گورباچفیسم – منصور حکمت «بحث در جلسه ستاد سیاسى حزب کمونیست ایران»

نشريات

گورباچفیسم – بحث در جلسه ستاد سیاسى حزب کمونیست ایران
متن پیاده شده از روى نوار

قسمت اول

[موضوع بحث این جلسه] گورباچفیسم است. هدف ما از این بحث این است که اگر بشود اولاً اینکه یک خطى در بیاید راجع به موضعگیریهاى ما نسبت به این مسأله که بشود بر آن مبنا با گروههاى دیگر برخورد کرد. ثانیاً شاید بشود راجع به خود گورباچفیسم یک مقاله پُرمحتوایى بنویسیم براى یکى از نشریات که کمک کند به ما در این عرصه یک خرده دخالت بیشترى بکنیم در این بحثها و غیره. این بحث را ستاد سیاسى عرضه میکند. فکر میکنم رفیق ایرج.

قسمت دوم ٢٣ دقیقه

هر چند این بحث اسمش گورباچفیسم است ولى فکر میکنم این لغت میتواند گمراه کننده باشد بخاطر اینکه تحولات اجتماعى و روندهاى اجتماعى را دارد به برنامه‌هاى اشخاص و جریانات انسانى ربط میدهد. در صورتى که من فکر میکنم آن چیزى که اینجا دارد تعیین میشود و آن چیزى که تابع سیستم ما است خود تفکر گورباچفى و ایدئولوژى حاکم شوروى و برنامه‌هاى حاکم بر شوروى است و آن چیزى که اجتناب ناپذیر باید جلو برود آن روند اقتصادى و اجتماعیى است که در جامعه شوروى نیازش حس شده است.

به این معنى من شاید این ملاحظه را داشته باشم به صحبتهاى رفیق ایرج، اینکه گورباچف در مورد چیزهایى حدود و ثفورى قائل است به این معنى نیست که تاریخ شوروى این حدود و ثغور را رعایت میکند. براى مثال گورباچف گفته مالکیت باید دولتى بماند. بنظر من خُب گورباچف گفته براى اینکه یک مقطع معیّنى حرف میزند و ایدئولوگ یک دوره انتقالى است. ولى اگر تاریخ و اقتصاد شوروى به اهدافى که گورباچف بیان میکند برسد دیگر این حکم گورباچف وابسته و محدود نمیماند و راه خودش را طى میکند.

من فکر میکنم مسأله را باید در آن روندها دید. اگر بخواهم راجع به آنها حرف بزنم که رفقا هم گفتند (جعفر بدرستى گفت) این بحران سرمایه‌دارى دولتى است این شکل معیّن سرمایه‌دارى دولتى است. منتها خاصیت این سرمایه‌دارى دولتى این بود که در مکانیسم بازار دست بُرد، چون سرمایه‌دارى دولتیى هم هست که این کار را نمیکند. از طریق سیاست مالى، سیاست پولى، تمرکز بانکها در دست دولت، تمرکز تجارت در سطح معیّنى در دست دولت، تمرکز شاخه‌هاى معیّنى از صنعت در دست دولت، کار خودش را پیش میبرد. مثلاً کشورى مثل ایران را در نظر بگیرید اقتصاد دولتى خیلى بزرگ است و نقش زیادى دارد در حیات اقتصادى. فقط بصورت ارزش اگر حساب کنید ۶٠٪ است ولى کار هیچ کسى بدون دولت نمیگذارد یعنى صنایع کلیدى دست دولت است. اتفاقهاى کلیدیى در اقتصاد از طریق دولت میافتد که حتى در ارزش کمّى کالاها و اینها خودش را نشان نمیدهد. فرق شوروى با این سیستم این است که این در مکانیسم بازار دست بُرده و عامل تعدد سرمایه و رقابت سرمایه بعنوان یک مکانیسم پیشبرنده اقتصادى و برقرار کننده تعادل اقتصادى را حذف کرده و به جاى آن تصمیمگیرى انسانى را گذاشته است، توسط ادارات و دوایر معیّنى و وزارتخانه‌ها و غیره.

