جمهوری اسلامی درگیر جنگی با نتیجه باخت، باخت (۱) فاز تازه ای در سیاست ایران آغاز شده است!✍️محمد آسنگران

مقالات

در این نوشته تلاش میکنم به جوانب مختلفی از اوضاع سیاسی ایران و تحولات پیش رو بپردازم. جوانبی که اتفاقا اگر سیاست روشنی در قبال آن وجود نداشته باشد پخش اخبار و تفسیر اخبار فقط اتفاقات بعد از وقوع حوادث سیاسی در ایران است و افق و دورنمایی به هیچ جنبشی نمیدهد. کاری که عمـدتا جریانات چپ و راست اپوزیسیون جمهوری اسلامی روزمره به آن میپردازند و اهداف متفاوتی از آن دنبال میکنند در این چهار چوب خلاصه میشود.  جدال مردم با جمهوری اسلامی و جدال آمریکا و جمهوری اسلامی دو محور اصلی بحث هستند که تلاش میکنم به جوانب مختلف آن بپردازم.

نگاهی به تحولات امروز ایران

با خیزش دی ماه جامعه ایران وارد فاز جدید و برگشت ناپذیری شده است. جنبشهای اعتراضی شامل جنبش کارگری، جنبش آزادیخواهانه زنان، جنبش علیه فقر و… در شرایط جدیدی قرار گرفته اند و موقعیتی را خلق کرده اند که کل سیمای سیاسی جامعه ایران را متحول کرده است. به این اعتبار جمهوری اسلامی و اپوزیسیون هر دو وارد فاز تازه ای از رویارویی شده اند. جنبشهای اعتراضی از هر دو جناح جمهوری اسلامی عبور کرده اند. نه تنها بخش رادیکال و انقلابی این جنبشها که از سالها قبل از کلیت رژیم و جناحهایش عبور کرده بودند بلکه بخش محافظه کار و حتی بخشی از بورژوازی ایران که به بخش تجار معروف است و در چهار دهه گذشته پایگاه طبقاتی جمهوری اسلامی محسوب میشد از رژیم فاصله گرفته و در مقابل جمهوری اسلامی به میدان آمده است. اعتراضات بازاریان نمونه برجسته آن بود. بورژوازی بخش صنعت و تولید که قبلا به گل نشسته بود بخش قابل توجهی از آن از عرصه تولید و صنعت به عرصه تجارت مهاجرت کرده بود. بنابر این اگر قبلا میگفتیم بخشی از بورژوازی پرو غرب خارج از ایران اپوزیسیون جمهوری اسلامی است امروز باید گفت بخش اصلی بورژوازی داخل و خارج ایران هم به اپوزیسیون جمهوری اسلامی تبدیل شده اند. بنابر این تغییر پوزیسیون بورژوازی بازار و تجار در مقابل جمهوری اسلامی تیر خلاصی به پایگاه طبقاتی کلیت رژیم است. اکنون جمهوری اسلامی محدود به دارو دسته های مافیایی سران سپاه و گله آخوندی شده است که به خانواده دویست فامیل معروف شده اند. این بخش محدود بورژوازی ایران با اتکا به قدرت اسلحه سپاه پاسداران و وزارت اطلاعات و… تمام موجودی سیاسی و اقتصادی ایران را قبضه کرده اند. به این معنا بورژوازی حاکم در جمهوری اسلامی به قشر خاصی از سران سپاه و خیل آخوند درباری محدود شده است و تقریبا تک و تنها مانده است.

بنابر این خیزش دی ماه  تیر خلاصی بود به بازی جناحهای بورژوازی حاکم و صف آنها را بیش از پیش پراکنده کرد. بر بستر چنین تحولاتی بود که بورژوازی بازار زبان به اعتراض گشود. اما جناح اصلاح طلب به عنوان بخشی از بورژوازی مغلوب احساس خطر کرد و تمام قد علیه جنبش انقلابی مردم به میدان آمد. با این پوزیسیون اصلاح طلبان فکر میکردند در شرایط ضعف جناح غالب (سپاه و خامنه ای) اگر وفاداری غلیظ خود را به نظام نشان بدهند میتوانند از جناح غالب امتیاز بگیرند و جنبش اعتراضی مردم را مهارکنند.

وقتیکه متوجه عمق مسئله شدند نه تنها مردم ناراضی بلکه همان بخش تجار و بازار هم امیدش را به جمهوری اسلامی از دست داده است تعدادی از آنها یکی بعد از دیگری زبان به اعتراض گشوده و تلاش کردند سفره خود را از سپاه و خامنه ای جدا کنند. این بخش با گشودن زبان به نقد خامنه ای و سپاه تلاش میکنند راه برون رفتی برای نقش بازی کردن در آینده سیاسی ایران بیابند. بخشی از اصلاح طلبان هم با پادرمیانی افرادی که مورد اعتماد دو جناح هستند میخواهند خاتمی و موسوی و کروبی و… را از پنجره پشتی به بازار بفرستند. این بخش خنگ و کوته فکر هنوز متوجه نشده اند این داروهای تسکین دهنده دیگر دردی از جمهوری اسلامی دوا نخواهد کرد. اما مردم حکم خود را صادر کرده و اعلام کرده اند “توپ تانک فشفشه آخوند باید گم بشه! اگر از آسمان هم بسیجی ببارد اعتراض ادامه دارد! و… این شعارها و بی خاصیت شدن اصلاح طلبان در سیاست ایران تبعاتی دارد که به آن میپردازم.

جناحهای جمهوری اسلامی به کدام سمت میروند

یکی از نتایج خیزش دی ماه تا کنون این است که تکلیف جناح اصلاح طلب رژیم را روشن کرد. جناحی که به اصلاح طلبان حکومتی معروف بودند با آغاز خیزش دیماه ٩۶ عملا در کنار جناح خامنه ای و سپاه پاسداران قرار گرفتند و از نقش سوپاپ اطمینان بودن برای رژیم دست برداشته و مستقیما خواهان شدت سرکوب جنبشهای اعتراضی مردم شدند. بنابر این عمر سیاسی جناحی که تحت عنوان اصلاح طلب فعالیت میکرد پایان یافت. این جناح رژیم بعد از سال ٨٨ و ضربه ای که از جناح مقابل خورد سیر نه نزولی، بلکه متلاشی شدنش را آغاز کرده بود.

اما مردم در دیماه رسما پایان عمر اینها را با شعار” اصلاح طلب اصولگرا دیگر تمامه ماجرا” اعلام کردند. از این مقطع به بعد افراد شاخص این جناح در حال بررسی آینده خود و جناحشان هستند. هرکدام که خواسته اند حساب خود را از خامنه ای جدا کنند یکی بعد از دیگری از دایره و گردونه رژیم بیرون افتاده و به سمت بورژوازی پرو غرب رفته اند. بقیه افراد و شخصیتهای این جناح یا در تحولات بعدی همین سیاست را انتخاب میکنند یا عمر سیاسی و ماندگاری خود را به ایفای نقش سپاه و خامنه ای گره میزنند.

جناح اصولگرا یا همان سپاه و خامنه ای اکنون کل سکان قدرت و تعیین سیاست جمهوری اسلامی را در دست دارند و دولت و مجلس هم با هر تفاوت و اختلاف منافعی که به آنها داشته باشند تعیین کننده سیاست جمهوری اسلامی نیستند. مگر اینکه در جهت سیاست خامنه ای و سپاه پاسداران حرکت کنند. قبلا هم اصلاح طلبان نقش تعیین کننده سیاست حاکم بر جمهوری اسلامی را نداشتند اما تا این مقطع جدال جناحهای رژیم به نوعی رنگ خودش را به جدالهای اجتماعی و جنبشهای اعتراضی میزد. بنابر این تحولات اخیر، که از دی ماه آغاز شده است و من آنرا فازی تازه در سیاست ایران میدانم به این معنی است که جنبشهای اعتراضی برای اولین بار بدون حفاظ اصلاح طلبان کلیت حکومت و جناحهای آنرا زیر ضرب گرفته اند و این از ماهیت جنبشهای اعتراضی ناشی میشود.  سپاه پاسداران و جناح حاکم جمهوری اسلامی که خامنه ای در راس آن است یا بقول زیبا کلام “هسته سخت قدرت” راهی بجز شکست در مقابلش نیست. اما این شکست و تسلیم از دو منظر میتواند اتفاق بیفتد. شکست در مقابل مردم و سرنگونی جمهوری اسلامی که نتیجه جنگ جنبشهای اعتراضی مردم با رژیم است، یا تسلیم در مقابل آمریکا و همزمان جنگ با مردم که باز هم شکست حتمی است اما راه طولانی تری خواهد بود. بنابر این سیاست باخت، باخت جمهوری اسلامی از راههای مختلفی خواهد گذشت و باید این مسیر پر پیچ و خم را شناخت. کلید شناخت این پدید مسئله شناخت از سه ویژگی جمهوری اسلامی است. “استقلال”، ” ضدیت با امپریالیسم” و سرنوشت اسلام سیاسی.

حکومتهای “مستقل” و سرنوشت جمهوری اسلامی

شعار و مطالبه “استقلال” و مخالفت با “وابستگی” شعار “سگ زنجیری” و “عامل امپریالیسم” و مطالبه و گرایش “ضد امپریالیستی” و… مطالبات و شعارهای شناخته شده ای در انقلاب ۵٧ ایران بودند. این گرایش و مطالبه سیاسی و ایدئولوژیک بخشهایی زیادی از معترضین و چپهای عراق و لیبی و سوریه دهه شصت و هفتاد میلادی و ایران دهه سی و چهل و پنجاه شمسی بوده است. اگر ماکرو به تحولات سیاسی این کشورها نگاه کنیم و تفاوتها و تاکتیکهای محلی آنها را در این سطح از تحلیل نادیده بگیریم متوجه خواهیم شده که سوسیالیسم عربی به عنوان یک گرایش “ضد امپریالیستی” که بعدا در قالب بعث ایسم شکل گرفت و معمار آن میشل افلق بود، دو حزب بعث سوریه و عراق را به قدرت رساند. قذافی هم با الهام گرفتن از همین جهان بینی “سوسیالیسم عربی” در لیبی به قدرت رسید. اگر به قوانین و خدمات کشوری و سیستم حکومتی و نوع دیکتاتوری و نقش “رهبر و لیدر” این سه کشور نگاه کنیم متوجه خوهیم شده که رابطه آنها با قدرتهای جهانی و رابطه آنها با مردم کشور خودشان بسیار شبیه به هم و از یک جنس هستند. جمهوری اسلامی به عنوان راس جنبش اسلام سیاسی در پس گرایش ضد امپریالیستی جنبش اسلامی به قدرت رسید.  ناگفته نماند که گرایش غالب چپ آن دوره ایران که بخش عمده روشنفکران و تحصیلکردگان ناراضی ایران را شامل میشد،  متاثر ازاین مسائل بوده و خود را ضد امپریالیست و ضد فرهنگ غرب میدانستند. اگر بتوان این گرایش را “سوسیالیسم ایرانی” نامید وجه مشخصه اش ضدیت با امپریالیسم آمریکا و ضدیت با فرهنگ غرب بود. این دو ویژگی چپ آن دوره به رهبری حزب توده و سازمان چریکهای فدایی حلق حلقه اتصالشان با جنبش اسلامی را شکل میداد. در کشورهای عراق و سوریه و لیبی هم کم و بیش بر بستر چنین فضایی رژیمهای “مستقل” صدام و اسد و قزافی شکل گرفتند.

