نامه سرگشاده به فرح دیبا
اولریکه ماینهوف
ترجمه: سیف خدایاری
(۱۹۶۷)
حالتان چطور است، خانم پهلوی!
با خواندن مصاحبه شما با «Neue Revue’» مورخ ۷ و ۱۴ مه [۱۹۶۷]که در آن زندگی خود را به عنوان «ملکه» توصیف کردهاید، به ذهنمان رسید، برایت نامه ای بنویسیم. فکر می کنیم که اطلاعات کاملی در مورد ایران ندارید. به همین دلیل است که به مجلات آلمانی هم اطلاعات غلطی می دهید.
به عنوان مثال، میگویید که «تابستان در ایران بسیار گرم است و مانند اکثر ایرانیان، من به همراه خانوادهام به ریویرای ایران در دریای خزر سفر می کنم.»
مانند اکثر ایرانیان! کمی اغراقآمیز نیست؟ به عنوان مثال، در بلوچستان و مهران، بیشتر ایرانیان – در واقع۸۰ درصد آنها – از سفلیس رنج میبرند. و اکثر ایرانیان دهقانانی اند با درآمد سالانه کمتر از صد دلار. بیشتر زنان ایرانی شاهد مرگ هر دو فرزند خود – پنجاه از هر صد کودک – بر اثر گرسنگی، فقر و بیماری هستند. آیا کودکانی که چهارده ساعت در روز را صرف قالیبافی میکنند، نیز در تابستان به ریویرای ایران در دریای خزر سفر میکنند؟
[ می گویید] وقتی در تابستان ۱۹۵۹ از پاریس برگشتم و به دریای خزر رفتم، واقعاً «دلتنگ برنج ایرانی و به خصوص میوههای شیرین و طبیعی، دسرها و تمام چیزهایی بودم که وعده غذایی واقعی یک ایرانی را تشکیل میدهند… ” ببین! اکثر ایرانیها دلشان برای شیرینی تنگ نشده؛ آنها به نان نیاز دارند. برای مثال، برای دهقانان مهدیآباد، «وعده غذایی ایرانی» شامل کاه خیس خورده در آب است و این دهقانان فقط ۱۵۰ کیلومتر دورتر از تهران هستند و سعی میکنند از نابودی ملخها جلوگیری کنند، زیرا ملخها منبع اصلی تغذیه آنهاست. بسیار خب! آدم می تواند با خوردن ریشه گیاهان یا هسته خرما زنده بماند، اما نه برای مدت طولانی. اما دهقانان گرسنه ایرانی سعی میکنند این کار را انجام دهند و وقتی سی ساله میشوند، میمیرند. این میانگین امید به زندگی یک ایرانی است. اما تو هنوز جوانی، فقط بیست و هشت سال – بنابراین دو سال پرنغنم دیگر در پیش داری، که “ فقط در ایران میتوانی داشته باشی.”
همچنین گفته اید : متوجه شدم که شهر تهران تغییر کرده است: ساختمانها مثل قارچ از زمین بیرون زده بودند؛ خیابانها پهنتر و جادارتر بودند. دوستان من هم تغییر کرده بودند، زیباتر شده بودند، خانمهای واقعی و زیبا
شما با زیرکی آلونکهای «میلیونها نفر کمدرآمدتر»، دویست هزار نفر در جنوب تهران که در بیغوله ها و کلبههای پر ازدحام گلی شبیه لانه خرگوش زندگی میکنند را نادیده می گیرید. همانطور که نیویورک تایمز میگوید. پلیس شاه باید اطمینان داشته باشد که چنین چیزی را نبینید. اخیراً وقتی هزار نفر در محل ساخت و ساز در نزدیکی محلههای بهتر پناه در یک گود پناه گرفتند، صدها پلیس آنها را کتک زدند تا آسیبی به حساسیتهای زیباییشناختی کسانی که در تابستان به دریای خزر سفر میکنند، نرسد. برای شاه کاملاً قابل قبول است که رعایایش در این شرایط زندگی میکنند؛ چیزی که شاه نمی تواند بپذیرد، مشاهده آنهاست، حالا خودش یا شما . با این حال، می گویید : مردم شهرها کاملاً مرفه اند. روایت یک مسافر از جنوب ایران میگوید: «من کودکانی را میشناسم که سالها مانند کرم در خاک میغلتند و از علفهای هرز و ماهیهای گندیده تغذیه میکنند.» اینها فرزندان شما نیستند و می توانید از خداوند سپاسگزار باشید، اما بهرحال این ها آدم اند!