تاریخ روسیه نشان میدهد که این یک خواصى داشته. اولاً این حاصل یک وضعیت سیاسى در کشور بود یعنى انقلاب ١٩١٧ که برنامه‌ریزى را گذاشته بود بعنوان یکى از اهدافش تحت نام سوسیالیسم و به این معنى شروع این پروسه بحثهاى “سوسیالیسم در یک کشور” است، راه افتادن اقتصاد متکى به برنامه که اقتصاد ملى روسیه را بچرخانند. منتها دست بردن در اقتصاد بازار فوایدى دارد و ضررهایى، که دوره فوایدش مال وقتى است که شما بخواهید یک دوره انتقالى را از یک اقتصاد عقب مانده طى کنید. به همین دلیل این سیستم اقتصادى براى کشورهاى تحت سلطه که در شرایط توسعه پیدا کردن هستند و میخواهند برنامه توسعه بریزند تا حالا کاملاً مفید و مؤثر بوده، خیلیها الگوهایشان را از روسیه برداشته‌اند و هنوز هم معتبر است. یعنى هنوز هم گرچه نمونه‌هایى مثل کره جنوبى و اینها دارند این را رد میکنند، هنوز هم خیلى از کشورها در پایه برنامه‌ریزى‌شان این چیزها را رعایت میکنند. براى مثال جایگزین کردن قیمتهاى بازار با قیمتهاى سایه‌اى – قیمتهاى برنامه‌اى. طرف میخواهد سرمایه نرود به سَمت تولید فلان کالا، برود به سَمت حوزه فلان کالاى دیگر، قیمتهاى اینها را در برنامه متفاوت میگذارد از آن چیزى که واقعاً تعادل بازار را نشان میدهد و در نتیجه مدام باعث میشود که سرمایه از یک بخش منتقل شود به آن بخشى که قیمتهایش مصنوعاً بالا نگهداشته شده و در برنامه‌ریزى بالا محسوب میشود. آنها را قیمت حساب میکنند ولى کالاهایى را که در فلان شاخه دیگرى بوجود آمده را با آن قیمت بالا حساب میکنند و از یک قیمت پایینترى میخرند و میگذارند بعنوان داده یک بخش دیگر. این کار را میکنند. و این مدل جداول داده‌ها و ستاده‌ها را کشیدن و شاخه‌هاى تولیدى را به هم ربط دادن اصلاً از اقتصاد روسیه صادر شده به اقتصاد توسعه. این خودش را بعنوان یک روش قدرتمند انباشت سریع و مدرنیزه کردن جامعه در خیلى کشورها نشان داده. توسعه‌اى که در انگلستان، هلند یا آلمان تاریخاً چندین ده سال، حتى صد سال ممکن است طول کشیده باشد اینها در ظرف دو سه دهه جلو میبرند. تا بخش خصوصى بخواهد یک کشورى را راه سازى کند و راه آهن بکشد سالها طول میکشد در صورتى که دولت یک کشور میآید سرمایه میریزد و نیروى کار بسیج میکند و راه آهن میکشد و واضح است که با سیستمهاى دیگرى غیر از اقتصاد، چون سرمایه خودبخود نمیرفت توى آن شاخه.

این جامعه روسیه را میرساند به یک سطحى از اقتصاد مدرنى به هر حال در پایان جنگ دوم، بعد از اینکه بازسازى جنگ هم انجام شد، باز براى بازسازى بعد از جنگ هم این سیستم یک سیستم مؤثر است. ولى بعنوان یک اقتصاد رشد یافته سرمایه‌دارى تناقضهایى میزند بیرون، براى اینکه مکانیسم بازار و قیمتها اساس سوق دادن سرمایه به رشته‌هایى است که در آن میتواند سودآورى بیشتر باشد و بارآورى کار بیشتر باشد. و اصلاً بدون مکانیسم رقابت و مکانیسم بازار حرکت کردن از تولید ارزش اضافه مطلق به تولید ارزش اضافه نسبى با دشوارى روبرو میشود. این حکمى است که بنظر من (بر اساس حرفى که رفیق جعفر میزند) در ١٩۵۶ نیست. انقلاب صنعتى یا انقلاب تکنولوژى الکترونیکى که بوجود آمد تا حدودهاى اواخر ١٩۶٧ و ١٩٨٠ است که این را فرو میکند به کله شوروى و شوروى را در یک موقعیت جدیدى قرار میدهد در دنیا. اگر سال ١٩۵٧ و ١٩۵۶ را در نظر بگیرید اقتصاد شوروى فشارهاى تکنیکى غرب را به خودش چندان حس نمیکند، حتى یک جاهایى هم بگوید وضع من بهتر است. در صورتى که الآن این اقتصاد مواجه میشود با یک پیشرفت عظیم تکنیکى در سرمایه‌دارى رقابتى غرب که هیچ سیستم وزارتخانه‌اى و هیچ سیستم انگیزه‌هایى نمیتواند باعث شود که شوروى بیاید این مکانیسم را جذب کند و از توى خودش بوجود بیاورد. مثلاً در الکترونیک رودست هم بلند شوند طورى که در هر سالى کامپیوترها یا وسایل الکترونیکى، ارتباطاتى، مخابراتى سال قبل کهنه بنظر بیاید. این اتفاقى است که در ظرف یکى دو دهه در غرب افتاده و جامعه روسیه دارد متوجه این میشود که اصلاً تکنولوژى تولید یک چیز دیگرى است در سطح بین‌المللى نسبت به این که آنها دارند تولید میکنند، در اتومبیل‌سازى همینطور در صنایع ماشینى همینطور در ربات‌سازى همینطور.

این اتفاق که اخیر است، مال بعد از جنگ دوم است، جامعه روسیه را در یک وضعیت نابرابرى قرار میدهد و طبعاً بنظر من مسأله یک مسأله گرهى میشود، جذب تکنیک مدرن و بدون این کارش نمیگذرد. فکر میکنم خود “کریتیکى”ها هستند که بحث میکنند که جامعه روسیه تا دوره‌اى که میتوانست ارزش اضافه مطلق تولید کند رشدهاى بالا داشته باشد، رشدهاى ١٠٪، ٨٪، ١۵٪ هر سال، در حالى که غرب رشدهاى یک رقمى داشت حتى یک جاهایى منفى داشت. و این را ربط میدهم به قابلیتش براى کشیدن نیروى کار بیشتر از بخش کشاورزى و آوردنش در صنعت، و در نتیجه کل روزکارى که در دست سرمایه است (روز کار اجتماعى که در دست سرمایه است یعنى هشت ساعت ضربدر تعداد کارگر) را مدام افزایش دادند. وقتى این به انتهاى خودش میرسد دیگر ظرفیت انباشت این اقتصاد برمیگردد به اینکه در آن هشت ساعت چقدرش را میتوانید بعنوان ارزش اضافه از آن استفاده بکنید، این دیگر کاملاً برمیگردد به مدرنیزه کردن تولید.

