تعرض به ماركسیسم در پوشش تعرض به ایدئولوژی – علی جوادی

مقالات

آیا واقعیتی است؟ نقد نقطه نظرات حمید تقوایی در زمینه “كمونیسم سیاسی” كه اساسا تلاشی بمنظور “ماركسیسم زدایی از جنبش كمونیسم كارگری” و حزب كمونیست كارگری می باشد به مباحث پایه ای تری در زمینه مقوله ایدئولوژی بطور كلی، نقش و جایگاه ماركسیسم در جنبش و تحزب كمونیسم كارگری دامن زد. در این یادداشت تلاش میكنم به صورتی فشرده به چند مساله كلیدی در این چهارچوب بپردازم. از مقوله ای پایه ای تر، از ایدئولوژی و ماركسیسم، باید آغاز كرد.
ماركسیسم: ایدئولوژی یا …
در اینكه جنبش ما به سنت و آن رگه فكری در كمونیسم تعلق دارد كه مجموعه نقطه نظرات و نگرش انتقادی ماركس به بنیانهای نظام سرمایه داری و وضعیت موجود را ماركسیسم نامیده است، تردیدی نیست. این نقطه شروع و فرض بحث من است. اما شاید برای برخی این فرض كماكان مفتوح و یا مورد جدل باشد. برای ما اما این پروبلماتیك پاسخ خود را گرفته است. ما ماركسیست ایم. سئوال دیگر این است كه آیا میتوان ماركسیسم را مانند ناسیونالیسم و یا لیبرالیسم و یا سوسیال دمكراسی و یا “محیط زیستی” ((Enviromentalism بطور كلی یك ایدئولوژی نامید؟
برخی از مدافعین ماركس، برخی از ماركسیستها، حتی در صفوف جنبش كمونیسم كارگری، برای رد این نقطه نظر كه ماركسیسم را نمیتوان یك ایدئولوژی نامید به ماركس و نقطه نظراتش در نقد “ایدئولوژی” به آثار درخشان ماركس، “ایدئولوژی آلمانی” و “خانواده مقدس”، اشاره میكنند. پاراگراف زیرین از ماركس در “ایدئولوژی آلمانی” در این چهارچوب بسیار به كار گرفته شده است:
“اگر در همۀ ايدئولوژی ها، انسانها و روابط آنها، مانند تصوير يک دوربين عکاسی واژگونه به نظر رسند، اين پديده، به همان اندازه که واژگونگی اشياء بر روی شبکيه از فراگرد زندگی جسمانی آنها نتيجه میشود، از فراگرد زندگی تاريخی انسانها و روابط شان نتيجه میگردد. درست برخلاف فلسفۀ آلمان که از آسمان به زمين میآيد، در اينجا از زمين به آسمان میرويم. به عبارت ديگر، مسئله را از آن چه که انسانها میگويند، خيال میکنند، تصور میکنند، يا از انسانهائی که نقل قول میشوند، درباره شان انديشه، خيال و تصور میشود، آغاز نمیکنيم، تا به انسانهای واقعی برسيم: بلکه اساس موضوع انسانهای واقعی و فعالی هستند که بر پايۀ فراگرد زندگی واقعیشان، تکامل بازتابهای ايدئولوژيکی و پژواکهای اين فراگرد زندگی را نشان میدهند.”
منتقدین با اتكاء به این نظر ماركس كه در “همه ایدئولوژی ها” انسانها و روابط آنها مانند تصویر یك دوربین عكاسی قدیمی واژگونه به نظر میرسد، این واژگونگی را اصولا ناشی از نگرش “ایدئولوژیك” و ویژگی “ایدئولوژی” دانسته و نتیجه میگیرند كه اصولا “ایدئولوژی” این خصلت واژگون سازی را داشته و ظاهرا شامل هر گونه “ایدئولوژی” مستقل از محتوی و تاریخ و زمان میشود.