بنابر این در پس چنین فضای سیاسی و فرهنگی در منطقه بود که رژیمهای “مستقل” و غیر وابسته شکل گرفتند. اولین ویژگی رژیمهای “مستقل” در منطقه این بوده که عامل و دست نشانده هیچ قدرت جهانی نباشند. ارتش و نیروی مسلح آنها مثل ارتش دوران شاه و ارتش مصر و تونس و…. تابع ارتش آمریکا یا بلوک رقیب نباشد. به یک معنا سیاست حاکم بر سیستم ارتش و کل نیروی مسلح و سیاست اداره کشور با حکومتهای “مستقل” طراحی شده و تابع هیچ قدرتی نبوده اند. همین درجه از “استقلال” سیاسی رژیمهای حاکم بر این کشورها را پیچیده و ویژگیهای خاصی به آن  میبخشید. به همین دلیل باید متوجه بود که سرنگونی جمهوری اسلامی از راههای پیچیده ای میگذرد. برای مثال هنگامیکه غرب متوجه شد که تلاش برای نگهداری شاه بی فایده است از طریق تماس با سیاستمداران با نفوذ و سران ارتش و ساواک و …

شاه را متقاعد کرد باید از ایران برود و خمینی بیاید. در مصر همین سناریو به شکل دیگری اتفاق افتاد و مبارک را کنار گذاشتند و در تونس هم همچنین. اما در عراق و لیبی و سوریه و ایران قدرتهای جهانی این امکان و توان دخالت را نداشته و ندارند. زیرا هم ارتش و هم قدرت سیاسی حاکم “مستقل” میباشند. بنابر این سرنگونی آنها از طریق مردم یا از طریق دولتهای رقیبشان از مسیرهای پیچیده ای میگذرد. شباهتی به رفتن شاه و مبارک و بن علی ندارد. اشاره ای گذرا به تاریخ قدرتگیری این کشورهای “مستقل” ما را به شباهتهای آنها بیشتر آشنا میکند.

اگر کشورهای بلوک عربی “مستقل” با استفاده از نوعی کودتا و شبه کودتا به قدرت رسیدند، جمهوری اسلامی بر متن یک انقلاب شکست خورده و با نسل کشی مخالفانش به قدرت رسید و سوار بر موج سیاسی ضد “امپریالیستی” دوره خودش شد که یک گرایش عمومی در میان چپها، اسلامیها و ملیگراها بود. برخلاف تصور ساده انگارانه من فکر نمیکنم سرنگونی جمهوری اسلامی شباهتی به سال ۵٧ داشته باشد. سرنگونی جمهوری اسلامی اگر شباهتی داشته باشد بیشتر شبیه سرنگونی صدام حسین و قذافی و موقعیت اسد است نه شکل سرنگونی شاه و بن علی و مبارک.

اینرا از چند سال قبل تا کنون بارها توضیح داده ایم که چهار “دولت مستقل” در منطقه وجود داشته اند. این چهار کشور با تفاوتهایی کم و زیادی که با هم داشتند سیاستی نزدیک به هم را دنبال کرده و به احتمال قوی سرنوشتی شبیه به هم خواهند داشت. همچنانکه سرنوشت قذافی و صدام تقریبا شبیه بودند. سرنوشت جمهوری اسلامی و اسد هم در همان چهار چوب میگنجند. بنابر این چپ ایران نباید منتظر سیر حوادث و تنها گزارشگر و مفسر سیاسی اخبار باشد. یک جریان روشن بین و مسئول باید تحولات و احتمالات پیش رو را به جامعه بگوید و وظایفی برای خود و جامعه در قبال آن تعریف کند تا مردم بتوانند با چشم بازتری به جنگ دشمن خود بروند. در هر مرحله و در هر احتمالی که ممکن است اتفاق بیفتد باید نقطه ضعف و قدرت خود و دشمن را در آن حالت شناخت. تا بتوان با اتخاذ تاکتیک و سیاست موثر وارد جنگ با آن شد. اما مسئله مهم و تعیین کننده ای که مورد نظر قرار داد این است که علیرغم شباهت رژیمهای حاکم بر این کشورها جامعه ایران و سطح توقع و تجربه تاریخی مردم ایران، بسیار متفاوت از کشورهای نامبرده است. ایران یک کشور مدرن با ریشه های عمیق فرهنگ پیشرو غرب است. تنها کشوری در منطقه است که از اول قرن بیست تا کنون دو انقلاب عظیم و تاثیر گذار را تجربه کرده است. تنها کشوری است که اسلام و حکومت اسلامی بی اعتبار و از طرف نخبگان جامعه و بخش وسیعی از جوانان مدرن حکومت و ایدئولوژی اسلامیش مورد تعرض است. جنبش کارگری و چهره های شناخته شده آن بعلاوه تجربه و سیاست مسلط چپ و سوسیالیستی در میان بخش پیشرو فعالین این جنبش ویژگی خاصی به جامعه ایران داده است. همین خصوصیات و ویژگیها رنگ خودش را به اعتراضات مردم ایران علیه جمهوری اسلامی زده است.  همین ویژگیها میتوان سرنوشت و آینده ایران را طور دیگری رقم بزند.

ماهیت اعتراضات اخیر

بدون شک ماهیت هر اعتراض و مبارزه ای به مطالبات و هدف آن مربوط است و این ماهیت چیزی نیست بجز شورش کارگران و مردمی آزادیخواه که گرسنه اند، دستمزدشان پرداخت نمیشود و آن بخش میانی که چندرغازی هم داشتند بوسیله بانکهای همین سران رژیم بالا کشیده شده است و اکنون اسمشان مالباختگان است. مردم حتی آب و برق کافی ندارند و از هوای سالم نمیتوانند استفاده کنند. اما آگاه و باتجربه اند، معنی تاکتیک و تعادل قوا را میفهمند و تا کنون نشان داده اند که این فهم یک تجربه عمیق اجتماعی پشتش هست. مردم معترض بویژه کارگران آگاه و منتقد سیستم حاکم  آرزو و انتظارشان را از زندگی و سهمی که  از تولید و نعمات جامعه میخواهند همانی است که سالها در قطعنامه ها و بیانیه هایشان منعکس شده است. اکنون شورش علیه فقر، شورش علیه ستم و دیکتاتوری و شورش برای بدست آوردن آزادی و برابری و رفاه، بارانی در آسمان بی ابر نبوده است بلکه قیامی عمومی برای بدست آوردن مطالباتی است که سالها برای آن تلاش شده است و امروز نوک کوه یخ را داریم میبینیم.

بنابر این محور اعتراض مردم اگر چه اقتصادی و علیه فقر و برای تامین معیشت است اما عمیقا سیاسی است. کسانیکه فکر میکنند این اعتراضات اقتصادی است و باید آنرا سیاسی کنند نه اقتصاد را و نه سیاست را و نه جامعه و جنبشهای اجتماعی ایران را نفهمیده اند. این دسته از تحلیلگران اگر ایدئولوژیک نباشند غیر سیاسی و تصویرشان را از رسانه های سطحی بی بی سی و وی او ای میگیرند نه از فعالین و رهبران جنبشهای اعتراضی در میدان جدال خیابانهای تهران و شیراز و اصفهان و …

برعکس این تحلیلگران سطحی که از تحولات سیاسی عکس میگیرند و اسمش را تحلیل و بررسی مینامند، نقطه قدرت این جنبش اخیر همین ماهیت اقتصادی آن است که عمیقا سیاسی است و هیچ بخشی از بورژوازی ایران نمیتواند خود را صاحب آن قلمداد کند.

از نظر من اگر چپ ایران یک شانس داشته باشد همین است که این اعتراضات علیه فقر آغاز تحولات سیاسی و فاز تازه سیاست در ایران را باعث شده است، نه “توسعه سیاسی” و نه اصلاحات رژیم اسلامی و نه حتی شعار و مطالبه دلخواه اپوزیسیونی که هنوز از درد و رنج مردم حرکت نمیکند. بقیه مطالبات بر حق مانند مطالبات جنبش برابری طلبانه زنان و نفرت از مذهب و تلاش برای استفاده از شادی و فرهنگ پیشرو، مبارزه برای حق حیوانات و محیط زیست و…. همگی از دی ماه تا کنون و حتی میتوان پیش بینی کرد تا پایان این پروسه و سرنگونی جمهوری اسلامی تحت تاثیر جنبش علیه فقر و جنبش برای آزادی و برابری قرار دارند و بالانس همه اینها با افت و خیز جنبش علیه فقر که پرچمش در دست جنبش کارگری است تنظیم میشود نه برعکس. به همین دلیل نقش جنبش کارگری هم برای ارتقا جامعه تا این سطح و هم برای ادامه و گسترش این مبارزات تا سرنگونی جمهوری اسلامی و شکل دادن به آلترناتیو بعدی، نه تنها کلیدی و بستر اصلی است، بلکه به نتیجه رسیدن این اعتراضات بدون نقش محوری رهبران و فعالین این جنبش غیر قابل تصور است.

کسی که بخواهد در آینده ایران نقشی جدی ایفا کند یا باید علیه این جنبش باشد یا بخشی از آن. راستها حق دارند آنرا کم رنگ کنند و جنبشهای دیگری را برجسته نمایند، چپها هم برای ایفای نقش در آینده سیاسی ایران راهی برای قدرتگیری ندارند مگر اینکه  به عنوان بخشی از این جنبش ظاهر بشوند. این تقابل چپ و راست که ناشی از تقابل منافع جنبشها و طبقات اصلی جامعه است قبل از سرنگونی جمهوری اسلامی آغاز شده است. تقابلی که میتوان آنرا تقابل آلترناتیوهای چپ و راست نامید. تقابل مدافعین سیستم تولیدی حاکم با مخالفین آن. تقابل آلترناتیو جنبش کارگری با شعار آزادی، برابر، حکومت کارگری با مدافعین نظم سرمایه داری و بازار آزاد و همه طیفهای که چشم امید به ترامپ و دولتهای رقیب جمهوری اسلامی دارند است. تقابل دو قطب بورژوازی و پرولتاریا که در هیبت و شکل تقابل چپ و راست خودش را نشان میدهد. در عین حال که هر دو آلترناتیو میخواهند از جمهوری اسلامی گذر کنند و سر به تن این رژیم نباشد.