درست در همین حد است که جامعه شوروى مسأله‌دار میشود، بخاطر اینکه این آنجایى است که اقتصاد سرمایه‌دارى نوع روسى قابلیت انطباق با آن را ندارد. الآن هم من میگویم این مسأله‌اى است که جلوى ما هم بعنوان سوسیالیست قرار دارد. تا امروز هیچ انقلاب تکنیکیى در خارج از قالب سرمایه‌دارى اتفاق نیفتاده و هیچ شتاب اختراعات و تکنولوژى مدرن و کاربست آن در تولید توى هیچ سیستمى جز سرمایه‌دارى ما شاهدش نبودیم. در این سیستمى که تا به حال افتاده انگیزه، انگیزه سودآورى بوده.

اگر شما برنامه‌ریزى اقتصادى خود ما را هم در نظر بگیرید باید یکى بالأخره بیاید به این سؤال جواب بدهد که در اقتصاد اشتراکى که انگیزه سود براى واحدهاى مختلف تولیدى از بین رفته، همه براى جامعه تولید میکنند، چه چیزى تضمین میکند که شما حتماً سعى کنید سال دیگر از سال قبل مدرنتر باشید؟ ربات بیاورید، تکنولوژى‌تان را مدرن کنید؟ چه چیزى تضمین این پروسه است؟ به هر حال ما جواب سؤال خودمان را ممکن است نداشته باشیم، اینها که قطعاً نداشتند و ثابت شده. هیچ وزارتخانه‌اى نمیتواند دانشمند را تشویق کند که برود در زیر زمین خانه‌اش از سن شانزده سالگى بنشیند با سیمها ور برود، مدلهاى جدیدى بدهد، برنامه‌هاى جدیدى بنویسد، اختراعات عجیب و غریبى بکند. بهتر است زندگیش را بکند و حقوقش را بگیرد. میتوانیم بگوییم پیشرفت بدهد، که قطعاً پیشرفت میدهد. ولى در تضمین تاکنونى در جهان فعلى رقابت بوده و سیستمهاى قبلى از این استفاده کرده‌اند، یعنى از طریق هجوم ناگهانى ثروت به شاخه‌اى که اینها استفاده میکنند و اختراع میکنند و غیره. در رقابت فضایى روسها توانسته‌اند این کارها را بکنند. بخاطر اینکه دقیقاً هر دو طرف در یک مسابقه تسلیحاتى هستند و تکنیکش برایش [مشکل؟] زیادى پیش نمیآورد. ممکن است در درجه استفاده‌اش از آن تکنیک غیر نظامیى که وجود دارد هنوز بلنگیم. تودوزى سفینه‌اش به آن خوبى نرسیده که تودوزى سفینه آمریکایى است! ولى بالأخره میرود همانجا دور همان کره میچرخد و همان عکسها را میاندازد و برمیگردد و میآورد پایین. منتها آنقدر آن تسهیلات دیگر را ندارد. در این زمینه کم نداشتند چون در یک رقابت واقعى حضور داشتند و بر رویشان فشار بود. و این در خود آمریکا هم فکر نمیکنم خیلى به بخش خصوصى مربوط شود، بالأخره یک دولتى پشتش هست، تشویق میکند و با دادن اعتبار این کار را میکند.

ولى در بخش صنایع غیر نظامى، این بنظر من گره اساسى این اقتصاد است که منابع انباشتش میخشکد، مگر اینکه بتواند تکنیک مدرن را جذب کند و در خودش تشویق کند مدام مدرن شدنش را (چون طبعاً هم وارد کردنش از آمریکا نیست). باید یک کارى بکند که سیستم بطور طبیعى تکنولوژى مدرن را بخواهد و استفاده بکند. به این معنى من میگویم مستقل از گورباچف و هر کس دیگرى، اگر این مکانیسم بخواهد پیش برود و اگر بخواهد منابع انباشت در جامعه شوروى پیدا شود باید برود به سَمت برقرار کردن سیستمى که بارآورى کار در آن به سود ترجمه میشود فوراً براى بخش معیّن، یعنى برود در اقتصاد رقابتى و به درجه زیادى مالکیت شخصى و مالکیت واحدهاى تک واحدى را بر وسایل تولید و رقابت بین اینها را بعنوان رگولاتور اقتصاد جامعه بپذیرد. اینکه نمیپذیرد بنظر من طبیعى است براى اینکه (بقول جعفر) با یک سد عظیمى از کسانى روبرو است، نیروهاى اجتماعى دیگرى که ذینفع هستند در شرایط موجود، بوروکراسیى را در بر میگیرد باضافه لایه‌اى از خود کارگرها را که فشارى به‌اش نمیآید. یک بالانس شغلى بالایى دارد و توى آن هیچوقت بیرونش نمیکردند و بالأخره حقوقش را میگرفت، غایب هم میشد زیاد جاى دیگر به حساب نمیآمد. ولى در این اقتصادى که بخواهد این ماشین را حتى استفاده بکند سرش را میبُرند اگر دیر بیاید، اگر بخوبى بغل‌دستى‌اش کار نکند، که تازه آن هم سبیلش را چرب کرده‌اند و دارد خیلى خوب کار میکند. حتى عقب میمانید از کسانى که دارند بهتر کار میکنند به دلیل انگیزه‌ها و منفعتهاى شخصى و کاریریسمشان. و با این همیشه دارد بارآورى کار را بالا میبرد.