در بررسی این نقطه نظر میتوان از چند سئوال آغاز كرد. ماركس به كدام مجموعه از “ایدئولوژی ها” اشاره میكند؟ آیا هیچ محدوده و یا شرطی برای قرار گرفتن در این چهارچوب و با این ویژگی ها برای این مجموعه میتوان تصور كرد؟ آیا اشاره ماركس شامل ایدئولوژی هایی هم كه پس از ماركس و یا حتی بر اساس مجموعه نقطه نظرات انتقادی ماركس، ماركسیسم نامیده شده اند، میشود؟ آیا هر ایدئولوژیی چنین ویژگی و خصلتی دارد؟ آیا اگر به مجموعه نظراتی سیستماتیك و موزون و منطقی مانند ماركسیسم نگوئیم “ایدئولوژی” از خصلت وارونگی مبرا میشود؟
در پاسخ باید گفت حق با ماركس است، اما نه با مدافعان جزم اندیش او. نقد ماركس از ایدئولوژی های زمان خود عمیق و رادیكال و دگرگون كننده است. اما واقعیت این است كه ماركس نقطه نظرات، تفكر فلسفی و ایدئولوژیهای زمان خود را مورد نقد قرار داده است. ماركس وارونگی نگرش ایدئولوگ های زمان خود و پیش از خود را ترسیم و به نقد كشیده است. اساسا به نقد و جنگ هگل و هگلی های جوان رفته است. در سیستمی كه “عقاید” و “عقل” را موتور تغییر جهان میدید و پایان كشمكشهای جهان موجود را در گرو تغییر “عقاید” جستجو میكرد. ماركس این ایده آلیسم و وارونگی را نقد میكند. در همین بستر است كه با قاطعیت میگوید آراء و عقاید و اخلاقیات و فرهنگ حاكم بر جامعه عقاید طبقه حاكمه هستند. در اینجا ماركس ایدئولوژی را در بستر زمانی خود به نقد كشیده است و این عقاید و ایدئولوژی های وارونه را روی تناقضاتشان خرد میكند و وارونگی جهان معاصر و این تفكر فلسفی را نشان میدهد.
ماركس در “ایدئولوژی آلمانی” نمیتوانست نظری نسبت به اتفاقات و تحولا ت و رویدادها در عرصه عقاید و نظرات در دوران پس از خود نیز ارائه داده باشد. هر گونه تلاش برای بسط و گسترش این نقد به هر مجموعه نظراتی كه بعدها به غلط یا به درست ایدئولوژی لقب گرفته باشد یك برخورد جزم گرایانه و غیر تاریخی است.
ثانیا در این اظهار نظر ماركس با این شرط شروع میكند كه “اگر” در همه ایدئولوژی ها انسانها و روابط انسانها وارونه جلوه میكند و… دقت و تاكید بر شرط “اگر” كه مشخص كننده ویژگی ایدئولوژیهای است كه مورد نقد و بررسی ماركس اند و نه هر ایدئولوژی و نقطه نظری علی العموم و در طول تاریخ.
حال فرض كنیم اگر ماركس زنده میشد و در جهان معاصر نگاهی به ایدئولوژی های موجود در این زمانه می انداخت، آیا باز هم به این نتیجه میرسید كه همه ایدئولوژی ها مستقل از مضامین نگرشی آنها در جهان معاصر در قبال انسانها و مناسبات اجتماعی و طبقاتی را وارونه منعكس میكنند؟ آیا باز هم همین ارزیابی را تكرار میكرد؟ بنظر من نه! برعكس، تاكید میكرد كه آن مجموعه از ایدئولوژی ها مانند لیبرالیسم و ناسیونالیسم و مذهب و … دنیای موجود را وارونه منعكس میكنند، ایدئولوژی هایی كه نافی آزادی و برابری انسان ها هستند. و درست همانطور كه منصور حكمت كه در بازبینی موقعیت آنچه جنبش كمونیستی نامیده میشد، بمنظور تفكیك اجتماعی و طبقاتی كمونیسم مورد نظر ماركس از كمونیسم سایر طبقات، صفت كارگری را به كمونیسم اضافه كرد، ماركس نیز صفت متمایز كننده ای برای ایدئولوژی های راست و طبقات حاكمه اضافه میكرد. و این ما را به نگرش منصور حكمت در این چهارچوب میرساند.