اما جریانات بورژوایی میخواهند بعد از جمهوری اسلامی نظام طبقاتی و مناسبات تولیدی دست نخورده بماند و دستگاههای سرکوب را تحویل بگیرند. جریانات کمونیست و چپ و در راس آنها حزب کمونیست کارگری به عنوان بخشی از جنبش کارگری و به عنوان بخشی از فعالین این جنبش خواسته ها و آرزوهای اکثریت قریب به اتفاق جامعه را نمایندگی میکند. بنابر این روشن است که کمپ چپ جامعه تلاش میکند ضمن سرنگونی جمهوری اسلامی با برقراری آزادی و برابری و رفاه در جامعه میخواهد سیکل قدرت گیری اسلامیسم و ناسیونالیسم و دست بدست شدن قدرت میان این دو جنبش را پایان بدهد. این یعنی برپا کردن جمهوری سوسیالیستی و حکومت شورایی، یعنی در هم کوبیدن کل دستگاههای سرکوب و اعلام لغو استثمار و برقراری حقوق برابر همه شهروندان از تمام نعمات زندگی. این تقابل برخلاف تحولات سال ۵٧ از همین امروز و از خیلی وقت پیش آغاز شده است. اکنون این دو جنبش ضمن جنگ با جمهوری اسلامی، جدال شان برای شکل دادن به آینده جامعه ایران آغاز شده است. آینده ایران بعد از جمهوری اسلامی حاصل و نتیجه جدال این دو جنبش است. جنبش سوسیالیستی و جنبش ناسیونالیستی.  یا اصطلاحان جدال چپ و راست. جامعه ناچار است بین این دو یکی را انتخاب کند. هنگامیکه جامعه به این انتخاب دست بزند شانس انتخاب احزاب و شخصیتهایی از میان این دو کمپ برجسته میشود که قبلا نقشی برجسته و قابل اعتماد بازی کرده باشند.

جایگاه جنبشهای سیاسی در ایران

با آغاز فاز جدید اوضاع سیاسی ایران از دیماه ٩۶ روشنتر از قبل حکم رفتن کلیت جمهوری اسلامی داده شد و شیپور پایان عمر جنبش اسلام سیاسی و جمهوری اسلامی به عنوان حکومت برآمده از آن بصدا درآمد. اگر ما در چهاردهه گذشته شاهد جدال سه جنبش اسلامی، ناسیونالیستی و سوسیالیستی بودیم. با سرنگونی جمهوری اسلامی که حاصل شکست اسلام سیاسی میتواند باشد عملا دو جنبش اصلی و اجتماعی در سیاست ایران ماندگار خواهند بود و جدال آنها سرنوشت آینده ایران را رقم میزند. جنبش سوسیالیستی و ناسیونالیستی. متاسفانه بسیاری از چپهایی که هیچ وقت معنی مبارزه با جنبش اسلامی را نفهمیدند اکنون هم معنی جدال با جنبش ناسیونالیستی را نمیفهمند. این چپ اساسا معنی جدال جنبشهای سیاسی و سنتهای سیاسی را نمیفهمد. آنچه که چپ رادیکال و نه الزاما چپ سنتی طبق عادت و سنت به آن خو گرفته است این است که طبقات را ببیند و احزاب را. این چپ درک عمومی و زمختی از مبارزه و انقلاب دارد.

کتابی دنیا را میبیند و ایدئولوژیک آنرا توضیح میدهد. این چپ حتی جایی که میخواهد سیاسی بشود تن به راست روی میدهد و فکر میکند با درز گرفتن از جنبشهای طبقاتی که بستر اصلی مبارزه سیاسی بورژوازی و پرولتاریا است میتواند توجه اقشار غیر کارگر را بخود جلب کند. زیرا خود را عین طبقه کارگر یا نماینده تام الاختیار آن محسوب میکند. این جریانات چپ درکی افلاطونی و غیر زمینی از مبارزه و جدال طبقات دارند.

آنها یا فکر میکنند طبقات کارگر و سرمایه در یک روز آفتابی به مصاف همدیگر میروند و چپ باید اعلام کند از طبقه کارگر دفاع میکند و کاری به جدالهای سیاسی جنبشها از جمله جنبشهای ناسیونالیستی و سوسیالیستی ندارد. یا برای “اجتماعی” شدن جدال طبقات را قلم میگیرد و به دنیای سیاست غیر طبقاتی پا میگذارد که خود بستری برای نوعی سوسیالیسم غیر کارگری است. کمونیسم کارگری و حزبش در تقابل با همه این درکها پا به میدان گذاشت و در نقد آنها فرموله شد و جنبشی است که بخشی از خود طبقه است و جدالش با طبقه حاکم است. اما میداند که این جدال از مسیر جدال جنبشهای سیاسی اجتماعی میگذرد. میداند هر کدام از این جنبشها سنتهای سیاسی متفاوتی را خلق کرده اند و هر کدام از این سنتها احزاب متفاوتی را از خود بیرون داده اند. چپی که درک روشنی از سیر جدال سیاسی و طبقاتی نداشته باشد و هر تحول سیاسی و فکری را حاصل جدال طبقاتی نداند، آگاهانه یا نا آگاهانه دست به انبان سنتهای دم دست و شناخته شده طبقات دیگر میبرد و به مکانیسمهای سیاسی طبقه و جنبش کارگری دوران خود بی توجه خواهد بود و آنرا نمیبیند. به همین دلیل به دام سطحی نگری و عوامی گری “غیر طبقاتی” میفتد. که نه جایگاه طبقات و نه جایگاه جنبشهای سیاسی و سنتهای سیاسی این جنبشها و نه احزاب منبعث آنها را نمیتواند بررسی و تبیین کند. به همین دلیل عملا جایگاه خودش را در تقابل با آنها نمیتواند دست نشان کند و ناچارا به چپ و راست میفتد و از منظر فعالین استخوان دار جنبش کارگری نا معتبر و حاشیه ای خواهد شد.

جایگاه و وظایف جنبش کارگری

جنبش کارگری که بعد از خیزش سال هشتاد و هشت تنها جنبش قوی و در میدان مقابله با فقر و سرکوب بود، اعتبار و جایگاه ویژه ای یافت و اکنون رهبران و اعتصابات و تجمعات این جنبش به جای امید جامعه تبدیل شده است. سیر تحولات کنونی به سمتی میرود که جنبش کارگری و رهبران آن قدم به قدم در راس همه جنبشهای اعتراضی قرار بگیرند. طبیعی است که این موقعیت وظایف و انتظارات ویژه ای از رهبران این جنبش طلب میکند که به آن خواهم پرداخت.

جنبش کارگری همانند هر جنبش دیگری جناحها و گرایشات چپ و راست خودش را دارد. جناح رفرمیست و سندیکالیست جنبش کارگری همانند جناح سوسیالیست و رادیکال آن عمرش به اندازه عمر خود این جنبش است. اما در شرایط خفقان و سرکوب امکان رشد جناح رادیکال و سوسیالیست این جنبش محدود است. برعکس این مسئله امکان رشد جناح رفرمیست در دوره های رونق اقتصادی بورژوازی حتی با سیستم سرکوب و خفقان بیشتر از گرایش سوسیالیستی است. اما در ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی، هیچ دوره ای شاهد رونق اقتصادی نبوده ایم و به همین دلیل نمیتوانستیم شاهد رونق گرایش سندیکالیستی و رفرمیستی جنبش کارگری هم باشیم. با این حال تیغ سرکوب و محدودیت علیه این دو گرایش تا حدودی متفاوت عمل کرده است. سیاست سرکوب اگرچه علیه این دو گرایش وجود داشته است اما شدت عملی که علیه رادیکالها و کمونیستها بکار گرفته شده است بسیار بیشتر از رفرمیستها بوده است. به همین دلیل بخشی از رفرمیستهای درون جنبش کارگری و نه همه آنها تلاش کردند در قالب شوراهای اسلامی و خانه کارگر و انجمنهای صنفی و… تا حدودی نقش ایفا کنند و محلی از اعراب داشته باشند. اگر چه خود این تشکلها دولتی و زرد محسوب میشوند و اساسا برای مقابله با جنبش کارگری از جانب جناحی از رژیم تقویت شدند اما در عین حال مکانی بود که بخشی از رفرمیستهای درون جنبش کارگری به آن چنگ بیندازد و خودی نشان بدهند. بخش دیگری از رفرمیستها در قالب تشکلهای مستقل سندیکایی و حتی انجمنهای صنفی به کارشان ادامه دادند. اما آنچه که جنبش کارگری به معنای اخص کلمه گفته میشود که باعث و بانی تحولات سیاسی در ایران بویژه بعد از سال ٨٨ شده است نقش گرایش رادیکال و سوسیالیست درون جنبش کارگری بود که پرچم و سیاست و نقد ریشه ای به کل نظام سرمایه داری و حکومت را برافراشته نگهداشت و اکنون جامعه به این بخش از فعالین و رهبران جنبش کارگری چشم دوخته است. جنبش علیه فقر و در دفاع از معیشت و آزادی و برابری نتیجه کار و فعالیت این بخش از جنبش کارگری است.

در شرایط بحرانی و اعتراضی امروز ایران که نمایندگان همه جنبشهای اجتماعی و جریانات سیاسی مدعی قدرت سیاسی به فکر ارائه آلترناتیو برای بعد از جمهوری اسلامی افتاده اند، شانس این بخش جنبش کارگری که بتواند کل طبقه کارگر و معلمان و پرستاران و ٩٩ درصد جامعه فقر زده را نمایندگی کند و پرچم آنرا به دست بگیرد از هر آلترناتیو دیگر بیشتر است. اما این شانس فقط بیشتر است نه حتمی، چون بدون یک ستاد رزمنده و رهبری کننده جامعه، بدون هماهنگی طیف وسیعی از فعالین جنبشهای رادیکال و ضد سرمایه که علیه دشمنان حاکم و اپوزیسیون که همگی به کمپ بورژوازی تعلق دارند، توان به قدرت رساندن این آلترناتیو بشدت پایین خواهد بود.

جمهوری اسلامی درگیر جنگی با نتیجه باخت، باخت (۲)
محمد آسنگران

محورهای یک سیاست کمونیستی در ایران!

در بخش اول این نوشته به رئوس تحولات سیاسی، ماهیت جنبشهای جاری جامعه، موقعیت جناحهای جمهوری اسلامی، ویژگیهای جمهوری اسلامی و جایگاه و وظایف جنبش کارگری به اختصار پرداختیم. در بخش دوم تلاش میکنم به رابطه مردم و حکومت و سیر احتمالی این جدال و همچنین جدال جمهوری اسلامی و آمریکا بپردازم.

مردم و حکومت اسلامی

اگر بخواهم به شکل تجربی مثالی را بیاورم که موقعیت امروز جمهوری اسلامی و تعادل قوای امروز مردم و حکومت را نشان بدهد، باید به موقعیت مردم در اواخر و اواسط سال ١٣۵۶ دوران رژیم پهلوی اشاره کنم. در آن دوره هر تصمیم و سیاست رژیم حاکم با بی اعتمادی و اعتراض مردم روبرو میشد. مهم نبود آن تصمیم خوب است یا بد. مهم این بود که مردم به این نتیجه رسیده بودند رژیم حاکم باید برود، هر عقب نشینی دولت حاکم با تعرض بیشتر مردم پاسخ میگرفت. هر اتفاقی در جامعه می افتاد مقصر رژیم حاکم ارزیابی میشد. بی اعتمادی و تقابل مردم علیه حکومت به جایی رسیده بود که نقطه سازشی ممکن نبود. امکان بازسازی و راه حلی برای ادامه حیات رژیم نبود. تا جایی که هر سنگی هم که از آسمان به زمین میخورد مردم به حکومت فحش میدادند.و حکومت را مقصرمیدانستند.