به این معنى من فکر میکنم مسأله اقتصادى روسیه با گورباچفیسم حل نمیشود، با آن فرمولبندیى که گورباچفیسم از خودش بدست میدهد. این میتواند تار و پود سیستم قبلى را به هم بزند، ولى بنظر من پاسخ مادیى که میشود به این سیستم داد یک قطب منسجمى از اقتصاد باید باشد. ساختارهاى اقتصادى که متناسب است با بحران روسیه بنظر من اینطور بگویم هر چه به سَمت اقتصاد بازارى برود دردش را بیشتر حل کرده و مثلاً اینکه اگر یک جایى این وسط بایستد، یعنى بنگاهها را یک خرده آزاد کند، اعتبارها را هم اینطورى کند ولى نرود باز مالکیت را توزیع کند بین واحدهاى سرمایه و اختیارات به‌شان بدهد بنظر من بحرانش از نظر اقتصادى حتى ممکن است تعمیق بکند. چون آن سیستم قبلى بالأخره یک استانداردى از توزیع و استانداردى از تولید را داشت؛ کفش بد را پاى همه میکرد. این سیستم معلوم نیست چکار بکند. براى همین فکر میکنم ناگزیر است این گرایشى که فعلاً گورباچف از خودش داده بیرون، اگر اصلاحات نخواهد به اندازه کافى عمیق شود، فشار بیاورد و سخنگویان دیگرى در جامعه پیدا بکند.

به هر حال پروسترویکا من فکر میکنم شروع این پروسه است ولى وقتى خودش را که نگاه میکنید روشهاى ناپیگیرى است در جهت حل مسأله. به آن سَمت میخواهد ببرد ولى تدریجى، بدون اینکه مقاومت شود در مقابلش بخصوص بدون اینکه عنان قضیه از کفشان در برود. این یک خطر واقعى است و من فکر میکنم این سیستم تناقض دارد با سیستم تک حزبى روسى به این صورت کنترل اجتماعى. در همین رابطه هم فکر میکنم “گلاسنوست” هم مابه‌ازاء این است در ساختارهاى ایدئولوژیکى و کنترل سیاسى. براى اینکه اگر شما ژورنالیسمى نداشته باشید که به اندازه ژورنالیسم انگلستان و آمریکا دروغگو باشد و متعهد به ایدئولوژى دولت و ایدئولوژى حاکمیت و بتواند بعنوان مستقل از دولت و حتى منتقد در دولت، بمعنى اخص محدود کلمه، دولت بمعنى وسیع کلمه، بمعنى نظام سیاسى کشور این را توجیه بکند و بعداً از آن دفاع بکند، کنترل حتماً از دست طرف در میرود. اتحادیه همبستگى شانسش بیشتر است آنجا بوجود بیاید تا اینکه مثلاً مدیرانى که سر کارشان پیش میبرند. یعنى خیلى سریع اتحادیه‌هاى کارگرى بوجود میآید که مطالباتش را مطرح میکنند اگر بنا باشد اینطور باشد، قبل از اینکه مدیرها خودشان را برسانند اینکه سیستم توزیع سرمایه باشد کارگرها تکان میخورند، اقشار ناراضى تکان میخورند و آنجا دیگر نه هیچ رسانه‌هاى جمعى هست که اینها را مثل معدنچیان انگلیس به مسخره و لجن بکشد، نه هیچ کشیش و واعظى هست که بیاید اینها را تخدیر بکند، نه هیچ حزب اپوزیسیونى هست که بتواند اینها را پشت سر خودش بکشد… قضیه به یک […] مهم سیاسى دامن میزند، من فکر میکنم، اگر همینطورى تعمیقش کنند.

به این معنى فکر میکنم گلاسنوست دو وجه دارد، یکى جلوگیرى از مقاومت بوروکراسى محافظه‌کار فعلى که میخواهد کنترل را به دست بگیرد و بسیج نیرو از پایین علیه‌اش، و به طرف اجازه ندادن که مانوور بکند و سرپوش بگذارد و قدرت مطلقه باشد و زیر حسابرسى نباشد، و از طرف دیگر اجازه دادن به اینکه یک ساختارهاى آلترناتیو ایدئولوژیکى بوجود بیاید که اینها قابلیت کنترل اجتماعى را داشته باشند. همین الآن یک فرق اساسى جامعه شوروى در مورد رفتن به این سَمت این است و آن چیزى که آمریکا و انگلیس و آلمان را نگهمیدارد با وجود این آنارشى تولید، کاملاً پابرجا نگهمیدارد در قلب سرمایه‌دارى، این است که ساختارهاى ایدئولوژیک- سیاسى قویى دارد براى کنترل مبارزه طبقاتى که این در روسیه بنظر من وجود ندارد. گلاسنوست هم بنظر من یک نقشش شروع این است و وقتى مثلاً میبینید “ساخارف” جلو میآید و حالا شده رفیق صمیمى آقاى گورباچف براى این است که افکار اپوزیسیون اجتماعى را بیاورد پشت سر یک سیستم ادارى رسمى و مشروع. مشروعیت بدهد به یک اتفاقاتى. اینکه موفق شود یا نه من هم مثل جعفر خیلى مشکوکم. یعنى ادامه گورباچفیسم همانقدر میتواند همه اینها باشد که میتواند بحران سیاسى عمیقى باشد در جامعه شوروى. اصلاً اوضاع را یک طورى شیر تو شیر کند که ما با تحولات متفاوتى روبرو شویم. حتى ممکن است این باشد: برگشت کامل محافظه‌کارى در یک اَشکال جدیدى و یک دوره پُرتلاطمى براى جامعه شوروى.