گفته اید که در رابطه با علم و فرهنگ، آلمان و همچنین فرانسه، انگلستان، ایتالیا و سایر فرهنگهای بزرگ در صف مقدم اند و این [ وضعیت] در آینده ای نزدیک تغییر نمی کند. زنده باد شاه! تا آنجا که به جمهوری فدرال مربوط میشود، عاقلانه است که چنین پیشبینیهایی را به سیاستمدارانی که با فرهنگ سروکار دارند محول کنید، آنها بیشتر میدانند. اما چرا مستقیماً نمیگویید که ۸۵ درصد از جمعیت ایران بیسوادند، همانطور که ۹۶ درصد از ساکنان مناطق روستایی بیسوادند. از پانزده میلیون دهقان در ایران، تنها ۵۱۴۴۸ نفر سواد خواندن دارند. اما دو میلیارد دلار “ کمک به توسعه ایران “ که پس از کودتا علیه مصدق در سال ۱۹۵۳ دریافت کردید را ، همانطور که کمیتههای تحقیق آمریکایی اظهار داشتند، «به هوا رفته» است.
اثری از مدارس و بیمارستانهایی که قرار بود با این پول ساخته شوند، دیده نمی شود. اما شاه اکنون سربازان وظیفه را به روستاها میفرستد تا به فقرا آموزش دهند: که به آنها گفته میشود، «سپاه دانش». بد نیست که حواس مردم برای مدتی از گرسنگی، تشنگی، بیماری و مرگ پرت شود. آنها از گفته شاه که هوبرت همفری با بیملاحظگی تکرار کرد، آگاه هستند: «به لطف کمکهای ایالات متحده، ارتش در وضعیت خوبی است و آماده مقابله با غیرنظامیان است. ارتش نه برای جنگ با شوروی، بلکه برای جنگ با مردم ایران آماده میشود.»
میگویید شاه «شخصیتی ساده، برجسته و وظیفهشناس است، درست مانند یک شهروند عادی». وقتی به این فکر میکنیم که انحصار شاه بر مزارع تریاک به تنهایی سالانه میلیونها سود به همراه دارد،؛ اینکه او منبع اصلی مواد مخدر قاچاق شده به ایالات متحده است؛ اینکه تا اواخر سال ۱۹۵۳ تریاک در ایران چیزی ناشناخته بود، این توصیفات کمی اغراقآمیز به نظر میرسد. در این فاصله، به ابتکار شاه، ۲۰ درصد از کل ایرانیان به تریاک معتاد شدهاند. در این کشور، افرادی که مشغول چنین تجارتی اند، معمولاً وظیفهشناس خوانده نمیشوند. آنها خلافکار محسوب میشوند و برخلاف «شهروندان عادی» زندانی میشوند.
میگویبد: «تنها تفاوت این است که شوهر من هر کسی نیست، بلکه باید مسئولیتهای بزرگتر و سنگینتری نسبت به سایر مردان داشته باشد.»