همین فضای اعتراض و ادامه نارضایتی باعث شد در میان حاکمان اختلاف بالا بگیرد “مجلس شورای ملی” جایی بود که این اعتراضات و کشمکش و آچمز شدن حاکمان را میشد در آن مشاهده کرد. احمد بنی احمد و پزشکپور و…. در آن دوره نه به عنوان مخالف دولت و رژیم سلطنتی، بلکه به عنوان مدافعین قانون اساسی که “اجرا نمیشود” زبان به اعتراض میگشودند. هر اندازه خیابان شلوغتر میشد صف حاکمان و دشمنان مردم پراکنده تر و جدالشان با همدیگر عیان تر و جدی تر میشد. این نقطه ضعف هر حکومتی است و جمهوری اسلامی امروز در چنین شرایطی قرار دارد. حاکمان امروز تلاش زیادی کرده اند که از اتفاقات سال ۵۶ و ۵٧ درس بگیرند تا این تصویر را از خودشان به جامعه ندهد. اما راهی برای مانع شدن بروز این اختلافات وجود ندارد.

کسی که سیمای سیاسی جامعه ایران و موقعیت امروز مردم و حکومت را مشاهده کند تا حدود زیادی تکرار موقعیت سالهای ۵۶ و ۵٧ را در شرایط جدید و امکانات متفاوت در سال ٩٧ میبیند. اگر کسی امروز سخنرانی تعدادی از نمایندگان ناراضی حکومت در مجلس اسلامی و مقامات مختلف این حکومت را در استانها و در دولت و خارج دولت را دنبال کرده باشد، یا نامه نگاریها و هشداردادنهای مقامات مختلف را خوانده باشد، متوجه عمق تشتت و نا امیدی و سرگردانی کل حاکمان میشود. حکومتی که هیچ راه حلی ندارد و هر راه حلی که مطرح میشود مورد اعتراض و تعرض مردم قرار میگیرد. مواردی حتی قبل از عکس العمل مردم، جناح مقابل آن را زمینگیر میکند. این اوضاع شباهت زیادی به دوره قبل از قیام ۵٧ دارد. جلسه اضطراری خامنه ای با هیئت دولت و انتشار نامه مجلس خبرگان، استیضاح و برکناری ربیعی، افشا شدن یکی بعد از دیگری اختلاسها و دزدیهای کلان و میلیاردی افراد شاخص وابسته به جناحهای رژیم، که هر کدام فساد طرف مقابل را مستند و افشا میکنند، گوشه هایی از سیمای سیاسی حاکم بر جامعه ایران را نشان میدهد. اگر کسی بخواهد جایگاه سخنرانی اخیر روحانی را بداند باید به نتیجه سخنرانیهای شاه در اواسط سال ۵۷ رجوع کند. آن دوره هم همانند امروز بلافاصله مردم در خیابان پاسخش را دادند. با این تفاوت که امروز مهندسی افکار عمومی و تک صدایی بی بی سی دوره اش تمام شده است و هر فرد شهروند میتواند صاحب یک یا چند رسانه موثر باشد.

در بطن چنین فضایی، تعدادی آخوند کرایه ای به خیابان میفرستند که همانند مردم شعار مرگ بر بیکاری و گرانی بدهند. اگر این اتفاق مثلا سال ۵٧ میفتاد بخشی از جامعه میگفت اینها “اسلام راستین و انقلابی و رهایی بخش” را نمایندگی میکنند و “ضد امپریالیست” هستند و…. اما امروز هر نوجوان دوره دبیرستان هم پاسخ این ترفند را کف دستشان میگذارد. بلافاصله آنها را آخوند درباری خطاب کردند و گفتند آخوند جماعت اگر دروغگو نباشد ریاکار است و تمسخرشان میدیا و رسانه ها را پر کرد.

بنابر این روشن است جامعه به نتیجه ای رسیده است که تا پایان عمر کلیت این نظام سر سازگاری با هیچ جناحی از آن را ندارد.

اما پایان رژیم یا سرنگونی و متلاشی شدن آن شباهت چندانی با دوره پهلوی نخواهد داشت. برای کسی که دچار توهم و ساده انگاری نشده باشد، دلایل آن روشن است. زیرا برای رفتن شاه کافی بود حامیان غربیش مشخصا آمریکا بگوید ادامه دفاع از رژیم پهلوی ممکن نیست و ارتش و ساواک بیش از این در مقابل مردم مقاومت نکنند تا کنترل از دست طبقه حاکم خارج نشود. در دوران جمهوری اسلامی چنین معادله ای منتفی است. شاه برآمده و نتیجه یک کودتای نظامی با حمایت غرب بود. جمهوری اسلامی در ظاهر قضیه نتیجه انقلابی توده ای بود اما در حقیقت نتیجه شکست دادن آن انقلاب بود. شاه با اتکاه به بازسازی “افتخارات تاریخی” یعنی کشورگشایی پادشاهان هخامنشی کورش و داریوش و … و ساختن یک نوع ویژه از ایدئولوژی ناسیونالیسم ایرانی به خود حقانیت میداد. جمهوری اسلامی برآمده از جنبش اسلام سیاسی و نتیجه شکست ناسیونالیسم ایرانی و عربی در منطقه بود. میگویم شکست ناسیونالیسم ایرانی و عربی زیرا مسئله فلسطین و شکست ناسیونالیسم عرب در مقابل اسرائیل و آماده شدن بستری برای عروج جریانات اسلامی در منطقه، همان بستری بود که جمهوری اسلامی از آن تغذیه کرد و در ایران توانست در مقابل ایدئولوژی ناسیونالیستی دست بالا پیدا کند. ارتش و ساواک دوران شاه گوش به فرمان آمریکا بودند اما سپاه و دیگر نیروهای مسلح و وزارت اطلاحات و… جمهوری اسلامی “مستقل” هستند گوش به فرمان هیچکس نیستند. نیروهای مسلح دوران شاه حافظ منافع طبقه حاکم بودند. فرماندهان نیروهای مسلح جمهوری اسلامی حافظ منفعت خودشان هستند. زیرا بیش از ٧٠ درصد سرمایه صنعتی و تجاری و…. ایران اکنون در دست سپاه پاسداران و ارگانهای غیر جوابگو و تحت امر خامنه ای هستند و سپاه در همه این سرمایه ها ذینفع است.

اما این فقط یک وجه قضیه است و باید تفاوت جامعه امروز و افکار و امیال مردم امروز با سال ۵٧ را به این تصویر اضافه کنیم. بدون دقت در این تفاوت واقعیت امروز جامعه را نمیتوانیم همه جانبه بررسی کنیم. برای ورود به این مهم لازم است تصویری هر چند به اختصار از فضای حاکم آن دوره را یادآوری کنم.

آن دوره مردم معترض ایران به شدت تحت تاثیر ایدئولوژی احزاب و جریانات چپ و اسلامی اپوزیسیون شاه بودند. چپ آن دوره علیرغم تنوع و اختلافاتی که با هم داشتند اما فرهنگ حاکم بر آن چپ بوسیله حزب توده و چریکهای فدایی خلق تولید و نمایندگی میشد. گرایش مسلط بر چپ را آنها نمایندگی میکردند و این سازمانها بشدت “ضد امپریالیست و استقلال طلب و مدافع بورژوازی خودی یا ملی و متحد و نزدیک جریانات اسلامی اپوزیسیون شاه بودند. بنابر این چپ نوع حزب توده و چریک همانند اسلامیها با هر نوع وابستگی سیاسی و اقتصادی با غرب مخالفت داشتند و “ضد امپریالیست” بودند. سازمان مجاهدین خلق و چریک فدایی خلق دو شاخه یک جنبش واحد بودند. آنها شاخه های چپ و راست دانشجویان و تحصیلکردگان ناراضی و ضد امپریالیست را نمایندگی میکردند. حزب توده بر خلاف این دو سازمان نماینده و برآمده از جنبشی رفرمیستی بود. حزب توده هم خواهان اصلاحاتی در سیاست و اقتصاد بود هم نوعی مدرنیسم شرقی را نمایندگی میکرد بنابر این از پایه اجتماعی ماندگار تری برخوردار بود.

اکنون با گذشت زمان جامعه با کوله باری از آزمون و خطا به نقطه عطف مهم و تحول بخشی رسیده است. نه آن تحصیل کردگان و دانشجویان ناراضی و نه آن نوع رفرمیسم بورژوایی حزب توده دیگر محلی از اعراب ندارند. حاکمیت جریانات اسلامی در چهار دهه گذشته و فساد و تباهی و خونریزی ای که این حاکمان اسلامی علیه مردم مرتکب شدند، تیر خلاصی بود به کل ایدئولوژی و جریانات اسلامی. چنانچه با هیچ ترفند و حک و اصلاحی نمیشود اسلام (هر نوعش) را به خورد مردم داد. این یک گسست تاریخی مهم برای جامعه ایران و حتی منطقه محسوب میشود. اما این گسست تنها در مورد اسلامیها اتفاق نیفتاده است “چپ ضد امپریالیست” و ضد غربگرایی هم همین مسیر را طی کرده است.

شکست این نوع چپ توده ای و چریک و حتی این نوع جریان اسلامی مانند سازمان مجاهدین تنها حاصل سرکوب و خفقان سلطنتی و اسلامی نبود، بلکه نتیجه عبور قطعی جامعه از مناسبات اقتصادی و فرهنگ فئودالی به مناسبات و فرهنگ سرمایه داری و در نهایت به چالش طلبیند نظام سرمایه در ایران بود. بعد از اصلاحات ارضی شاه، همان رژیم سلطنتی بعد از کودتای ١٣٣٢ فراتر از مطالبات حزب توده و جریانات اسلامی رفته بود. فلسفه وجودی حزب توده مقابله با فرهنگ فئودالی و یک سری رفرم در جامعه سرمایه داری بود که با اصلاحات ارضی شاه آنها از تاریخ عقب ماندند. سازمان چریکها و سازمان مجاهدین هم شورش دانشجویان و تحصیل کردگان چپ و راست جنبش ضد امپریالیستی و ضد صهیونیستی بودند. ایدآلهای آنها همان رفرمهای حزب توده بود.