خلاصه حرف من این است که گورباچفیسم انعکاس امروزى حرکت ناگزیر جامعه روسیه به سَمت تطبیق دادن خودش به نیازهاى انباشت سرمایه است، بمعنى انباشت سرمایه از طریق ارزش اضافه نسبى که ایجاد میکند و با خودش، جذب تکنیک مدرن و در نتیجه انعطاف در برخورد به نیروى کار، به وجود بیکارى، طبقه‌بندى کارگران به مشاغل ماهر و غیر ماهر، اخراج. باصطلاح بکار بردن وسایل تولید در یک تشکیلات منعطفى بر مبناى سودآورى، و اینکه چطورى میشود آن را ماکزیمم کرد. این انعکاس امروزیش است، یعنى در آن تعادل قوایى که بین سیستم قبلى و دورنماى آتى وجود دارد و نیروهاى اجتماعى که بسیج شده‌اند. گورباچف نماینده سیاسى این دوره‌اش است. ممکن است خودش بعنوان یک شخص هنوز نماینده دوره بعدش هم باشد. ولى این فرمولاسیون از مسأله بنظر من هنوز یک فرمولاسیون انتقالى است، که “دنگ زیائو پینگ” ده پله جلوتر از این فرمولاسیون است چون این مشکل را نداشته. که با یک اقتصاد جا افتاده و ادارات و یک حزب خیلى پابرجا که پشتش را داده بوده به لنین و استالین روبرو باشد. ولى ادامه این راه بنظر من “دن زیائو پینگ” هست، یعنى اگر بخواهد منطق این حرکت برود جلوتر باید به وضع چین برسند. باید بروند آزاد بگذارند هر کسى بخواهد کارش را بکند. حتى تا یک درجه‌اى از فشار ایدئولوژیک‌شان روى مسأله مارکسیسم کم کنند.

من راستش فکر میکنم این روند تاریخى همه‌اش خوب است. به آن معنى دقیق تاریخیش. بدون اینگه بگویم طبقه کارگر هم از آن دفاع بکند. این در هم پاشیده شدن سیستمى است که طبقه کارگر را در یک بن‌بست قرار داده بود بنظر من. الآن راههایى باز میشود بر روى طبقه کارگر. معنایش این نیست که معنى اقتصادى فوریش براى طبقه کارگر خوب است. نه، من هم فکر میکنم به یک معنى براى یک لایه‌هایى از طبقه کارگر خیلى هم بد است. اولاً حتماً طبقه کارگر از کنترلش روى پروسه کار دورتر میشود. چون الآن یک درجه‌اى کنترل دارد روى پروسه کار در شوروى – البته محدود. ولى میشود کارگرى که استخدام شده و حق حرف زدن ندارد. ثانیاً حتماً اخراجى و بیکارى پیدا میکند، فقر در طبقه کارگر دامن میگیرد و این را حتماً موضع طبقه کارگر باید این باشد که علیه‌اش بایستد. من فکر میکنم شاید موضع درست در این دوره این باشد که ما باید از ایجاد تشکلهاى مستقل کارگرى در روسیه دفاع بکنیم، شاید. که بتواند آنوقت یک چیزى را در دستورش بگذارد، چون همینطورى با اینکه “سمپاتى‌ات باید به گورباچف باشد یا نباشد” نمیشود حرف زد. ولى اگر اتحادیه کارگرى آن شکلى است که من بعید نمیدانم – بالأخره در چند سال آینده حرکتهایى مثل لهستان در شوروى هم شکل بگیرد که طرف اتحادیه کارگرى مستقل بخواهد – در این حالت من فکر میکنم آن حرفى که ایرج گفت درست است، بایستد و از استاندارد زندگیش دفاع کند، با شدت کار و افزایش آن و از بین بردن سوبسید روى مواد غذایى و هر چه که به کارگران تعلق میگرفت، مخالفت بکند. از نظر سیاسى هم بنظر من باید براى تشکل احزاب لنینى و غیره مبارزه کرد.