منظورتان از مجبور است را روشن کنید؟ مردم ایران از او التماس نکردند که شاه ایران شود. می دانید که سرویس مخفی آمریکا – همان سیا – او را سر کار آورد و این کاری ارزان نبود. ظاهراً سیا نوزده میلیون دلار برای سرنگونی مصدق هزینه کرد. ما فقط میتوانیم در مورد اینکه پول “ کمک به توسعه” کجا رفته است، حدس بزنیم، زیرا جواهراتی که او به شما داده است – یک تاج به ارزش ۱.۲ میلیون مارک، یک سنجاق سینه به ارزش ۱. میلیون مارک، گوشوارههای الماس به ارزش ۲۱۰،۰۰۰ مارک، یک دستبند الماس، یک کیف دستی طلایی – به دو میلیارد میرسد. اما نگران نباشید، غرب حقیر تر از آن است که شاه را به خاطر اختلاس چند میلیاردی، قاچاق تریاک، رشوه دادن به بازرگانان، اقوام، ماموران امنیتی مخفی یا به خاطر آن جواهراتی که برای شما خریده است، به خطر بیندازد. او تضمین می کند که نفت ایران قبل از خشک شدن چاهها و پایان قرن هرگز ملی نخواهد شد، او تضمین می کند که حتی یک ریال هم به مدارس ایران نمی رسد، مبادا به مردم ایران بیاموزند که چگونه سرنوشت خود را به دست بگیرند؛ چگونه از نفت برای ساختن صنعت خود استفاده کنند، چگونه ارز خارجی را برای ماشینآلات کشاورزی و برای آبیاری زمین خرج کنند و گرسنگی را در زمین مهار کنند. شاه تضمین میکند که دانشآموزان و دانشجویان شورشی مرتباً به ضرب گلوله کشته شوند و نمایندگان مجلس که نگران رفاه کشور هستند، دستگیر، شکنجه و به قتل میرسند. او تضمین میکند که ارتشی متشکل از دویست هزار نفر و همچنین شصت هزار مأمور مخفی و سی و سه هزار پلیس ، که به لطف بودجه ایالات متحده مسلح و پروار شدهاند و توسط دوازده هزار مشاور ارتش ایالات متحده رهبری میشوند، کشور را برای باجگیری در اختیار دارند. همه اینها برای جلوگیری از تنها چیزی است که میتواند کشور را نجات دهد: ملی شدن نفت ایران، همانطور که در اول ماه مه ۱۹۵۱ در زمان مصدق اتفاق افتاد. برای شاه مانند خوکی در آغل ، میلیونها دلاری که در سنت موریتز بر باد می دهد یا به بانکهای سوئیس منتقل میکند، در مقایسه با میلیاردها دلاری که نفت او برای شرکتهایی مانند بریتیش پترولیوم اویل کامپس (BP)، استاندارد اویل، کلتکس، رویال داچ، شل و سایر شرکتهای انگلیسی، آمریکایی و فرانسوی به ارمغان میآورد، ناچیز است.
پناه بر خدا! مسئولیتی که شاه برای سود غرب بر دوش دارد، در واقع «بزرگتر و سنگینتر» از مسئولیت دیگران است.
اما شاید شما به چیزی خستهکننده مثل پول فکر نمیکنید، شاید فقط به اصلاحات ارضی فکر میکردید.
شاه شش میلیون دلار خرج میکند تا دفاتر روابط عمومی و بنگاه خیرخواهی او را تبلیغ کنند. و درست است که قبل از اصلاحات ارضی، زمینداران بزرگ ۸۵ درصد از کل زمینهای کشاورزی را در اختیار داشتند، در حالی که اکنون ۷۵ درصد را در اختیار دارند. اکنون یک چهارم زمینها متعلق به دهقانان است و دهقانان بهای اصلاحات را طی پانزده سال با بهره ده درصد پرداخت میکنند. اکنون دهقان ایرانی «آزاد» است؛ او دیگر فقط یک پنجم از برداشت خود را دریافت نمیکند. اکنون دو پنجم دریافت میکند؛ سه پنجم دیگر به صاحب زمینی میرسد که زمین را به او فروخته است و نه سیستمهای آبیاری، بذر یا حیوانات بارکش. اینگونه است که آنها موفق شدهاند دهقانان را فقیرتر، بدهکارتر، وابستهتر، درماندهتر و مطیعتر کنند. به راستی، همانطور که شما به درستی اشاره کردید، شاه یک «مرد معنوی باهوش» است.
