چه نیروهائى میتوانند از بحران و سرنگونىِ «رژیم اسلامی» منتفع شوند؟  خیلى ساده: تحت چه شرایطى چه کسانى سرکار میآیند؟ ✍️منصور حکمت

نشريات
رفقای عزیز!
مطلب زیر بخشی از سخنرانی رفیق منصور حکمت است تحت عنوان: آیا پیروزى کمونیسم در ایران ممکن است؟ در انجمن مارکس لندن … لینک کامل مطلب در پائین همین صفحه قرار گرفته است
…الان بطور مشخص به نظر من سه نیرو در جامعه ایران مطرح است. یکى جنبش اصلاح طلبى دینى است. همین اصلاح طلبى دو خردادى، بعضاً نواندیشان دینى، همین که به آن مى‌گویند جنبش ملى -‌مذهبى و این اواخر فعالینش را گرفته اند. هر کس که در ایران مجاز است که مخالفت بکند اسمش هست جنبش ملى – مذهبى. و هر کس که در خارج میخواهد جلوى اعتراض ما را بگیرد او هم به نظر من بخشى از جنبش ملى – مذهبى است. میگویند آن اعتراض حقانیت دارد، آن اعتراض داخلى خود حکومتیها و بخشهاى مجاز حکومت حقانیت دارد و کسانیکه بیرون این پروسه دارند شلوغ میکنند، دارند مملکت را به قهقرا میبرند. آن پروسه که در داخل شروع شده و رهبرش خاتمى و غیره است باید به نتیجه برسد و این جنبش ملى – اسلامى الان یک قطب واقعى در جامعه است. فقط به این نگاه نکنید که خاتمى رفت مجلس خراب کرد، نیروهایش پراکنده شدند، از او عبور شد و غیره. به این فکر کنید که سر و ته این جنبش کجاست، چه کسانى هستند؟ به نظرم هر کس میگوید: “آقاى دکتر فریبرز رئیس دانا”، متعلق به این جنبش است. کسى که منتظر است، امید به این پروسه تحول بسته است، متعلق به این جنبش است. بخش اعظم نویسنده‌ها، شعرا و ادباى مملکت متعلق به این جنبش هستند. تمام سازمانهاى چپ سنتى به نظر من متعلق به این جنبش اند. من الان فکر میکنم فقط اتحادیه کمونیستها و شاید فدائیان اقلیت، از چپ سنتى، توانسته اند خودشان را از این دایره بیرون بیندازند. مابقى متعلق به این سنت هستند. باقى سازمانهائى مثل راه کارگر، اکثریت و طیفهاى مختلفى که وجود دارند، حال کارى به طول و عرضشان ندارم، اینها همه بخشهاى مختلف سنت ملى – اسلامى، اپوزیسیون ضدسلطنتى و اپوزیسیون ضدغربى ایرانند. اینها از قدیم فعال بوده اند و الان هم هستند. با هم فامیلند. به هم از نظر سیاسى نزدیکند. به هم نان قرض میدهند. هواى همدیگر را دارند و غیره و غیره.