از طرف دیگر چرا ما مجازیم مجموعه نظرات فلسفی و عقیدتی پیش از ماركس را مانند نظرات فلسفی هگل و فوئرباخ و برخی از نقطه نظرات پس از ماركس را مانند سوسیال دمكراسی و محیط زیستی را ایدئولوژی بنامیم اما جایز نیستم مجموعه نظرات ماركس، ماركسیسم را، ایدئولوژی بنامیم؟ چرا؟
اما سئوال پایه ای تر این است كه چه ویژگی یا صفت یا اصولا خصلتی با ایدئولوژی نامیدن ماركسیسم به آن الصاق میشود كه باید از آن اجتناب كرد؟ آیا كار برد و مضمون این مجموع نظرات انتقادی از نظام سرمایه داری موجود دستخوش تغییرات معینی میشود؟ كلیشه میشوند؟ به یكباره نوعی جزم گرایی و دگماتیك مانند “ویروس” بر آن چنگ می اندازد و موجودیت آن را دگرگون میكند؟ آیا این “ویروس” فقط بر عقاید ماركس موثر است؟ تاثیری بر ایدئولوژی ناسیونالیسم و لیبرالیسم و سایرین ندارد؟
پاسخ چنین سئوالاتی را باید در سیاست و ایدئولوژی دوران معاصر جستجو كرد. اینكه چرا به یكباره ایدئولوژی تكفیر میشود؟ اینكه هدف از این تعرض اساسا تعرض به ماركسیسم است، پاسخ را باید خط تبلیغاتی دستگاه تبلیغاتی طبقه حاكم جستجو كرد.
حكمت، ایدئولوژی…
مجموعه عقاید و نقطه نظرات جاری در جامعه بشری نیز مانند هر پدیده و مجموعه ای از پدیده ها در طول تاریخ دستخوش تغییر و تحول میشوند، برخی از ایدئولوژیها نقش كمرنگ تری در تفكر فلسفی و سیاسی جامعه ایفا میكنند، برخی پر رنگ تر میشوند، برخی نیز اصولا زاده شده و شكل میگیرند… و مسلما هر گونه مطلق گرایی و صدور احكام ازلی و ابدی جایی در تفكر ماركسیستی نمیتواند داشته باشد.
حكمت متاخرترین ایدئولوگ ماركسیست است. نقطه نظرات و اصول پایه ای نگرش او دارای یك چهارچوب منسجم، عمیقا ماركسی و عمیقا رادیكال است. برداشت و نگرش او یك رگه فكری مشخص در ماركسیسم را نمایندگی میكند. سمینارهای كمونیسم كارگری ویژگی های نگرش حكمت را بطور فشرده و به روشنی بیان میكنند. بعلاوه در نگرش حكمت، ماركسیسم جایگاه و نقش حیاتی ای در جنبش كمونیسم كارگری دارد. بدون ماركسیسم جنبش كمونیسم كارگری معنی ندارد. حكمت جنبش كمونیسم كارگری را آن بخشی از جنبش ضد سرمایه داری و سوسیالیسم كارگری میداند كه آگاهانه ماركسیست است. در این چهارچوب ماركسیسم وجه نظری و انفكاك ناپذیر جنبش كمونیسم كارگری است. در این نگرش ماركسیسم ویژگی و صفت متمایز كننده این جنبش از سایر جنبشهای اجتماعی درون طبقه كارگر است. ایدئولوژی جنبش سوسیالیستی طبقه كارگر برای سازماندهی انقلاب كارگری و رهایی كارگر و جامعه است. حكمت در رساله “تفاوت های ما” میگوید: “كمونیسم كارگری از نظر فكری یعنی ماركسیسم و از نظر اجتماعی یعنی جنبش اعتراض ضد سرمایه داری كارگر. این جنبش عینی است و آن تئوری هم موجود است.”