بگذار اینطور بگویم مثل انحطاط یک سیستمى است که براى تغییر و تحول به یک معنى، براى اینکه امتیازات جزئى اقتصادى داشت، انحطاط سیستمى که از نظر تاریخى محدودش میکرد و یک بن‌بست سیاسى- ایدئولوژیک جلویش میگذاشت. در سطح بین‌المللى هم فکر میکنم این چنگال شوروى را از حیات کمونیسم سست‌تر میکند. آخرینش است دیگر، این آخرین مرحله رویزیونیسم مدرن است. به این معنى بحث من این است که یک سیکل تاریخى که از بحثهاى سوسیالیسم در یک کشور شروع میشود، با گورباچفیسم هم تمام میشود، از نظر سیاسى و اقتصادى هر دو. معنیش این است که ما در یک تعادل قواى دیگرى در خطوط کمونیستى مواجه خواهیم شد. احزاب پرو-روس اهمیتشان را در حیات سیاسى کشور تحت سلطه از دست میدهند (بقول جعفر مرزشان با سوسیال دمکراسى خیلى گُلى میشود). منتها یک چیزهایى را اینجا باید در نظر گرفت و آن این است که تبدیل شدن روسیه به یک کشورى مثل آلمان یا فرانسه و غیره با یک موانع اساسى روبرو است و اینکه ما جنگ هسته‌اى را داریم، مرزبندیهاى سیاسى- نظامى را داریم در سطح دنیا، بلوک‌بندیهایى که وجود دارد، پیمان ورشو را داریم، ناتو را داریم، مسابقه فضایى را داریم. این صفبندى فعلى جوامع کاپیتالیستى روى هم را داریم که این خیلى مادى است و به این سادگى نمیشود مثلاً شوروى از بلوک خودش بیاید بیرون و پیمان ورشو را منحل کند بشود یک کشور دیگرى، چون این خیلى معادلات را در جهان به هم میرود و فکر نمیکنم این دوره‌اش باشد هنوز. به این معنى شوروى باید سالها در آن اقتصاد خودش هم تازه مانده باشد تا تجدید آرایش کشورهاى کاپیتالیستى حول پیمانهاى نظامى و غیره شروع شود و یک چیز دیگرى پیش بیاید. چین را که هنوز با تمام قوا به سَمت آن اقتصاد رفته از نظر سیاسى هنوز نتوانسته‌اند جذب بکنند و به یک کشور معمولى تبدیلش کنند. براى همین فکر میکنم که اینها چیزهاى مادیى است که اجازه نمیدهد حزب پرو-روس در یک کشورى عین حزب سوسیال دمکرات آن کشور باشد. حزب سوسیال دمکرات در کشور اروپایى، احزاب خودى اند در این کشورها. یعنى بالأخره مردم به سوسیال دمکرات، حزب مرکز، جمهوریخواه رأى میدهند، احزاب ملى این کشورها هستند. در صورتى که احزاب پرو-روس هنوز تا وقتى این صفبندى بین‌المللى وجود دارد یک ناخوانایى با بافت سیاسى این کشورها دارند، بعنوان احزاب ملى به آنها نگاه نمیکنند. باضافه اینکه هنوز یک ائتلاف جهانى دیگرى پیشنهاد میکنند که در ایران اینها مهم است بنظر من. بر سر شوروى هر چه آمده باشد حزب توده و اینها هنوز یک احزابى هستند که ائتلاف با این بلوک را در مقابل آمریکا پیشنهاد میکنند و این هنوز یک ادامه حیاتى به آنها میدهد. منتها من فکر میکنم به هر حال چنگالشان روى جنبش کمونیستى سست میشود، یعنى اینکه کس دیگرى اینها را بعنوان کمونیست یا معضل جنبش کمونیستى کمتر به حساب میآورد و طبعاً بحثها میرود حول یک چیزهاى دیگر. به این معنى من فکر میکنم تشکیل یک بستر رسمى کمونیسم رادیکال تسهیل میشود، در اثر حرکتهایى که در شوروى میشود.

قسمت سوم ٧:١۵ دقیقه

دو تا مسأله را فقط میخواستم بگویم یکى راجع به این که بحث من این بود که اقتصاد رقابتى و نیاز به اقتصاد رقابتى آن پشت هست. منظورم آنقدر مالکیت شخصى نبود. بنظرم بحث سر تعدد سرمایه است. میتواند شرکتها و کمپانیهایى باشند که شخصى صاحبش نیست ولى بالأخره باید آن شرکت و کمپانى از نظر مالکیت منفک باشد از شرکت بغل‌دستى. یعنى بحث من سر تعدد سرمایه است، بمعنى حقوقى و حقیقى کلمه و نه اشخاص. بلکه نهادهایى مجزا از هم هستند. آن حالتى که ایرج میگوید در آن جلسه سمینار قبلى نبودم بنابراین نمیدانم توضیح بیشترش چه است، ولى این که یک دولتى همه شاخه‌ها دست خودش باشد و بعد اینها بعنوان سرمایه متعدد با هم رقابت بکنند ممکن است یک حالت محتملى باشد، زیاد به آن فکر نکرده‌ام. ولى بیشتر تجسمم این بود که گرایش نهایى به این است که بالأخره کمپانیهایى بوجود بیایند روسى، که این کمپانیها حالا ممکن است ۵١٪ سهامش مال دولت باشد ولى ۴٩٪ آن هم دست مردم معامله شود، یا حتى غیر از این. من بحثم بیشتر سر این است که کالاهاى سرمایه‌اى بتواند فروخته شود و بتواند خریده شود و لاجرم دو طرف داشته باشد، که این را مالکیت خودش در میآید یا نه؟ وگرنه جابجایى نقل و انتقال سرمایه باز باید از طریق یک برنامه انجام بشود. اگر سرمایه بخواهد برود در بازار، باید کالا شود حرکت کند، اگر بخواهد کالا باشد بنظر من مسأله تعددش پیش میآید.