در مورد نگرانیهای شاه در مورد وارث تاج و تخت اش میگویید: «در این مورد، قانون اساسی ایران بسیار سختگیرانه است. شاه ایران باید پسری داشته باشد که روزی بتواند بر تخت سلطنت بنشیند و شاه بتواند سرنوشت ایران را در دستان او قرار دهد… در این مورد، قانون اساسی سختگیرانه و خشک است.»
عجیب است که شاه به بقیه قانون اساسی اهمیتی نمیدهد، او کسی است که باید تعیین کند چه کسی نماینده مجلس شود، برخلاف قانون اساسی، و همه نمایندگان مجلس را مجبور میکند قبل از اینکه حتی پذیرفته شوند، فرم استعفای بدون تاریخ را امضا کنند، هیچ جملهای نمیتواند بدون سانسور در ایران منتشر شود، تجمع بیش از سه دانشجو در یک گروه در محوطه دانشگاه تهران غیرقانونی است، چشمان وزیر دادگستری مصدق از حدقه بیرون آورده شد، عموم مردم از حضور در پروندههای دادگاهی منع شدهاند، شکنجه بخشی از زندگی روزمره در سیستم قضایی ایران است. آیا قانون اساسی در مورد این موارد کمتر سختگیرانه و سختگیرانه عمل میکند؟ فقط برای اینکه کمی قضیه روشن شود، اینجا مثالی از شکنجه در ایران می آورم:
نیمهشب ۱۹ دسامبر ۱۹۶۳، مأمور تحقیق شروع به بازجویی کرد. ابتدا از من سوالاتی پرسید و پاسخهایم را نوشت. سپس شروع به پرسیدن چیزهایی کرد که اهمیتی نداشتند یا از آنها بیاطلاع بودم. فقط میتوانستم بگویم که چیزی نمیدانم. مأمور تحقیق با یک باتوم پلاستیکی به صورت و سپس به دست راست و دست چپم ضربه زد. هر دو دستم را زخمی کرد. با هر سوال مرا کتک میزد. سپس مرا مجبور کرد که برهنه روی یک اجاق برقی داغ بنشینم. بعد اجاق را در دست گرفت و آن را روی بدنم نگه داشت تا اینکه بیهوش شدم. وقتی به هوش آمدم، سوالات را تکرار کرد. بعد یک بطری اسید از اتاق دیگری آورد، محتویات را داخل یک پیمانه ریخت و باتوم را داخل ظرف فرو کرد…»
آیا تعجب میکنید که رئیس جمهور فدرال با وجود همه این وحشیگری، شما و همسرتان را به این کشور دعوت کرده است؟ ما تعجب نمی کنیم. از او بپرسید که در مورد برنامهریزی و ساخت اردوگاههای کار اجباری چه میداند؟ این حوزه تخصص اوست.
دوست دارید درباره ایران بیشتر بدانید؟ کتابی که به تازگی در هامبورگ منتشر شده، توسط یکی از هموطنان شما نوشته شده است که مانند شما به علم و فرهنگ آلمان علاقهمند است و مانند شما کانت، هگل، برادران گریم و برادران مان را خوانده است.. :ایران، الگوی یک کشور در حال توسعه یا دیکتاتوری جهان آزاد، نوشته بهمن نیرومند، با یک پسگفتار از هانس مگنوس انزنسبرگر.
این منبع حقایق و مستنداتی است که برای کمک کردن به شناختتان از ایران استفاده کردهایم. نمیدانم آیا افرادی وجود دارند که پس از خواندن این کتاب شبها راحت بخوابند و شرمنده نباشند.
ما قصد توهین به شما را نداشتیم. اما نمیخواهیم که مردم آلمان نیز با مطالبی مثل مصاحبه شما با «Neue Revue’» مورد اهانت واقع شوند.
با احترام،
اولریکه ماری ماینهوف