جنبش و حکومت اسلامی اگر کل این اپوزیسیون خودی را شکست داد به این دلیل بود که با قدرت و توان بسیار بیشتری جنبش “ضد امپریالیستی” و فرهنگ خودی و شرق زده را نمایندگی میکرد. پرچم شکست جنبش ناسیونالیستی در آن دوره در دست خمینی و همفکرانش بود نه در دست مجاهدین و حزب توده و چریکها و …. جمهوری اسلامی نه بر اساس یک مطالبه سیاسی و اقتصادی متفاوت در جامعه، بلکه بر مبنای اسلامیت و ضد کمونیست بودنش مورد حمایت آمریکا و غرب بود. بر این بستر سیاسی بود که خمینی توانست قدرت را قبضه کند. حمایت مستقیم و غیر مستقیم غرب از رژیم اسلامی بر پایه یک استراتژی جهانی قرار داشت که ایران به کشوری تحت نفوذ بلوک شرق تبدیل نشود. زیرا غرب ضد کمونیست بودن خمینی و شبکه مساجد و حسینیه ها را دیده بود. آنرا میشناخت و زمینه قدرت گیری را برای آنها فراهم کرد که بتواند ایران بعد از شاه را مستقل از دایره نفوذ شوروی آن زمان نگهدارد.  جمهوری اسلامی با چنین پوزیسیونی بجز سرکوب و نسل کشی مخالفینش راه دیگری برای ادامه حیات نداشت. اما این پوزیسیون رژیم جنبشهای اجتماعی پایداری را در مقابل نظام حاکم شکل داد. چنانچه امروز برای همه قابل مشاهده است دو جنبش اصلی و تعیین کننده چپ و راست یا بورژوازی و پرولتاریا در مقابل جمهوری اسلامی شکل گرفته و میخواهند به عنوان آلترناتیو این رژیم آینده ایران را رقم بزنند.

موقعیت چپ و راست جامعه امروز ایران

برای نشان دادن شاخصهای این دو جنبش کافی است که شعارها و مطالبات جنبشهای اجتماعی و اعتراضی جامعه را بررسی کنیم. تقریبا همه جنبشهای اعتراضی جامعه ایران از جنبش کارگری گرفته تا جنبش برابری طلبانه زنان، از جنبش دفاع از محیط زیست گرفته تا جنبش علیه فقر، از جنبش علیه سرکوب و خفقان گرفته تا جنبش برای آزادی و رهایی جامعه، از جنبش خلاصی فرهنگی گرفته تا جنبش علیه اعدام و…..همگی خواهان یک جامعه سکولارآزاد و برابر هستند. همه این جنبشها نه تنها ضد غرب نیستند بلکه خواهان یک جامعه آزاد و مرفه با فرهنگ پیشرو غربی هستند. تا اینجا میبینیم که همه جنبشهای اعتراضی با فضای سیاسی و فرهنگی پیشرو و الهام گرفته از فرهنگ غربی علیه جمهوری اسلامی ایستاده اند. زیرا همه آنها در یک امر مشترک هستند و آن اینکه متفق القولند که جمهوری اسلامی مانع دست یابی به چنین جامعه ای با چنین مشخصاتی میباشد. همین حد از ویژگیهای امروز جامعه ایران کافی است که بدانیم در آینده ایران هیچ جریان مذهبی و حتی نیمه مذهبی شانس قدرتگیری ندارد.

بنابر این باید روشن باشد که در هر حالتی آینده بعد از جمهوری اسلامی هر حکومتی که بقدرت برسد ناچار است سکولار باشد و مذهب جایی در دولت ندارد. علاوه بر این جامعه راهی را طی کرده و تجربیاتی را اندوخته است که هیچ حکومتی در آینده ایران نمیتواند پوزیسیون ضد فرهنگ غربی را نمایندگی کند. حکومت بورژوای باشد یا سوسیالیستی حکومتی غربی خواهد بود. اما تفاوت از همینجا آغاز میشود که دولت و حکومت غربی بعد از جمهوری اسلامی به چه معنا است. به معنای همراه شدن با حکومتها و طبقات حاکم غرب یا حکومتی آزاد و برابر با فرهنگ انسانی و پیشرو غربی؟ این دو مقوله نه در خود غرب یکسانند نه در ایران میتوانند یکسان باشند. اگر نه حکومت پاکستان و مصر و عربستان و افغانستان و کویت و امارات و قطر و… غربی به معنای دلخواه و همکار دولتهای غرب هستند. با غرب رابطه و مناسبات نزدیکی دارند. غرب و آمریکا آهها را دولتهای متحد خود میدانند. اما هیچکدام از آنها فرهنگ پیشرو غربی را بر نمیتابند. حکومت پروغرب بورژوازی بعد از جمهوری اسلامی از این نوع حکومتهای غربی خواهد بود که در منطقه میبینیم. زیرا نمیتوانند و ماهیت و منفعت طبقاتی شان این اجازه را به آنها نمیدهد که کل قوانین اساسی و جاری کشور و آموزش و پرورش و قضاوت را از نفوذ مذهب بدور نگهدارند. آنها در بهترین حالت به جدایی دولت از مذهب اکتفا خواهند کرد. اما هیچ جریان بورژوایی اپوزیسیون جمهوری اسلامی تا کنون حتی وعده جدایی قضاوت و قوه قضائیه از مذهب را نداده است. هیچکدام جدایی آموزش و پرورش از مذهب را به زبان نیاورده اند. تبلیغ و نقد مذهب برای همه آنها تابو و مذهب امری مقدس محسوب میشود که لازمه جامعه است.!؟ به این معنی اگر مردم مذهب و حکومت مذهبی را از در بیرون کرده اند جریانات بورژوایی اپوزیسیون میخواهند آنرا از پنجره به داخل بیاورند. اما همه آنها میخواهند پرو غرب باشند و منفعت مشترکشان را با دولتها و طبقات حاکم غرب پاسداری کنند.

همچنانکه آمریکا و دیگر کشورهای غربی نفوذ زیادی در کشورهایی مانند پاکستان و عربستان و مصر و قطر و امارات و…. دارند و حتی در جایی مانند عراق و افغانستان و… تا حد امر و نهی امکان نفوذ دارند. اما مذهب پای ثابت قوانین و حتی دولت آنها است.

حال در ایران به دلیل تجربه شکست خورده حاکمیت مذهب، دولت بورژوایی بعد از جمهوری اسلامی ناچار است رسما اعلام کند که حکومتی سکولار خواهد بود. اما دولت و نظام بورژوای در کشورهای اسلام زده نشان داده اند که با ارتجاعیترین و عقب مانده ترین و دیکتاتور ترین جریانات سیاسی و دولتهای مرتجع هماهنگ خواهند بود. زیرا از یک طبقه و از یک آبشخور تغذیه میکنند. منفعتشان یکی است. بنابر این پرو غرب بودن از نظر جامعه و از نظر کمونیستها به معنای فرهنگ پیشرو غربی است نه به معنی پرو دولتهای غربی بودن، آنطور که جریانات سیاسی بورژوایی از همین امروز آنرا در بوق و کرنا کرده اند و ترامپ را ناجی خود میدانند.

جریانات راست مانند جریانات برآمده از ناسیونالیسم ایرانی و سلطنت طلبان و یا جریانی مانند سازمان مجاهدین خلق که ترکیبی از ناسیونالیسم و اسلامیسم را نمایندگی میکند، بعلاوه طیف جمهوریخواهان و… همگی جریاناتی هستند که بیش از آنکه پرو غرب باشند پرو ترامپ و پرو سرمایه و پرو استثمار و نابرابری و پرو بازار آزاد هستند. اینها در تقابل با فرهنگ پیشرو غربی حقوق انسانی شهروندان را در سیاست و اقتصاد و… برابر نمیدانند. اینها جابجایی قدرت را میخواهند اما با تغییر ریشه ای قدرت و سیستم طبقاتی کنونی مخالف هستند. اینها مخالف حکومت شوراهای مردم و حکومت مستقیم شهروندان که یک فرهنگ پیشرو غربی است هستند. اینها خواهان برکناری آخوندها و جایگزینی خودشان هستند. مشکلی با سیستم اقتصادی و سیاسی حکومت جمهوری اسلامی ندارند. از نظر آنها فقر و ثروت و تفاوت طبقاتی امری طبیعی است و باید به قانون تبدیل بشود. آنها خواهان استثمار و برقراری سیستم کار مزدی هستند و “اسلام آخوندی” را میخواهند بر کنار کنند و اسلام نوع خوب با ترکیبی از مکلا و معمم را برای کمک به حکومت خودشان سازمان بدهند. اگربخواهم ماهیت این نیروها را در چند جمله خلاصه کنم، اینها نیروهایی هستند که همانند جمهوری اسلامی مدافع مناسبات تولیدی سرمایه داری حاکم هستند. مدافع سرمایه داری بازار آزد هستند. مدافع استثمار کارگران و برتری طبقاتی سرمایه داران هستند. تقسیم جامعه به شکل کنونی فقر و ثروت برای آنها پذیرفته شده است. فقط سیاست حاکم را انحصار طلب و خود را مغلوب میدانند. وجود نابرابری اقتصادی و سیاسی شهروندان جامعه در برنامه و سیاست اینها بروشنی بیان شده است. دمکراسی و حقوق بشر شعار اینها است. اما دمکراسی و حقوق بشر نزد طیف رنگارنگ نیروهای بورژوایی همانند حکومتهای پروغربی کنونی در منطقه، متکی بر دیکتاتوری یک اقلیت مفتخور بر اکثریت جامعه است.

بر عکس اینها کمونیستها و جنبش کمونیسم کارگری بطور مشخص خواهان یک جامعه آزاد، برابر و مرفه است. جامعه ای که شهروندان بدون استثنا همگی از حقوقی برابر در سیاست و اقتصاد و فرهنگ و زبان و… برخوردار هستند و در همه شئونات زندگی این شهروندان هستند که برای جامعه خود تصمیم میگیرند. در یک کلام سرنوشت جامعه بوسیله شهروندان آن جامعه تعیین میشود نه هیچ حزب و طبقه و قشر خاصی. در عین حال کمونیستها مخالف سر سخت هر نوع نابرابری و اختلاف طبقاتی هستند. با این مختصر روشن است که جامعه در مقابل یک انتخاب قرار گرفته و میگیرد. انتخاب چپ یا راست. هر کدام از این دو جنبش بتوانند افق جامعه و افکار عمومی جامعه را شکل بدهند شانس قدرتگیری و برد بیشتری خواهند داشت. این اختصار لازم بود تا بگویم چپ و راست امروز ایران چه چیزی را نمایندگی میکنند و شانس قدرتگیریشان تا چه اندازه است.

سیاست چپ و راست در ایران

طبیعی است که در هر جامعه معترضی توده مردم وقتی به خیابان میآیند خواسته ها و مطالبات خود را فریاد میزنند. برای رسیدن به آن مطالبات میجنگند. مطالبات امروز جنبشهای اعتراضی مقابله با فقر، بیکاری نابرابری علیه استبداد و علیه دزدی و فساد و برای آزادی و رفاه است. این بستر بسیار مناسبی است که چپ جامعه بر متن آن عروج کند. زیرا در چهار دهه گذشته پرچم این مطالبات در دست چپ و کمونیسم آن جامعه بوده است. بنابر این چپ این دوره برخلاف چپ ۵٧ بشدت انسانگرا، برابری طلب و منتقد رادیکال سیستم سرمایه داری و مصائب و مشکلات ناشی از آن بوده است. این چپ برخلاف چپ ۵٧ که سنتی، نیمه مذهبی و آغشته به ملیگرایی بود، بشدت غربگرا، مدرن و ضد مذهب و علیه ملیگرایی است.  بنابر این بستر اصلی اعتراضات جنبش کارگری و دیگر جنبشهای انقلابی و حق طلبانه چپ است و نیروهای چپ و کمونیست را طلب میکند.