این جنبش وسیع است. منتهى وسعتش و یکپارچگى‌اش را مدیون یک فاکتور تعین کننده است و آن اینکه در حکومت شریک است. بخشهایى از این جنبش در حکومت شریکند. در نتیجه تریبون و امکاناتى دارد که جنبش هاى دیگر ندارند. و همینطور از نظر کل جامعه بالاخره تا آنجائى که جنبشى براى اصلاحات و تعدیل جامعه در هر لحظه وجود دارد، اینها پرچمش هستند. اینها کسانى‌اند که مى‌توانند وعده بدهند که چیزى را عوض میکنیم. براى مثال قانون کار را فردا عوض میکنیم، یا لایحه مطبوعات را عوض میکنیم، یا اجازه سفر زن به خارج را میگیریم. اینها هستند که میتوانند در مورد فردا و پس فردا به مردم وعده بدهند. اینها هستند که در جامعه به عنوان “دولتمرد” ظاهر میشوند. در نتیجه جنبش ملى – اسلامى تا وقتى که جمهورى اسلامى سر کار است یک نیروى نسبتا” یک پارچه و نسبتا” قوى است. وزنه ای جدى است. بعلاوه، سیستم فکرى دیپلماسى غربى مبتنى بر این است که اپوزیسیون دربارى و دستگاهى هر حکومتى را که نمی‌خواهند تقویت کنند. اول اپوزیسیون دربارى – دستگاهى را تقویت کنیم. سراغ اپوزیسیونهاى بیرون حکومت نرویم. در خود شوروى این کار را کردند، در لیبى این کار را میکنند و در عراق اگر فردا معلوم شود پسر دومى صدام حسین به باباش انتقاد دارد همه غرب میروند پشت پسر دومى صدام. اینطورى است. در چین همینطور است، در روسیه همینطور است و در جاهاى دیگر، در نتیجه در ایران هم همینطور است. در ایران هم غرب فعلا پشت اینهاست. سیستم غرب پراگماتیک است. نگاه میکند ببیند کى دارد فردا اوضاع را به نفع غرب تغییر میدهد. اینها میدانند، پس هر چقدر هم بیرون این حکومت یک اپوزیسیون مقتدر و نظامى و غیرنظامى وجود داشته باشد، آنها فعلا روى اپوزیسیون داخلى حکومت شرط میبندند و به آن امید میبندند. در نتیجه این شرایط به اینها کمک میکند که مطرح باشند. من بعدا” که سه تا جنبش را گفتم، نقاط ضعف و قدرت اینها را مقدارى بیشتر و دقیق‌تر بر میشمارم.
راجع به نقطه قدرت و ضعف هاى اینها فقط چند نکته را اشاره بکنم: جنبش ملى – اسلامى تا وقتى که جمهورى اسلامى هست مورد توجه است. هر چقدر هم اشتباه بکنند و پوست خربزه زیر پاى خودشان بگذارند و شرایط را از دست بدهند و فرصت را از دست بدهند، باز همچنان مطرح اند. چون در حکومت هستند، و حکومت در بحران است، و اینها میتوانند هر لحظه یک آرایش جدید به خود بگیرند و از این سوراخ بیرون بیایند. اگر جمهورى اسلامى سقوط کند اینها هم متلاشى میشوند. دیگر هیچ لزومى ندارد که دور هم بمانند. تاریخا” هم دور هم نبوده اند. خاتمى و مقوله دوم خردادى این جنبش را متحد کرد. قبل از این چندین فرقه بودند، با هم نبودند. این جنبش که الان حول خاتمى و پدیده اصلاح طلبى متحد شده است، اگر جمهورى اسلامى سرنگون شود صفر نمیشوند. به اصطلاح به صفر تجزیه نمیشوند که مثل اتمهائى از بین بروند ولى متلاشى شده و به سازمانهاى مختلفى تبدیل میشوند که مجبور میشوند خودشان را بازتعریف کنند. اینطور نیست که با همین مواضع وارد تحولات بعدى بشوند. کسى که امروز سکولاریست نیست و اصرار هم دارد که به شعائر مذهبى مردم باید احترام گذاشت، در آن شرایط سکولاریست میشود. کارى برایش ندارد. یعنى میخواهم بگویم باید فرض کنید که وقتى این جنبش تجزیه شد دیدگاهایشان نیز عوض میشود و سازمانهاى مختلف از آنها بیرون میآید ولى به نطر من شانس‌شان را در قدرت از دست میدهند. یعنى اینها ائتلافشان مهم است. تک تک، هیچکدامشان مهم نیستند. قرار نیست سازمان اکثریت به تنهائى نقشى در تاریخ آن مملکت بازى کند. به عنوان بخشى از آن جنبش اصلاح طلبى دینى آرى، ولى به عنوان سازمان فدائیان اکثریت، بود و نبودش از نظر سیاسى بعد از سرنگونى جمهورى اسلامى على السویه