون فاسد و مستبد خود را نیز تولید می‌کند. در ونزوئلا، این اپوزیسیون راست، که غرب آن را با نورافکن “امید دموکراسی” معرفی می‌کند، در واقع یک لابی جنگ‌ طلب است. اپوزیسیونی که نوبل صلح گرفته، اما برای بمباران آمریکا شمع روشن می‌کند. برای آنان “آزادی” اسم رمز “قدرت” است و “مداخله خارجی” اسم رمز “راهی که بدون آن نمی‌توانیم حکومت کنیم.”
شباهت ساختاری این اپوزیسیون با سلطنت ‌طلبان ایران به قدری زیاد است که گویی از یک کارخانه سیاسی بیرون آمده‌اند. همان بی‌ ریشگی، همان وابستگی به آمریکا و اسرائیل، همان گدایی برای جنگ، همان اعلام آمادگی برای سرکوب آزادیخواهی و برابری طلبی. هر دو نیرو فقط یک آرزو دارند: حکومت کردن روی خاکستر جنگ.
«ونزوئلا یک عرصه جنگ سرد جدید»….
اما آنچه به بحران ونزولا ابعاد جهانی می‌دهد، قرار گرفتن آن در گسل دو قطبی تازه جهان است. ونزولا به صحنه یک جنگ سرد نوین بدل شده است. جنگی که نه رسما اعلام شده و نه رسما پایان خواهد یافت. جنگی که در اوکراین با توپ و تانک جریان دارد، در دریای چین جنوبی با ناوشکن، در تهران با تحریم و تهدید جنگی و در ونزولا با حضور ناوهای آمریکایی. این جنگ سرد تازه، محصول بازترسیم جهان است، جهان پس از توهم خونین جهان تک ‌قطبی.
در این چشم‌انداز، تراژدی ونزولا معنای عمیق‌تری پیدا می‌کند: کشوری که از سه سو له می‌شود – از سوی ابر قدرت آمریکا، از سوی حکومت مستبد مادورا، و از سوی اپوزیسیون راست جنگ ‌طلبی که “آزادی” را با جنگ و نابودی جامعه میخواهد به خورد جامعه بدهد. و مردمی که برای رهایی از جهنم مادورا، نباید به جهنم آلترناتیو جنگی آمریکا رانده شوند. مردمی که باید از میان دو قطب و دو ارتجاع و دو جهنم، راهی انسانی و آزادیخواهانه برای خود بیابند.
و این درس ونزولاست: آزادی نه از دل ناوهای آمریکایی بیرون می‌آید، نه از دل حکومتهای مستبد، و نه از دل اپوزیسیونهای مرتجع و جنگ طلب و ضد جامعه. آزادی زمانی ممکن می‌شود که طبقه کارگر و مردم آزادیخواه، به عنوان نیروی سازمان ‌یافته و آگاه تاریخی، در مرکز صحنه قرار بگیرند و هیچ یک از قطبهای قدرت را به رسمیت نشناسند. ونزولا امروز تنها یک بحران نیست؛ اعلان آغاز جنگ سرد جدید است. و این جنگ سرد تازه، اگر مردم جهان هوشیار نباشند، می‌تواند گسترد شود، حوزه های متعددی را به کام خوب بکشد.