اما راست جامعه و جریانات ناسیونالیست و پروغرب در خیزشهای جاری در جامعه با بخشی از مطالبات مردم خود را هماهنگ نشان میدهند. در مورد مسائل و مطالبات اساسی بنیادی جامعه هم سکوت میکند. شعار کلی و قابل تفسیر حقوق بشر و دمکراسی را به بازار میآورد و علیه دیکتاتوری و فساد حرف میزند. اما در مورد حقوق کارگران سکوت میکند. در مورد حقوق برابر زن و مرد به یک شعار کلی بسنده میکنند.

ولی یک بار هم نشده اینها از برابری حقوق زن و مردم در همه شئونات زندگی حرف بزنند. در مورد آزادی بیان یک بار هم نشده بگویند آزادی بیان بدون قید و شرط حق پایه ای هر شهروندی است. یک بار هم کسی و جریانی از ناسیونالیستها نگفته و ننوشته است که مقدسات نداریم و هر پدیده ای که مقدس فرض میشود قابل نقد است و این بخشی از آزادی بیان جامعه است. همه جریانات بورژوایی در مورد مسائل فوق تا کنون سکوت کرده اند. در مورد حاکمیت مستقیم مردم از طریق شوراهایشان سکوت میکنند و یا آنرا هرج و مرج میدانند و مدافع سیستم پارلمانی هستند. علیه کمونیستها که منشا این مطالبات و شعارها هستند شانتاژ میکنند. تجربه استالین و حزب توده و سازمان چریکهای فدایی خلق و… را به ما و به تاریخ ما منتسب میکنند تا ما را بخشی از استالینیسم و توده ایسم و چریکیسم معرفی کنند. در حالیکه کمونیسم کارگری در نقد این تفکرات ارتجاعی و بورژوایی شکل گرفته است.

این ترفند همه بخشهای بورژوازی بوده است اگر تاریخ همین بورژوازی غرب را نگاه کنیم متوجه میشویم که موسولینی و هیتلر و پینوشه و ده ها رژیم نظامی و دیکتاتور را در پرونده دارند و صدهها مورد کودتا و دیکتاتوری و کشتار جامعه و استفاده از بمب اتم و… را در دامن خود پرورش داده است. اما مرتب تاریخ را با استالین میخواهند توضیح بدهند. در حالیکه خود متفکرین بورژوا صدها بار اعتراف کرده اند که عروج استالین بر شکست و ویرانه های انقلاب اکتبر و عبوراز لنین اتفاق افتاده است.

جدال چپ و راست و انتخاب جامعه

جدال چپ و راست جامعه ایران در ابعاد سیاسی، اقتصادی و ایدئولوژیک و تاریخی ادامه داشته و دارد. امروز برای انتخاب مردم این جنگ حیاتی شده است. کل جبهه راست چشم امید به ترامپ بسته است. قبلا هم چشم امیدش به کشورهای غربی بود ولی کسی آنها را جدی نمیگرفت، چون هیچکدام از این جریانات راست را معتبر و دارای نفوذ نمیدانستند. امروز ترامپ برای مهار کردن جمهوری اسلامی روی خوش به این دارو دسته نشان داده است. از این طریق جریانات ناسیونالیست ایرانی و حتی قوم پرستان میخواهند به جامعه بگویند چون آمریکا با ما سلام و علیک میکند پس ما را انتخاب کنید. در میان نیروهای رنگا رنگ این طیف سلطنت طلبان و مجاهدین سرو صدای بیشتری از بقیه دارند. اما بطور قطع باید بگویم در آینده ایران این دو طیف تحت عنوان احیای سلطنت و حکومت سازمانی مذهبی و سکتی مانند مجاهدین جایی ندارند. نه به خاطر اینکه پول کم دارند نه بخاطر اینکه تبلیغات کم دارند و نه بخاطر اینکه ما مخالف آنها هستیم و…. بلکه به این دلیل ساده که آنها نماینده هیچ بخشی از منافع سیاسی و استراتژیک جامعه نیستند و بورژوازی ایران هم نمیخواهد روی اسب بازنده قمار کند. سازمان مجاهدین به دلیل مذهبی بودنش و به دلیل سکت بودنش و تاریخ همکاریش با صدام حسین و…. ممکن است در میان اقشار عاصی کسانی او را همراهی کنند اما در میان طبقات اصلی جامعه نماینده منفعت هیچ طبقه ای نیست. احیای سلطنت هم ظرفی نیست که بتواند بورژوازی ایران چه اپوزیسیون و چه پوزیسیون را دور خود جمع کند. زیرا تاریخ مصرف این سیستم حکومتی بسر آمده و چهل سال پیش مردم آنرا سرنگون کردند و این کارت بازی دیگر بی اعتبار شده است.

در مورد سلطنت طلبان باید بگویم که نه تنها مردم و بخش پیشرو جامعه بلکه اکثرجناحهای بورژوازی ایران هم از سلطنت عبور کرده اند. احیای سلطنت امر غیر ممکنی است. رضا پهلوی اگر بخواهد شانس خودش را در آینده ایران امتحان کند، ناچار است از سلطنت عبور کند و به عنوان یک فرد سیاسی افکار و عقاید و راه حلهایش را به محک آزمایش بگذارد. در غیر اینصورت شکست پرچم سیاسی این بخش از بورژوازی ایران قطعی است. آنها میخواهند گذشته را به آینده بفروشند و این یک تصور سنتی و عقب مانده است که جامعه امروز را نشناخته است و در نستالژی خود غرق شده است. برخلاف این دو جریان فکری نستالژیک، بورژوازی پرو غرب با پرچم ملیگرایی و ناسیونالیسم ایرانی یک جریان مطرح در سیاست ایران است. بعد از جمهوری اسلامی جامعه صحنه جنگ و جدال جدی و تعیین کننده جنبش ناسیونالیسم پرو غرب با جنبش کمونیسم کارگری خواهد بود.

ما کمونیستها چشم امید به طبقه کارگر و ٩٩ درصد شهروندان ناراضی ایران داریم. به جامعه گفته ایم و باز هم میگوییم فرهنگ پیشرو غرب هم علیه حکومتهای نوع ترامپ است هم علیه جمهوری اسلامی و دیگر جریانات تروریست این جنبش هم در تقابل با سیاست و استراتژی ناسیونالیسم پروغرب است. ما به جامعه میگوییم فقط با اتکا به خود و قدرت میلیونی خود میتوانید جمهوری اسلامی را سرنگون و جامعه ای آزاد و برابر و مرفه را سازمان بدهید. ما به جامعه میگوییم کشورهای غربی همینکه از جمهوری اسلامی حمایت نکنند کافی است. ما مردم ایران توان و قدرت سرنگون کردن این رژیم را داریم.

هر نوع توهم به دول غرب و ترامپ و کشورهای متحد آنها در منطقه عاقبت کشنده ای دارد که نمونه جامعه افغانستان و عراق آخرین آنها هستند. حاکمان فعلی افغانستان و عراق و لیبی و مصر و…. با کمک غرب به قدرت رسیدند آنچه در آنجا میبینیم نتیجه سیاستهای همان دولتهای غربی و حکومتهای پروغرب حاکم بر این کشورها است. اینها تبلیغات نیست فاکت غیر قابل انکار است. مجاهدین افغان را آمریکا در مقابل شوروی وقت سازمان داد و تجهیز کرد. پاکستان و سازمان سیا طالبان را در مقابل مجاهدین افغان سازمان و آموزش دادند. جمهوری اسلامی را به کمک غرب در ایران به قدرت رساندند. و دهها نمونه دیگر این جریانات در منطقه میبینیم که کشورهای پاکستان و عربستان و مصر و… نمونه های آن هستند. همه اینها نتیجه سیاست غرب و آمریکا بوده اند.  آنچه بورژوزی پرو غرب ایرانی وعده میدهد از این نوع حکومتها است.

مردم این دو افق را میبینند و با نقش بازی کردن احزاب و جریانات این دو قطب جنبشهای چپ و راست، در نهایت به یکی از آنها اقبال نشان میدهند. اما برای عینیت بخشیدن به انتخاب خود از میان جریانات راست و چپ یک یا چند جریان را تقویت میکنند و در روز انتخابات به یکی از اینها رای خواهند داد، یا عملا با به خیابان آمدن و بلند کردن شعارها و مطالبات یکی از این دو جنبش و دو افق صدا خواهند زد. از این طریق جنبش مقابل را تضعیف میکنند و شانس به قدرت رسیدن احزابی از جنبش مورد اعتماد خود را کمک میکنند. جامعه در هیچ تاریخ و مقطعی ابتدا یک حزب یا یک فرد و جریان سیاسی را انتخاب نکرده است تا بعدا افق آن جنبش را بپذیرد. برعکس این تصور، جامعه ابتدا افق جنبش معینی را انتخاب میکند و در میان نیروهای آن جنبش یکی را به قدرت میرساند. در انتخاب بلشویکها جامعه ابتدا افق چپ یعنی شعار “نان، صلح، زمین  و آزادی” را در مقابل شعار راستها پذیرفت.  شعار راستها ادامه جنگ با دشمن خارجی و دفاع از میهن بود.

بعد از این پروسه سیاسی بود که بلشویکها توانستند در نقش رهبری جنبش و کسب قدرت سیاسی دست بالا پیدا کنند. جامعه روسیه به اعتبار سیاستهای لنین که گفت جنگ امپریالیستی را به جنگ داخلی علیه بورژوازی خودی تبدیل کنیم. ابتدا این افق سیاسی را پذیرفت بعدا از میان چپها به لایق ترینش اقبال نشان داد. بنابر این پروسه قدرتگیری بلشویکها اینطور نبود اول جامعه بلشویکها را به عنوان رهبر قبول بکند بعدا افق چپ را بپذیرد. در مورد انتخاب احزاب سوسیال دمکرات اروپا هم همین اتفاق افتاد در مورد قدرت گیری هیتلر هم همین پروسه طی شد.

یکی از خبرنگاران بلغاری در سال ١٩٣٣ مسائل سیاسی آلمان را از نزدیک دنبال کرده است و مشاهدات و بررسی خود را در کتابی نوشته است که جامعه آلمان خواهان تغییر است. (نقل به معنی)اما این تغییر برای انتخاب افق چپ و راست جامعه هنوز مورد مناقشه روشنفکران و احزاب سیاسی و صاحبنظران بود. مردم در انتخابات همان سال آلمان پای صندوقهای رای رفتند و حزب ناسیونالیست به رهبری هیتلر را انتخاب کردند. او نوشته است چپ هم شانس قدرتگیری داشت اما پراکنده و کم نفوذ بود. جامعه افق راست و میهن پرستی و نژاد پرستی را پذیرفت و در قدم بعدی هیتلر را نماینده لایق آن افق دانست. وقتی که چپها در جنگ و جدال ایدئولوژیک بودند، راستها به قدرت و عظمت ملت آلمان دمیده بودند و این ماده بیهوش کننده، جمعیت زیادی را مست کرده بود و به دنبال هیتلر فرستاد.