راجع به ضرورت این مسأله که رفیق جعفر به آن اشاره کرد من بحثم این نیست که جبراً باید به آن طرف برود. من میگویم این قانونمندى ناگزیر این پشت است که اگر با آن راه بیایند به آن سَمت میبرد اگر راه نیایند اوضاع به حال قبل باقى نمیماند، در نتیجه یک بحرانى بوجود میآید. من بیشتر این را اصلاً محتمل میدانم، فکر نمیکنم روسیه راحت برود سمت رقابتى. بیشتر فکر میکنم روسیه یک دوران بحرانى را خواهد داشت. تصور من این نیست که گورباچف بتواند در کوتاه مدت شاخصهاى تولیدى را بالا ببرد. تجسم من این نیست که بتواند در کوتاه مدت این نوآورى اقتصادیى که احتیاج دارد بکند، حتى ممکن است بکند و یک شاخه‌هایى واقعاً مدرنیزه شود. ولى شما بیایید نگاه کنید تولید کشاورزیش افت کرده یا صنایع مواد اولیه فلزیش افت کرده، در عوض فلان شاخه صنایع‌شان را مدرنیزه کرده. فکر نمیکنم به این معنى گورباچف بتواند شق‌القمر خاصى بکند، من فکر میکنم اقتصاد روسیه را به هم میزند. شاخصهاى مثبت و منفى پیدا میشود، ولى ماحصل مجموع اینها تضعیف کنترل مرکزى و برنامه‌ریزى بر اقتصاد است و اجازه پیدا شدن براى یک بخشهایى که بیایند در این عرصه فعالیتهاى مستقل بکنند، حالا یا کئوپراتیوها است یا اشخاصند، که در کشورى (بقول حیدر مجارستان) کار به بازار بورس هم کشیده میشود.

راجع به این ضرورت من میخواستم یک چیز دیگر هم بگویم بنظرم راستش این یک نمونه کلاسیک است وقتى که رشد نیروهاى مولده در تناقض قرار گرفته با مناسبات موجود. منتها ما این را معمولاً در انتقالى از یک شیوه تولید به شیوه دیگر تولید، این ترم را بکار میبریم، در صورتى که در حالتهاى درون این شیوه تولید هم این حرکت بارها اتفاق میافتد. براى مثال رشد نیروهاى مولده باعث میشود که درون یک سیستم معیّن، مناسبات خانوادگى عوض شود یا حقوق اجتماعى زنان در جامعه تغییر کند، یا دولت پا به صحنه اقتصادى بگذارد یا از آن پس بکشد یا در شرایط قبلترش مثلاً برده‌دارى را مجبور شود لغو کند، یک جامعه‌اى که هنوز بقایاى آن را دارد.

من فکر میکنم در این مورد مشخص ما با این روبرو هستیم که رشد عظیم نیروهاى مولده بعد از جنگ دوم جهانى، یک چنین مناسبات سرمایه‌دارى را تحمل نمیکند. مکانیسمش چه است؟ چون این رشد را در خود روسیه آنقدر نمیبینید، بیشتر خارجش است. من اینجا راستش بحثم این است که نیروى محرکه‌اى که رشد نیروى مولده را تبدیل میکند – تغییر مناسبات را مارکس بروشنى از کانال بشر و احتیاجات بشرى توضیح میدهد. در ایدئولوژى آلمانى مسأله احتیاج نیاز و تجسمى که بشر از نیازش دارد یک حلقه اساسى از انتقال از اینکه امکاناتى دارم، یک نیازهایى دارم، بنابراین مناسبات باید تغییر کند تا بتوانم به آن برسم.

این نیاز جامعه روسیه محسوس شده برایش، که میشود سوار ماشین شد، میشود لباس درست پوشید، میشود تلویزیون رنگى داشت، میشود صف نکشید براى غذا، همه جاى دنیا میشود و با همین تکنیکى هم که من دارم میشود صف نکشید براى غذا. هیچ جاى دنیا اینطورى نیست که اینجا هست. یعنى میخواهم بگویم فشار نیروهاى مولده در مقیاس جهانى روى یک حوزۀ عقب مانده سرمایه‌دارى است که خودش را برساند. گرایش به مدرنیسم صنعتى است. براى اینکه این مسأله فقط نیست که سرمایه روسى زیاد آمده نمیداند چطورى انباشت کند. ممکن است سرمایه روسى واقعاً زیاد هم نیامده باشد یا به سد تکنیک برخورد نکرده باشد که وقتى دقیق نگاه میکنید میبینید عملاً اینطور هست، و آن این است که جامعه روسیه با آن سطح نیروهاى مولده‌اى که در سطح بین‌المللى و در روسیه به وجود آمده نیازهایى در آن به وجود آمده که این نیازها در سیستم فعلى جواب نمیگیرد.

