«شَلاق» بر پَیکَرِ آتش، روایت یک جنایت، مقاومت و حافظه✍️علی جوادی

زنان

«شَلاق بر پَیکَرِ آتش»..
«روایت یک جنایت، مقاومت و حافظه»..
شلاق امضای رژیم بود، امضایی خشن و بی ادب که بر پوست کسانی فرود می آید که جرات داشتند نام کشته را بلند کنند. آتش شاکرمی، خاله نیکا شاکرمی، زنی که پس از قتل نیکا سکوت نکرد و صدا را به دادخواهی تبدیل کرد، به حکم دستگاه قضایی رژیم اوباش اسلامی به سی و هشت ضربه شلاق محکوم شد و این حکم اجرا شد. اتهام رسمی او نشر اکاذیب اعلام شد، اتهامی که در فرهنگ سیاسی رژیم اسلامی معنایش بسیار ساده است: گفتن حقیقت. بردن نام نیکا. نپذیرفتن اینکه حافظه عمومی باید پاک شود. ایستادن در برابر فراموشی.
این حکم بر اساس شکایت شخصی ثبت شده به نام مادر نیکا صادر شده است. این واقعیت باید روشن بیان شود، اما نمی توان آن را بدون دیدن زمین سیاسی که رژیم ساخته فهمید. رژیم اسلامی همان سازوکاری است که اول می کشد، بعد خانواده را به جان هم می اندازد، و سپس بازمانده را شلاق می زند. قتل نیکا، فشار بر خانواده، و شلاق بر آتش سه بخش یک سیاست واحد هستند: نابودی حافظه جمعی و دفن حقیقت.
«شلاق نه قانون که وحشی گری مدرن است»…
شلاق قانون نیست. شلاق عدالت نیست. شلاق ابزار حکومت وحشت است. شلاق تلاشی است برای شکستن تن و خرد کردن صدا. پیام شلاق روشن است: اگر حقیقت را بگویی درد می بری. اما درد تن می گذرد. زخم پوست درمان می شود. آنچه می ماند زخم حافظه است. حقیقت را نمی شود با تازیانه از بدن بیرون کشید. هر ضربه شلاق بر پیکر آتش، یک ضربه بر چهره رژیم بود. سندی از جنایت. سندی از پستی. سندی از سقوط اخلاقی.
«آتش ایستاد چون خاموشی ممکن نبود»..
آتش شاکرمی قهرمان متولد نشد. او سیاست را انتخاب نکرد. او خاله دختری بود که رژیم او را کشت. اما به جای خفه کردن گریه در گلو، ایستاد. صدایش را بلند نکرد تا قهرمان شود، چرا که هیچ انسان آزاده نمی تواند در برابر قتل عزیزش خاموش بماند. دادخواهی را آتش انتخاب نکرد، دادخواهی او را انتخاب کرد. دفاع از آتش دفاع از یک نماد نیست. دفاع از کرامت انسان است. دفاع از حق سوگواری آزاد است. دفاع از حقیقتی ساده است: انسان را برای گفتن حقیقت نمی توان با شلاق تنبیه کرد.
«مادر، سوگ و سکوتی که باید شکسته شود»..
اما ماجرا فقط آتش نیست. مادر نیکا اینجا ایستاده است. زنی سوگوار، زنی بریده از جهان، زنی که زمین را از زیر پا از دست داده. ما با رنج او همدرد هستیم. من شهادت میدهم، هیچ دردی کشنده تر از درد از دست دادن فرزند نیست. اما همدردی به معنای پذیرش هر رفتار نیست. شکایت علیه آتش به هر دلیلی که باشد قابل دفاع نیست. و سکوت در برابر شلاق سکوتی سنگین و خطرناک است. اگر خانواده گروگان بوده، اگر تهدید بوده، اگر فشار روانی سنگین بوده، این باید گفته شود. باید فریاد شود. پنهان کردن فقط به کار رژیم می آید. سکوت شلاق را ممکن کرد. مادر باید شکایت را حداقل پس از خروج از ایران پس می گرفت. این که نگرفت، سکوت را سنگین تر می کند. ما مادر را محکوم نمی کنیم، ما سکوت را نقد می کنیم. نقد ما نقد سکوت است نه نقد سوگ.
«خرافه، خواب و تاج پلاستیکی»…
در میانه این تراژدی، خرافه نیز وارد شد. مادر گفت نیکا به خوابش آمده و گفته از رضا پهلوی دفاع می کند. این سخن نه حقیقت است و نه سوگواری. این فریاد انسانی است که در محاصره به خیال پناه می برد. همانطور که سالها پیش محمد رضا شاه گفته بود ابوالفضل و علی نجاتش دادند، این بار نیز خواب به خدمت سیاست گرفته شد. سلطنت طلبان که نیکا را برای مدتی ابزار تبلیغی کردند، وقتی آتش شلاق خورد، خفه شدند. سکوت کردند. این سکوت رسوا کننده است. آنان نیکا را پاس نداشتند، آنان او را مصرف کردند. وقتی خاله اش شلاق خورد، هیچ تاجی تکان نخورد.
«رژیمِ تِروریستِ اسلامی مسبب همه چیز است»..
شکایت شخصی ثبت شد. اما زمین، فشار، ابزار، تهدید و ساختار را رژیم ساخت. رژیم خانواده را به میدان جنگ بدل کرد. و اکنون تنها یک سوی این جنگ حقیقت دارد. سوی دیگر فقط قدرت برهنه است. این نبرد فقط نبرد یک بدن نیست. نبرد حافظه است. نبرد یاد نیکا. نبرد حق سوگواری. نبرد حق انسان برای نام بردن از عزیزش.
«افشا، دفاع و فراخوان عمل»…
رژیم اسلامی را باید بی پرده افشا کرد. باید از آتش بی قید و شرط دفاع کرد. باید به مادر گفت: اگر در محاصره هستی بگو. اگر تهدید شده ای بگو. اگر نمی توانی سخن بگویی ما سخن می گوییم. اما شلاق را نمی توان پذیرفت. شلاق را نمی توان سکوت کرد. شلاق را نمی توان در خانواده دفن کرد. آتش تنها نیست. پیکر او صفحه ای است که تاریخ روی آن نوشته شده است. هر ضربه شلاق اعلام بیداری است. نیکا زنده است. آتش ایستاده است. «حافظه شِکست نمی خورد.»