بطور خلاصه حكمت، ماركسیسم را كلا ایدئولوژی جنبش كمونیسم كارگری میداند كه بعنوان یك تئوری و مكتب فكری دارای انسجام و منطق و متد مشخصی است و به استنتاجات معین و روشنی در باره جامعه و عمل مبارزاتی و سیاست در جامعه میرسد.
در سیستم نظری – سیاسی حكمت حزب كمونیست كارگری حزبی عمیقا ماركسیستی است. حزبی كه ستون فقراتش، مغز استخوانش، كادرهای ماركسیستی هستند كه به كل پروژه كمونیسم كارگری احاطه كامل دارند.
حكمت هیچگاه، چه در دوران قبل و چه در دوران بعد از فروپاشی بلوك شرق، تسلیم این فشار ضد ایدئولوژیك علیه ماركسیسم نشد. حكمت، ماركسیسم را بعنوان یك ایدئولوژی و سیستم فكری معینی مد نظر داشت و ماركس را ایدئولوگ انقلاب كارگری و رهایی بشر میدانست.
اهداف یك تعرض…
هدف از ایدئولوژی زدایی، تعرض به ماركس و ماركسیسم است. واقعیت این است كه دوران پس از فروپاشی بلوك شرق همزمان بود با تهاجم همه جانبه اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فلسفی به ماركس و ماركسیسم توسط بلوك پیروز. تهاجم به ماركسیسم و كمونیسم و اصولا هرگونه ایده و آرمان برابری طلبانه و آزادیخواه یك ركن اساسی تهاجم تبلیغاتی بلوك سرمایه داری پیروز بود. این تبلیغات برای دوره ای عمیقا گوشخراش و آزار دهنده بود. هر چند كه این تبلیغات بعضا به حكم شرایط عینی و ضروریات مبارزه طبقاتی فروكش كرده است اما هنوز از بین نرفته است و تاثیرات معینی بر برخی نیروهای سیاسی بجا گذاشته است.
این تهاجم مستقیم و غیر مستقیم بود. یك ویژگی این تعرض نقد ایدئولوژی بود. اما نقد ایدئولوژی تنها پوششی برای تعرض به ماركسیسم و كمونیسم بود. در این میان كم نبودند روشنفكران سفیه و تازه به دوران رسیده ای كه شمشیر از غلاف كشیدند و به جنگ غول فكری جهان معاصر آمدند. كسی در صف این روشنفكران به جنگ ناسیونالیسم و لیبرالیسم و سایر ایدئولوژیها و جنبشهای طبقه حاكمه نرفت. هدف ماركس و ماركسیسم و كمونیسم و تلاش طبقه كارگر برای رهایی و آزادی بود.
این تهاجم تبلیغاتی طبقه حاكمه علیرغم فروكش كردن اما تاثیرات روشن و غیر قابل انكاری در صفوف چپ جامعه و برخی از جریانات ماركسیستی بجا گذاشته است. مترادف قرار دادن “ایدئولوژی” و “فرقه گرایی” یك تلاش برای درونی كردن این فشار تبلیغاتی در صفوف چپ است. نقد ماركسیستی و آنتی كاپیتالیستی را “انشاء نویسی” و “ایدئولوژیك” نامیدن از بروزات دیگر درونی كردن این فشار تبلیغاتی است. آن خط سیاسی ای كه تحت چهارچوب “كمونیسم سیاسی” عملا پرچم ماركسیسم زدایی را از حزبیت و جنبش كمونیسم كارگری در دست گرفته است. عملا تحت تاثیر باد این تبلیغات و فشار قرار گرفته است. اما چگونه؟ به این جنبه از مساله بیشتر باید پرداخت!