به هر حال فکر میکنم یکى از مهمترین فاکتورها است در مورد جامعه روسیه. بخصوص براى همین است که میگویم که تکامل و زیر و رو شدن الگوهاى مصرفى غرب در ده سال، بیست سال گذشته نقش تعیین کننده‌اى دارد در روسیه. موقعى که همه دارند کشور خودشان را بعد از جنگ آباد میکنند فشارى روى کسى نیست، ولى وقتى مقایسه ساده‌اى پیش میآید بین سطح زندگى کشورهاى اروپاى غربى و آمریکا با مثلاً روسیه، نوع کالا، مرغوبیت کالاهایى که مصرف میکنند، روش و تسهیلاتى که در اختیار جامعه است از نظر صنعتى و غیره، این فشار را میگذارد و این سرمایه را متوجه این نیاز میکند. به هر حال من از این گوشه ایدئولوژى آلمانى این بحث را بیشتر حس میکنم تا از اینکه مثلاً سرمایه در روسیه الآن دیگر افتاده باشد به یک معضلى. مسأله این است که روسیه براى اینکه این سطح زندگى واقعاً ممکن را بوجود بیاورد باید برود پاى یک روشهاى تکنیکى دیگر که در دسترس بشر هست. وقتى که جامعه روسیه نمیتواند این تکنیک را بخودش جذب کند، بنظر من تضاد اساسى هست این وسط.

به این معنى من میگویم این پروسه جبرى است. روسیه باید بیاید سطح فنى قرن بیستم را اتخاذ کند. هر کشور دیگرى هم باید بکند، این فشار روى هندوستان هم هست، این فشار روى کشورهاى آفریقایى و آسیایى هست. نمیمانند آنجا، حتى یک سرمایه خودش اینقدر انباشت نکرده که کالاى الکترونیکى تولیدى کند باید تولیدى بکند که بتواند آن کالاى الکترونیکى را وارد کند و استفاده کند. این فشار روى جامعه روسیه هست و هر سیستمى باید به این جواب بدهد. براى همین نمیشود برگشت سر جاى اول. نمیشود برگشت سر جایى که شیوه گسترش تولیدى شما (بقول ایرج) تکرار پروسه‌هاى فعلاً موجود کار است. مثلاً کارخانه فولاد دارید وقتى میخواهید ۴٪ بگذارید روى حجم فولادتان خط تولید را ۴٪ اضافه میکنید، نیروى کارتان را هم ۴٪ بیشتر میکنید، این روش را نمیتواند در پیش بگیرد براى رسیدن به این استاندارد.

قسمت چهارم ٣ دقیقه

قصدم از این جلسه این بود که موضع عمومى حزب در مورد تحولاتى که با گورباچف تداعى میشود روشنتر شود و در ادامه آن برسیم به چند نوع فعالیت رو به بیرون. یکى تصور ما اصلاً این بود که یک مقاله‌اى راجع به اقتصاد سیاسى گورباچف و دورنمایش بنویسیم. همین بحثهایى که موضوعات این جلسه بود یک مقاله‌اى نوشته شود که من فکر میکنم مقاله‌اى در سطح یک مقاله بسوى سوسیالیسم است. که هنوز هم فکر میکنم این مقاله اولین نتیجه‌اى باشد که از این بحث میگیریم. ثانیاً تا آنجایى که این بحث ربط دارد به تحلیل سازمانهاى رفرمیست و رویزیونیست ایرانى، از آن نتیجه‌گیرى بکنیم براى دخالت در بحثهاى دیگر و اگر لازم است پلمیک بکنیم با اینها سر این مسائل و یک مقدار موضعمان را در این رابطه بیشر حلاجى بکنیم. همینطور آینده حرکتشان را بهتر تشخیص بدهیم، که از آن هم باید بنظر من یک سلسله مقالات پلمیکى در آورد، بویژه با راه کارگر، با طیف حزب توده- فدایى. در سطح جهانى اگر این بحث را ادامه دهیم شاید بتوانیم برخورد فعالترى به جریان تروتسکستى بکنیم سر این قضیه. یک افشاگرى بیشترى بکنیم از این اردوگاه، یک مقدار نیرو جمع کنیم براى خط مستقل خودمان. ولى آن چیزى که الآن میشود بعنوان کار از آن صحبت کرد من فکر میکنم هنوز در درجه اول مقاله عمومى است که ایرج پیش از همه بیان کرد. پیشنهادم این است که ایرج و رفقاى ستاد سیاسى باز در یک زمانبندى معیّنى این مقاله را بنویسند. ما این را تا آن موقع اگر مثلاً مقاله محفل فلسفى، و قانون کار با توضیحاتش حاضر میشود اینها را باید در یک جزوه‌اى بدهیم به هر ترتیبى، یا در سرمایه‌دارى دولتى اگر این حاضر باشد. اگر هم نباشد ما بعنوان یک مقاله و کتاب در بسوى سوسیالیسم منتشر کنیم و حرفمان را بزنیم، منتظر چیز دیگرى نشویم. منتها مسأله زمانبندیش است که خود رفقایى که بالأخره نوشتن این میافتد گردنشان پیشنهاد بکنند که در چه مدتى مینویسند.

پس رفیق ایرج گفت تا حدود دو هفته دیگر این مقاله حاضر میشود، خیلى خوب است دیگر این برنامه حداکثر ما بود. به این معنى این جلسه به هدف خود رسید. منتها رفقا روى این خطوط فکر کنند و فکر پلمیکهایى را با این جریانات مختلف در ذهنشان داشته باشند، رفقایى که تبلیغ و ترویج میکنند.

اصل این مطلب شفاهى است. این متنى است از روى نوار جلسه، توسط دنیس میر (آزاد) پیاده شده است. ٨ر٧ر٢٠٠٩