اینجا هم میبینیم که ایدئولوژی و جنبش ملی گرایی و ناسیونالیسم آلمانی ابتدا پذیرفته شد، بعدا هیتلر از صندوق در آمد. معادله برعکس نبود. ابتدا هیتلر رهبر نشد تا بعدا افق و جنبش او را انتخاب کنند. طبق اسناد و مستندات کتبی و تصویری آن زمان اول افق بورژوازی ناسیونالیست و نژادپرست به افق بخش قابل توجهی از جامعه تبدیل شد، پرچم آن افق را هیتلر برداشت و او انتخاب شد. درک این معادله از آنجا اهمیت دارد که دو سیاست و دو تاکتیک و دو استراتژی سیاسی متفاوت نتیجه آنها است. یکی مبنایش جنبشهای اجتماعی و درک مکانیسمهای تغییر جامعه است و دیگری مبنایش ایدئولوژی و مکتب و نظریه و تفکر که در هر زمانی میتواند دچار زیگزاگ و چپ و راست زدن بشود.

انتخاب آینده مردم ایران هم انتخابی بین چپ و راست است. اما چپ باید لیاقت و توان و ظرفیت این انتخاب را از طریق تبدیل کردن افق خودش به افق بخش قابل توجهی از جامعه داشته باشد تا در قدم بعدی جامعه رهبر و پرچمدار این افق مورد اعتماد را از میان احزاب و شخصیتهای موجود انتخاب کند. درک و عدم درک این معادله و سیاستی که نتیجه هر کدام از آنها خواهد بود کلید به قدرت رسیدن یا حاشیه ای شدن چپ ایران است. جایگاه و اهمیت تزهای آوریل لنین از این منظر اهمیت صد چندان پیدا میکند که لنین با آن تزها تلاش کرد که افق چپ را به افق جامعه تبدیل کند و در ادامه این تلاش بود که بلشویکها توانستند سکان قدرت را در دست بگیرند.

این ویژگی هر جامعه انقلابی و شرایط انقلابی است که دو جنبش راست و چپ تلاش میکنند بر مقدرات آن جامعه و شرایط انقلابی و سمت و سو دادن به جنبش اعتراضی مردم هژمونی افق و جنبش خود را حاصل و تثبیت کنند.

تاکتیک بورژوازی ناراضی و ناسیونالیسم پرو غرب در ایران

در شرایط انقلابی مورد بحث تمام بخشهای بورژوازی اپوزیسیون با امکانات رسانه ای و سازمانی و …. تلاش میکنند افق و آرزوهای مردم را محدود به “براندازی آخوندها” معرفی کنند. آنها تلاش میکنند له و علیه هیچ مطالبه پایه ای و سیاسی و اقتصادی مردم مستقیم چیزی نگویند. اما غیر مستقیم و اثباتی میکوشند مطالبات مردم را با احساسات ملیگرایانه و افتخارات تاریخی و ضدیت با آخوند جایگزین کنند. با عکس گرفتن در کنار مقامات دولتهای غربی لیاقت و توان اداره حکومت آینده را به جامعه القا میکنند. با مهندسی افکار عمومی سعی میکنند جامعه دست به ریشه نبرد، رادیکال نشود، منفعت طبقاتی و سیاسی خود را نشناسد. تا بشود با طرح شعار کلی و قابل تفسیر سقف مطالبات مردم را کوتاه و کوتاهتر کنند. کاری که در سال ۵٧ کردند و بستر شکست انقلاب را فراهم نمودند.  رادیکالترین نقد راست پرو غرب این است که جمهوری اسلامی را باند تبهکار معرفی کند. در حالیکه تبهکار بودن و باند بودن اینها نیاز بورژوازی حاکم ایران است. اجزای این باند تبهکار را بورژوازی حاکم تشکیل میدهد.

کل جناحهای بورژوازی ناراضی و حتی آن بخش که هنوز در کنار رژیم است و فردا به ناراضیان خواهد پیوست تلاش میکنند تمام مصائب و بدبختیهای جامعه را  به وجود تنها باند آخوند تبهکار در حکومت خلاصه کنند. گویا اگر آخوند تبهکار از حکومت ساقط بشود تمام آرزوهای مردم برآورد میشود.! بورژوازی اپوزیسیون با اتکا به ایدئولوژی ناسیونالیستی و همراه شدن با آمریکا و غرب میکوشد سیستم سرمایه داری و ارکان دولت فعلی مانند دستگاههای سرکوب و نیروهای مسلح و… را از تعرض مردم مصون بدارد. آنها مقصر شرایط غیر قابل تحمل کنونی جامعه را نه سیستم تولیدی سرمایه داری و حرص و طمع سرمایه داران و مناسبات کار مزدی حاکم، بلکه فقط آخوند و باند تبهکار معرفی میکنند. بورژوازی امیال و آرزوهای جامعه را در جعبه جادویی دمکراسی و حقوق بشر میپیچاند که کسی محتوای واقعی و ماهیت درونی این جعبه جادویی را تا بعد از سرنگونی و قدرت گیری دوباره آنها متوجه نشود. آنها تا کنون یک کلمه علیه جنبش اسلام سیاسی و مذهب نگفته اند و نخواهند گفت. مذهب برای آنها قابل احترام و بدی حکومت فعلی از نظر آنها حاکمیت آخوندهای تبهکار است. آخوندهای “غیر تبهکار” برای آنها قابل احترامند. آنها میدانند که گفتن و نقد کردن جنبش اسلام سیاسی و مقابله با این جنبش ناچارشان میکند که علیه اسلام و قوانین اسلامی زبان بگشایند و اینرا نمیخواهند. زیرا تمام جناحهایی بورژوازی به آخوند خوب و درباری احتیاج دارند و اهمیت تحمیق کردن مردم بوسیله مذهب را میشناسند. فعالین و رهبران جنبشهای اعتراضی و احزاب سیاسی چپ بویژه کمونیسم کارگری در کنار شناخت و افشای این ترفندهای بورژوازی اپوزیسیون، باید تاکتیک رژیم اسلامی را بشناسند و در مقابل آن سنگر بندی کنند و هشیاری جامعه را بالا ببرند.

تاکتیک جمهوری اسلامی برای مقابله با مردم معترض و انقلابی

جمهوری اسلامی علاوه بر سرکوب و بیرحمی که برای همگان شناخته شده است و یکی از مهمترین سیاستهایش است، اقدامات دیگری هم در عمل انجام میدهد که باید با هشیاری به آنها برخورد کرد. علاوه بر سرکوب و اعمال خشونت مهمترین سیاست رژیم این است که در میان فعالین جنبشهای اعترضی اختلاف درست کند. بی اعتمادی گسترش بدهد. احزاب را به جان هم بیندازد. افراد و شخصیتهای شناخته شده را ترور شخصیت کند. در جریان اعتراضات خیابانی افراد مزدور خودش را بفرستد که هم شعارهای تفرقه افکنانه بدهند و هم مسیر حرکت را در شرایط حساس به بیراهه ببرند و پراکنده نمایند. فعالین را شناسایی و دستگیر کنند. و… اینها تاکتیکهای شناخته شده رژیم است و بسیاری از مردم آنرا میشناسند. اما راه مقابله با این سیاستها هنوز احتیاج به بحث و بررسی دارد. اتحاد و همبستگی فعالین و رهبران جنبشهای اعتراضی و توافق بر سر یک سیاست کارا و قابل اجرا، اولین قدم راه مقابله با سیاستهای جمهوری اسلامی است. گسترش فضای رفاقت و اعتماد در میان فعالین سیاسی و جنبشهای اجتماعی و متحد عمل کردن حول ـتالبات و راهکارهای مورد توافق، چشم پوشی نسبت به اختلافات تاکتیکی و مقطعی و تقویت منفعت جنبش عمومی مردم و گسترش مبارزه انقلابی علیه جمهوری اسلامی از اهم سیاستهایی است که اقدامات جمهوری اسلامی را ناکام میکند.

در این شرایط و در تعادل قوای کنونی جمهوری اسلامی تلاش میکند که به قول خودش اعتراضات مردم را با دو تاکتیک فریب و سرکوب مهار و مدیریت کند. اما اگر اعتراضات توده ای به جایی برسد که خطر مرگ رژیم نزدیک بشود و نتواند اعتراضات را با این دو تاکتیک مهار کند، بدون شک سیاستش را تغییر خواهد داد. نباید شک کرد که علاوه بر خود خامنه ای و بیت رهبری فرماندهان و مقامات بالای نیروهای مسلح جمهوری اسلامی و آخوندهای حاکم و درباری، بخش عمده صاحبان سرمایه و دزدان میلیاردی، نمیخواهند این امتیازات فعلی را راحت از دست بدهند. جمهوری اسلامی میداند با سرنگونی این حکومت کل جنبش اسلامی به پایان خود سلام خواهد کرد. بنابر این برای ادامه حیات جمهوری اسلامی و حفظ منافع سیاسی و اقتصادی حاکمان دست به کشتار جمعی مردم و مخالفین خواهند زد. این آخرین راه حلی است که به آن دست میزنند. کاری که اسد و صدام حسین و قزافی علیه مخالفین خود انجام دادند. یک وظیفه و سیاست مهم چپ و کمونیستی تدارک برای مقابله با چنین سیاستی است. نباید اجازه بدهیم رژیم امکان و توان اجرای این سیاست را پیدا کند. فعالین و رهبران جنبشهای اعتراضی باید برای مقابله با چنین شرایطی آمادگی لازم را داشته باشند.

اولین قدم ناکام گذاشتن و مقابله پیشگیرانه علیه این سیاست، شناخت از ظرفیت جنایتکارانه و استفاده رژیم از آن است. با به میدان آوردن صف میلیونی مردم معترض در خیابان و اعتصاب عمومی فلج کننده میتوان کل حاکمیت را زمین گیر و آچمز کرد و امکان خونریزی را از آنها سلب نمود. در عین حال نباید فراموش کرد فرماندهان سپاه ممکن است برای ساکت کردن و مرعوب نمودن جامعه، دست به برکناری تعدادی از آخوندهای منفور بزنند و اقدامات شبهه کودتایی سازمان بدهند. اگر چنین حالتی رخ بدهد باید مردم و رهبران جنبشهای اجتماعی و فعالین کارگری ضمن سازماندادن اعتصاب عمومی و فلج کردن حکومت، آمادگی دست بردن به اسلحه را داشته باشند. زیرا در چنین حالتی جامعه به روز تعیین تکلیف نهایی نزدیک شده است و قبل از دست بکار شدن فرماندهان سپاه  خون پاشیدن به جامعه و انقلاب مردم، میتوان و باید قیام مسلحانه را آغاز کرد و در مدت کوتاهی تمام نیروهای مسلح و دستگاههای حکومت را مورد حمله قرار داد و کار را یکسره کرد.

نباید باخوشخیالی بعضی از جریانات همراه شد که فکر میکنند دشمن براحتی و همانند دوره شاه یا شبیه به مبارک و بن علی خنثی و عقب نشینی میکنند و شکست را میپذیرند. برعکس باید دشمن را و توان و امکاناتش را واقع بینانه ارزیابی کرد و خصلت و ویژگیهای حکومتهای “مستقل” را دید و از اتخاذ سیاست مقابله با آنها غافل نبود.