است. من فکر میکنم در یک چنین شرایطى بخش اعظمشان جذب کنسرواتیوهاى طرفدار غرب میشوند. بالاخره اینها باید بروند بسمت بورژوازى و اگر نیروى اصلى بورژوازى آنها باشند، اینها هم میروند بسمت غربیها. نقطه قوت این جنبش این است که در ساختار قدرت دست دارند. قانونى هستند. به مردم و به عناصر محافظه کار و پاسیفیسم در جامعه دسترسى دارند. و کسانى که از تحولات ناگهانى مى‌ترسند بالاخره به اینها روى میآورند. اینها کسانى هستند که از ترس مردم براى قدرتشان استفاده مى‌کنند. میگویند اگر ما نباشیم، تحولات تدریجى و خشونت گریزانه نباشد، در مملکت خشونت عجیبى میشود، شیر تو شیر میشود و جنگ داخلى میشود و نمى‌خواهیم اینها تکرار شوند. این یکى از خطهاى اصلى استدلالشان است. پایه این بخش را محافظه‌کارترها و کسانى که اهل تغییرات فاحش نیستند تشکیل میدهند. از طرف دیگر اینها از نظر مردم بخشى از قدرت مستبد هستند. یعنى در شرایطى که جنبش بالا بگیرد اینها نمیتوانند به راحتى رنگ عوض کنند. بگوید که درست است که من نماینده پنجم، ششم، هفتم و غیره بودم و در شوراى تشخیص مصلحت و یا مثلاً در روزنامه فلان و سپاه پاسداران شرکت داشتم، ولى الان ملت من به شما پیوستم. همانجا میگیرند و میبرند. در نتیجه مشکلى که اینها دارند این است که دارند محدودیت تاریخیشان را رقم میزنند. اگر جنبش بالا بگیرد اینها از شخصیتهاى مورد توجه به شخصیتهاى مورد نفرت تبدیل میشوند و کسانى میشوند که فرار میکنند، مضمحل میشوند و میروند. پرو رژیمى هاى خارج کشور حکومت هنوز شانس دارند که خودشان را بازتعریف کنند ولى سران اصلى این قضیه، با هجوم علیه حکومت، همه از نظر سیاسى دربدر و بى خانمان میشوند.
کسانى مثل مجاهدین چه؟
بنظرم مجاهدین بخشى از، یا به اصطلاح فرزند ناخلف جنبش ملى – اسلامى است. کارهایى کرده که پسر عموهایش و فک و فامیلش قبولش ندارند. خیلى خودخواه است. حاضر نیست با اینها سهیم شود. میخواهد خودش رئیس شود. رئیس جمهورش را هم تعریف کرده است. کیش راه انداخته است. راه و رسم خودش را دارد. جشن اینها را جشن نمیگیرد و جشنهاى خودش را درست کرده است. فقط خودش را میخواهد و میبیند. در نتیجه راه کارگر، اکثریت، حزب توده و نهضت آزادى که به نظر من هیچ مشکلى با پدیده‌اى مثل مجاهدین ندارند، اساساً بخاطر سکتاریسم مجاهدین آن را قبول ندارند و نگرانند که اگر مجاهد قدرت را بگیرد با ما شریک نمیشود. مجاهد هم کس دیگرى است مثل خامنه‌اى.، سر کار بیاید ما را کنار میزند. قدرت را با ما سهیم نخواهد شد. سایرین در جنبش ملى اسلامى میگویند که قدرت را من سهیم میشوم. نهضت آزادى میگوید باز میشود و همه میآیند. خاتمى میگوید دشمنان را بکنیم دوست و دوست را بکنیم فلان. ولى به نظر نمیاید اگر مجاهدین سر کار بیایند، کسى فردا انتخابات کند. رئیس جمهورشان را دارند، لچکشان را دارند، ایدئولوژى‌شان را دارند. و صحبت از دخالت هیچ کس دیگرى نیست. این به نظر من جنبش ملى – اسلامى را خیلى میترساند. بعلاوه، اینکه مجاهد در متن جنگ ایران و عراق رفته عراق کنار صدام حسین نشسته، خودش را از این خاندان جدا کرده است. مسعود رجوى بنظرم یک استراتژى محتوم به شکست را در پیش گرفته است. وقتى مجاهدین با بنى صدر از کشور رفتند، همه این آدمهائى که امروز دوخردادى‌اند صف کشیده بودند که بروند در شوراى ملى مقاومت، از جمله آقاى بهمن نیرومند و خانبابا تهرانى و همه اینها. مجاهد به سرعت با فالانژیسم‌اش اینها را از دست داد و الان تبدیل شده به چیزى که اگر به کسى بگویند “مجاهد” فحش محسوب میشود. الان فضا اینطور است. مجاهدین به نظر من به عنوان یک جریان با دیسیپلین میتواند هزار و یک کار بکند ولى یک جریان اجتماعى نیست و شانس قدرت به آن صورت ندارد.