یک احتمال ضعیف این است که در چنین حالتی دولتهای منطقه و نیروهای نزدیک به آنها تلاش کنند جنگ داخلی را به مردم تحمیل کنند. ما باید بدانیم که جامعه ایران از این حالت ضرری جدیی خواهد کرد و باید برای خنثی کردن آن آمادگی لازم را داشته باشیم. سپاه پاسداران و دیگر نیروهای مسلح رژیم در چنین حالتی تحت عنوان سیاست “نجات ملی” و استقلال ایران و…. تلاش میکنند بیشترین استفاده را بکنند که دشمنان جمهوری اسلامی را دولتها و نیروهای خارجی معرفی کنند و هر معترضی را به آنها منتسب نمایند. سپاه ممکن است این حالت را به عنوان یک نعمت الهی بداند و همزمان دست به سرکوب شدید مردم معترض بزند. برای مقابله با چنین سیاستی اعتصاب عمومی و قیام مسلحانه همزمان باید کار حکومت را یکسره کند. نباید اجازه بدهیم تحت عنوان دشمن خارجی و نجات ملی و…. جمهوری اسلامی یک بار دیگر برای خودش عمر بخرد. این جدالها و احتمالات پیش رو هنگامی میتواند با اقدامات پیشگیرانه و حمله سریع و قوی پاسخ بگیرد که ستاد یا شورای هماهنگی و هدایت مبارزات مردم شکل بگیرد. اینهم وظیفه فعالین و رهبران جنبشهای اعتراضی و احزاب کمونیست و چپ است.  اما در شرایط فعلی جدال آمریکا و جمهوری اسلامی و تبعات آن به بخشی از تصویر سیاسی ایران تبدیل شده است.

جدال جمهوری اسلامی و آمریکا

جدال جمهوری اسلامی و آمریکا علیه همدیگر وارد فاز جدیدی شده است. با قدرت گیری ترامپ و خارج شدن از قرار داد برجام کل پروژه برجام به گل نشسته است. قبل از اجرای تحریمهای اخیر آمریکا علیه جمهوری اسلامی اقتصاد ورشکسته عکس العمل نشان داد و قیمت هر دلار آمریکایی به از مرز ١١ هزار تومان گذشت. مایحتاج مردم چند برابر گران شد و بیکاری و بسته شدن بنگاهای تولید سرعت سرسام آوری گرفت. شرکتهای سرمایه گذار خارجی هم یکی بعد از دیگری از ایران خارج میشوند. سیاست سرگردانی و رجز خانی سران جمهوری اسلامی برای همگان عیان شده است. اما در دنیای واقعی جمهوری اسلامی راهی بجز تسلیم در مقابل آمریکا برایش نمانده است. در غیر اینصورت با اعمال تحریمهای مرحله دوم احتمال رویا رویی نظامی هم بالا میرود.

راه نجات جمهوری اسلامی از این مخمصه بسته شده است. نه توان مقابله را دارد و نه تسلیم شدن برایش آسان و بدون تبعات خواهد بود. در هر دو حالت جمهوری اسلامی در بن بستی  مرگبار قرار میگیرد. بویژه اینکه جامعه ایران جامعه ساکت و مرعوب شده ای نیست. جنبشهای اعتراضی از هر فرصتی استفاده خواهند کرد کار را تمام کنند. اما جریانات دوم خردادی و بخشی از بورژوازی حاشیه رژیم تلاش میکنند در مقابل اعتراضات مردم و موقعیت شکننده رژیم در مقابل آمریکا آینده ایران را بد تر از حاکمیت جمهوری اسلامی نمایان کنند. آنها میگویند ایران سوریه ای میشود.

من قبلا هم بارها تاکید کرده ام که خود جمهوری اسلامی و دولتهای رقیبش با استفاده از نفوذ مذهب و راه انداختن جنگ مذهبی سوریه را سوریه ای کرده اند. در جایی مثل یوگو سلاوی هم با اتکا به نژاد و ملیت جنگ ناسیونالیستها گر گرفت و جامعه را به کام خود کشید. بنابر این باید این روشن باشد که هر نوع جنگ داخلی بدون اتکا و استفاده از توان بسیج و تحمیق ایدئولوژی مذهبی و نژادی غیر ممکن است. در ایران امروز مذهب (هر نوع مذهبی) توان و قدرت بسیج مردم و راه انداختن جنگ مذهبی را ندارد. مذهب و آخوند در هیچ تاریخی به اندازه امروز بی اعتبار و مورد نفرت مردم نبوده است. قدرت و توان بسیج و تحمیق مردم را از دست داده است.

پیشینه جریانات ملیگرا و نژاد پرست در ایران که نماینده اش عمدتا در دولتها دیده شده است نتوانسته است رقابت و جنگ و دشمنی در میان مردم سازمان بدهد. بنابر این ایدئولوژی نژادپرستانه و قومی در ایران توان و امکان اینرا ندارد. زیرا مردم ایران تاریخا با همدیگر دچار مشکل نبوده اند و حکومتها اگر اختلافاتی را دامن زده اند با فرهنگ مدارا و همزیستی مسالمت آمیز جامعه برخورد کرده است و خنثی شده است. علاوه بر این فاکتورها، اکثریت قریب به اتفاق فعالین و مردم معترض به جمهوری اسلامی از فرهنگی بالا و آزادیخواهانه برابری طلبانه پیروی میکنند و سد محکمی در مقابل چنین ترفندهایی هستند که حکومت و رقبایش بتوانند جنگ داخلی در ایران سازمان بدهد. بنابر این ترس از بدتر شدن اوضاع بعد از جمهوری اسلامی، سیاست مستقیم و غیر مستقیم خود حکومت است که برای رضایت دادن به این رژیم میخواهد اوضاع بعد از خودش را بدتر تصویر کند تا جامعه از اعتراض دست بردارد. اما جامعه ایران طی سالهای گذشته با دیدن تحولات منطقه تجربیاتی اندوخته است که امروز را با دیروز متفاوت کرده است.

ویژگی جامعه انقلابی و سیاست ما

در هر جامعه ای که انقلاب آغاز میشود یا در شرایط انقلابی قرار میگیرد، یا در آستانه شرایط انقلابی است، مکانیسم حرکت آن جامعه قدم به قدم تابع مکانیسم خود انقلاب میشود. زیرا مکانیسم پیشروی انقلاب مختص همان دوره انقلابی است. در دوره های انقلابی توده های عاصی و ناراضی به خیابان میآیند که حاکمیت را به زیر بکشند تا به امیال و آرزوهایشان برسند. در چنین شرایطی تودهای انقلابی قدرت خود را میبینند و به قول یکی از رفقا سرمست میشوند. به این معنا هیچ اتورتیه ای را نمیپذیرند اما در یک بعد کلی و ماکرو در محدوده افق یک جنبش حرکت خود را به پیش میبرند. نیروی روشن بین و سیاسی و احزاب و شخصیتهای موثر چپ هنگامی میتوانند در راس این تحولات قرار گیرند که مطالبات و آرزوهای همان مردم در خیابان را به بهترین شکل و موثرترین روش و قابل فهم ترین بیان نمایندگی کنند.

در این مقطع نه گفتن به شرایط موجود و نشان دادن راه قدرتمند شدن اعتراضات خیابانی، محور سیاست جنبش کمونیسم کارگری و حزبش باید باشد. جریانی که نقطه عطفها را تشخیص میدهد و به عنوان نماینده آرزوهای مردم و پرچمدار اتحاد کل جنبش چپ و آزادیخواهی ظاهر میشود. چنین نیرویی یک قدم جلوتر از توده معترض تحولات را بررسی و تحلیل میکند و قدمهای بعدی یا دقیقتر بگویم احتمالات پیش رو را قبل از اینکه اتفاق بیفتد به جامعه اعلام میکند و هشیاری فعالین این جنبش را بالا میبرد. در غیر اینصورت مفسر اخبار بودن و فراخوان دادن بر مبنای همان پراتیکی که اتفاق افتاده است حتی اگر به بهترین وجه هم این کار انجام بشود عملا یک نوع دنباله روی از توده ها و حوادث خواهد بود. چنین سیاستی هیچ نیرویی را به اتوریته سیاسی تبدیل نخواهد کرد. کسی که تنها وظیفه تفسیر خبر و پخش اخبار را وظیفه خود قرار داده باشد نمیتواند به راس مبارزات جنبشهای اجتماعی عروج کند. چپ ایران از این سنت و سیاست دنباله روی حوادث بشدت رنج میبرد.

به همین دلیل اکنون فعالین جنبشهای انقلابی و چپ بویژه جنبش کارگری به این نتیجه رسیده اند که از ستاد رهبری کننده و اتاق فکر سیاسی و استراتژیک خود محروم هستند. این کمبود را باید با پروژه های معینی برطرف کرد. راه برطرف کردن این کمبود تاریخی با تبلیغ و تهیج ممکن نیست.

پروژه سیاسی و جدی لازم دارد تا جامعه بویژه فعالین جنبشهای اجتماعی احساس کنند اکنون یک ستاد رهبری کننده روشن بین و آینده نگر و مسئول وجود دارد و کل پلان انقلاب را میداند چگونه و به کجا هدایت کند. این سیاست و سبک فعالیت مهمترین و کلیدی ترین پروژه چپ برای قدرتگیری و آلترناتیو شدن در این دوره است.

اما در این دوره به عنوان یک پروژه سیاسی موثر، برای تامین رهبری جنبش و اعتراضات جاری و قدرتمند شدن فعالین و رهبران جنبشهای انقلابی، باید چند وظیفه مهم و عمومی را هماهنگ پیش برد. از نظر من هر فعال و رهبر جنبشهای انقلابی در هر سطحی که حضور دارد باید در چهار محور مهم وظایفی برای خود تعریف کند. ١/ متشکل و هدف مند کردن فعالیت کمونیستهای نزدیک به خودش را وظیفه فوری و جدی بداند و تلاش کند دامنه آنرا گسترش بدهد. ٢/ فعالین معترض محل کار و زیست خودش را فرای ایدئولوژی و فرای تعلق سازمانی به این یا آن تشکل و حزب، بر محور مسایل جاری و مطالبات جنبشهای اعتراضی سازمان بدهد و متحد کند. و از این طریق برای هدایت اعتراضات و سرنگونی جمهوری اسلامی باید نقشه مند پیش رفت. ٣/ تلاش کند که یک پلاتفرم چپ یا منشوری که شامل مهمترین مطالبات و خواسته های میلیونی مردم است را به محور و مبنای اتحاد و همگرایی و کار مشترک خود و دیگر فعالین تبدیل کند. شعار آزادی، برابری میتواند شعار متحد کننده کل جنبش چپ و انقلابی ایران باشد. ۴/ نقد و افشای اپوزیسیون راست پرو غرب و نشان دادن حقانیت چپ و آزادیخواهی، بیش از پیش ضرورت پیدا کرده است و اینرا باید آگاهانه و با طرح سیاست و پروژه های کارامد یک وظیفه تعطیل ناپذیر همه ما باشد. طبعا احزاب سیاسی کمونیست و چپ هم بر محور چنین سیاستی میتوانند نقش تاریخی خود را ایفا کنند.

پایان

تاریخ نگارش ۲۰۱۸